عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

تولد مامان

دیروز تولد مامان بود و نشد هی و من هم رو ببینیم، هی هم واسه فردا مرخصی گرفته که با دوستاش و باباش و عموش برن باغ دوستشون دور هم باشن...بعد از کار فتم خونه و مامان و باباهم اومدن و چهارتایی دورهم بودیم و شام خوردیم و کیک و کلی خوراکی و خوش گذروندیم...هی هم رفت خونه بابابزگش سر بزنه...الانم که دارم مینویسم کارام تموم شد و تقریبن اماده ام برم و هی هم رفته باغ دوستاشون ، فردا سر پستشه و احتمالا دو روز دیگه اگه مشکلی پیش نیاد همدیگرو میبینیم... دیشب به هی گفتم حس میکنم رابطه مون با همه علاقه دوطرفمون حس میکنم یکنواخت شده و هیچ هیجانی نداره...نه سورپرایز،نه تفریح و گردش و کنسرت و مهمونی و برنامه صبونه ای که کلی دلمون میخاد،برنامه های که میذاریم هیچ کدوم عملی نمیشهو این نارحتم میکنه...اما هی میگه تقصیره سربازیه و اره باهاش موافقم...البته چون ادمای دورواطرافم رو میبینم ناخوداگاه دلم بیشتر میخاد...وقتی کاراشون رو میبینم ته دلم میخاد ولی خب باید صبر کنیم...چند روز دیگه هم باید با آژانس هواپیمایی هماهنگ کنیم برای سفر ترکیه شهریور و قراره اگه خدا بخاد اخر تابستون برم یه سر ترکیه

این هفته ای که گذشت

هفته ای که گذشت آخرش که تعطیلات بود خیلی خوب بود و با خانواده عموها کردان بودیم...کلی میوه درختی و ما دخترا صب ده اینا پا میشدیم و تو بالکن بزرگ رو به باغ دیرتر از همه صبونه میخوردیم و تا ناهار تو باغ رو تاب حرف میزدیم و بدمینتون بازی میکردیم و افتاب میگرفتیم و عصرا هم کلی بزن و برقص و شام و ذرت و قارچ و سیب زمینی کبابی میخوردیم با کلی خوشمزه های دیگه...اتاق طبقه دوم رو به باغ رو انتخاب کرده بودیم و تا نزدیکای صب جیغ و خندمون به راه بود و کلی خوش گذروندیم....من و ساناز چون سفیدتر بودیم حسابی سوختیم و رو کتف و بازو و پاهام اول قرمز شد و بعدشم یه کم تاول زد و حالا پوست پوست شده...یه روز قبل از تعطیلاتم با بابا اینا رفتیم بیرون و بابا برامون عیدی خرید...هی هم حالش خوبه ولی یه دو روز قبل از تعطیلات یه موتور زده بهش اما هیچی نگفته و به منم یه روز بعد گفت و رفته دکتر و از پاش عکس گرفته و ضرب دیدگیه...الانم حالش خوبه خداروشکر
امروزم تولد مامانمه و قراره که شب واسش جشن تولد بگیریم و خودش نمیدونه.

:)

سی تیر تولد برادر جان بود،مثل هرسال کادو و کیک و مهمونی خودمونی...شب خوبی بود به خصوص با کیک خوشمزه ای که شوهر خاله جان خریده بود...اینروزا شرکت بازم کارام زیاد شده...فردا کلاس طراحی لباس دارم و هنوز نرسیدم کارم رو تکمیل کنم و امروز باید به حسابشم برسم بعد از کار...هی هم اخرین روز تیرماه پیشنهاد داد تو تقویمی که اسفند براش خریده بودم از این به بعد هر روزی که میریم بیرون دوتایی دست خط بذاریم...کار و ایده ی خوبیه و موافقم...ضمیمه ش هم عکس بشه عالیهدیروز باشگاه رفتم و شبم خسته بودم یه حموم اب گرم و بعدشم خواب...الانم شرکتم و هی هم ظهر بهم زنگ زد ، حالم رو پرسید...تعطیلات که در پیشه اعضای خونه تصمیمای مختلفی برای سفر گرفتن اما ممکنه هم سفری نریم و تهران باشیم.

تعطیلات

تعطیلات رو جای خاصی نرفتم و کار خاصی هم نبود...روز پنج شنیه زودتر از کلاس اومدم،با هی بودیم...روز جمعه هم یه سره خونه بودم و مهمون داشتیم آرش اینا و شنبه هم هی خونه بود و کلی باهم بودیم...عکسای سالای قبل من رو دیدیم،حرف زدیم...بعدش من به هی گفتم چقدررر دلم مهمونی میخاد...بعدش هی رفت حلیم خرید و کاتالوگ خونه ای که ساختن رو اورد البته هنوز تکمیل نشده  و به منم نشون داد عکساش رو...وای آشپزخونش باب دل خانمای کدبانوئه...ازاین آشپزخونه های بزرگ که جون میده توش غذاهای خوشمزه درست کنی...همه وسایل توکاره و یه جای مجهز و مدرنه و از همه مهم تر بزرگه...اتاق خوابشم کلی بزرگ و جادار بود و کلی جالباسی داشت و نمای ساختمونم خیلی شیک بود...الان خونه هارو همه رو لونه موش و شصت متری درمیارن چون قدرت خرید مردم اومده پایین خونه نه نورگیر داره و نه اتاق...اما خونه هایی که هی اینا درست کردن هر واحد 250 متره و خب معلومه از توش چیز خوب و ایده الی درمیاد،خلاصه منم به هی یه توصیه کردم درمورد دیزاین و ایشالله که بسلامتی کارشون با موفقیت تموم شه...پروژه سامسونگ پارسالی هم برقراره و امسال هی بخاطر سربازیش جاش اونجا حسابی خالیه...بهش گفتم که ایشالله این سربازی تموم میشه دوباره میری سرکارات...میگه دلم واسه کار کردن تنگ شدهبعدشم دیگه اینم از تعطیلات و من و هی و روزامون....میگذره دیگه...هی صب که میرفت انقدر حرفای قشنگی زده بود که خیلی کیف داد♥چیزی که درمورد هی و مسیجش بهم چسبید اعتقادش بود...وقتی هی بهم میگه"به امید خدا""اگه خدا بخاد"و اینکه وصل میکنه هردومون رو به یه نیروی ناتموم کیف میکنم...همیشه دوس داشتم مرد زندگیم معتقد باشه...هی هم همیشه معتقد بوده...این اعتقاد خیلی شیرینه...نذر کردیم،یه نذر کوچولو که روز بیست و یکم انجامش بدیم...این توسل هی رو خیلی دوست دارم♥
بعدش دیگه فعلا همین