عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

اولین بار در ارتفاع 1800 متری با هی

دیروز خیلی خووووب بود ،بیشتر از اون چیزی که فک میکردم...من اولین کوه را تا قله با هی رفتم اونم تو چهاردهمین ماهه دوستیمون....خدایا شکرت،الهی شکر!فقط جای دوربینی که قرار بود بخریم و فوری عکسمون رو چاپ میکنه کم بود که اولین رکورد شی زده بشه و عکسی ثبت بشه(لاندا مبارکههههه دوربینت،خوشحالم که خریدینش)
هی که رسید خونه یه مقدار استراحت کرد و بعدش منم رسیدم خونه و اومد دنبالم اما قبلش لباس ورزشی و کوله و اینا برداشتیم...کوه رو که میرفتیم بالا به سال هایی فک میکردم که از ارتفاع به شدت وحشت داشتم...اما حالا دست تو دست با هی بالا و بالاتر میرفتم...تو راه تند تند اب میخوردم چون گلوم خشک میشد...بالاخره رسیدیم نوک قله!1800 متر ارتفاع...کنار هی امکان پذیر شد...مسیر برگشت هم چون به تاریکی نخوریم زود راه افتادیم و از یه مسیر باریک با شیب تند رسیدیم به ابشار...هی تمام راه دستام رو گرفته بود و جلوی پرتگاه ها خودش وایمیستاد و سپر میشد تا من نترسم...با ارامش همه راه بهم قوت قلب داد و درسته شوخی کردیم خندیدیم اما قلبا دستای هی ارومم میکرد و کنار اب پایین که رسیدیم خیس عرق چند لحظه مکث کردیم...محکم بغلش کردم...چند لحظه آروم...صدای آب و یه هی و یه شی که حسابی عرق کرده بودن و یه بغل اروم کننده!با صدای اذان کم کم مسیر سنگ و رودخونه رو طی کردیم تا برسیم به سر جاده...پریدن از سنگا و همکاری و راهنمایی هامون عین یه تیم بود و من کلی هیجان  داشتم♥سر جاده هم رفتیم و نشستیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم چی بخوریم اما اخرش ختم شدیم به یه سیب زمینی ویژه زاپاتا...اول میخاستیم یه شام بخوریم بعد حس کردیم اشتها نداریم و رفتیم ابمیوه بخوریم اما زاپاتا خوردیم...دیشب با هی یه تجربه فوق العاده داشتم و حالا دلم میخاد یه روز دوتایی یه پیک نیک لب اون رودخونه پربا کنیم...یه زیر انداز و یه اتیش کوچولو با چندتا بال کبابی خوشمزه و کلی خرت و پرت و یه مار پله به اضافه یه مقاله درمورد زندگی زناشویی از دکتر هلاکویی و یه بدمینتون...باید یه روز از صب تا عصر رو اونجا بگذرونیم...
هی ازت ممنونم:)

و چهاردهمی:)

پریشب قبل از اخرین بازی جام جهانی با هی کلی حرفای جدی جدی زدیم و ازش سوال کردم و بعدشم با هم فینال دیدیم و هی شرت رو باخت،اونم یه صبونه با منوی باز تو کافه ریبا یا کافه چایبار بعدشم خوابیدیم،دیروز صب با هی حرف زدیم و هی از روز قبلش پیشنهاد داده بود اگه مشکلی پیش نیاد چون چهاردهمین ماه دوستیمون سه شنبه ست بیاد بریم بیرون و بازم گفت اگه اوکی بشه میاد بریم بیرونبعدشم دیروز بعد از کار باشگاه بودم و بعدشم رفتیم خونه خاله اینا...خونشون رو تازه جا به جا کردن و ارش دستش گرفته انقدر کار کرده...شام اونجا بودیم و ارنیکا خانومم همش خواب بود...شب خیلی خسته و خوابالو بودم و فقط افتادم و خوابیدم و امروز چهاردهمین ماهمونهخدا جوووون مرسی که کنارمونی...هی هنوز سر پستشه اما بالاخره تا عصر میاد ایشالله...الهی شکرت
خدایا مرسی که هی رو به من دادی:)

