تعطیلات رو جای خاصی نرفتم و کار خاصی هم نبود...روز پنج شنیه زودتر از کلاس اومدم،با هی بودیم...روز جمعه هم یه سره خونه بودم و مهمون داشتیم آرش اینا و شنبه هم هی خونه بود و کلی باهم بودیم...عکسای سالای قبل من رو دیدیم،حرف زدیم...بعدش من به هی گفتم چقدررر دلم مهمونی میخاد...بعدش هی رفت حلیم خرید و کاتالوگ خونه ای که ساختن رو اورد البته هنوز تکمیل نشده و به منم نشون داد عکساش رو...وای آشپزخونش باب دل خانمای کدبانوئه...ازاین آشپزخونه های بزرگ که جون میده توش غذاهای خوشمزه درست کنی...همه وسایل توکاره و یه جای مجهز و مدرنه و از همه مهم تر بزرگه...اتاق خوابشم کلی بزرگ و جادار بود و کلی جالباسی داشت و نمای ساختمونم خیلی شیک بود...الان خونه هارو همه رو لونه موش و شصت متری درمیارن چون قدرت خرید مردم اومده پایین خونه نه نورگیر داره و نه اتاق...اما خونه هایی که هی اینا درست کردن هر واحد 250 متره و خب معلومه از توش چیز خوب و ایده الی درمیاد،خلاصه منم به هی یه توصیه کردم درمورد دیزاین و ایشالله که بسلامتی کارشون با موفقیت تموم شه...پروژه سامسونگ پارسالی هم برقراره و امسال هی بخاطر سربازیش جاش اونجا حسابی خالیه...بهش گفتم که ایشالله این سربازی تموم میشه دوباره میری سرکارات...میگه دلم واسه کار کردن تنگ شده

بعدشم دیگه اینم از تعطیلات و من و هی و روزامون....میگذره دیگه...هی صب که میرفت انقدر حرفای قشنگی زده بود که خیلی کیف داد♥چیزی که درمورد هی و مسیجش بهم چسبید اعتقادش بود...وقتی هی بهم میگه"به امید خدا""اگه خدا بخاد"و اینکه وصل میکنه هردومون رو به یه نیروی ناتموم کیف میکنم...همیشه دوس داشتم مرد زندگیم معتقد باشه...هی هم همیشه معتقد بوده...این اعتقاد خیلی شیرینه...نذر کردیم،یه نذر کوچولو که روز بیست و یکم انجامش بدیم...این توسل هی رو خیلی دوست دارم♥
بعدش دیگه فعلا همین