آخر هفته

آخر هفته مثل برق و باد گذشت...پنج شنبه کلاس بودم و کل طول کلاس رو حسابی مشغول بودم،تو این جلسه یه پسر اصفهانی وارد کلاسمون شده که کارخونه برشکاری و طراحی لباس داره و تو کار طراحی واقعا وارده و با سلیقه و سر کلاس به همه بچه ها کمک میکنه و اومده تا فقط مدرک بگیره...من یه جا داشتم پارچم رو اشتباه میبردیم که بهم گوشزد کرد  یا به بچه ها کار با چرخ خیاطی رو یاد میده...داشت تعریف میکرد که پدرش یه خیاط خوب بوده و بعد این با وام خوداشتغالی و پس انداز و اینا کارش رو بزرگ کرده...شب پنج شنبه قشنگ ترین اتفاق این بود که وقتی به هی زنگ زدم بهم گفت:"میدونی 5 روز دیگه میشیم 14 ماهه؟"انگار دوتا بال نامرئی واسم وصل کردن...مرسی هی عزیزمبعدش روز جمعه هی اومد دنبالم و چون روزم رو نتونستم نگه دارم و تو خونه یه چیز کمی خوردم هی برام دنت و بادوم زمینی و پاستیل خرید....تازشم واسم اب البالو خریده بود و بخاطرش کلی ترافیک کشیده بود وقتی بهم زنگ زد قمقمه تو یخ بریز بیار فک کردم تشنشه اما شوکتی رو دیدم کیف کردمتازشم همه چی رو تقریبا ریختم رو مانتوم رفتیم داراباد و یه مقدار زیادیم بالا رفتیم و کلی عکس گرفتیم و اومدیم پایین کنار آب ، هی برای شوخی اب پاشید به صورتم که یهو یه ذره بعدش گفت:"از دماغت چرا داره خون میاد؟"از صورتش معلوم بود هول شده و ترسیده و منم بدتر از هی...با اب شستمش و یهو هی که تو چشام نگاه کرد بغضم ترکید و باز اشکای دونه دونه...دلم یه بغل محکم میخاست...هی ترسیده بود که نکنه چیزی شده و یه چند روز میشه من از بینیم یهو خون میاد یا تو بینیم خون هست و بهش نگفته بودم ، هی منو کشید یه مقداری کنارتر دور از چشم خانواده ای که اونجا نشسته بودن و چند لحظه بغلم کرد ولی من خیلی بغل بیشتری میخاستم...خیلی...ارومم کرد و من عین دختر بچه های کوچولو فین فین میکردم و گفت هیچی نیست تو افتاب بودی اینجوری شده...تازشم گفت:نباید روزه بگیری،ضعیف میشی...تو بدنت مثل من نیست تازه منم بعضی وقتا نمیتونم بگیرم...و بالاخره یه کاری کرد تا دوباره خنده به لبام اومد و با اب خیسش کردم...برام اب معدنی و اسمارتیز خرید و با هم رفتیم دکان برگر و دوتا برگر فوق العاده خوردیم و برگشتنی رفتیم تو بنتون تا فقط جنساش رونگاه کنیم و چندتا چیز خوشگل دیدم...اون پیرهنه و اون شلوارکه با کفشی که هی نشونم داد...اما می ارزه ادم واسه یه شلوارک دویست هزارتومن پول بده؟!ترجیح میدم با این دویست تومن پیرهن بخرم یا کفش:)
و باید بگم هیچی تو دنیا نمیتونه اینجوری حالم رو عوض کنه که چشای هی میکنه...تو ماشین دستام گرفت و بهم گفت:هر چی بشه من کنارتم و تمام راه یه اهنگ شاد گذاشته بود و باهاش میخوند و شادی میکرد و من رو میخندوند...هی افتخار میکنم به داشتنت مرد دوس داشتنی من:*
و شب هم بعد کلی بغل منو ساعت ده و نیم رسوند خونه...
روز شنبه هم صب که هی رفت و عصر من کلاس روان شناسی داشتم و تا یازده و نیم تموم شد و با زن پسرعموم و پسرعموم اومدم خونه خودمون و من رو رسوندن،کلاسمون خیلی خوب بود و آخرین جلسه بود و فقط از این به بعد میتونیم واسه سوالاتمون خونه اعضای گروه جمع شیم و راجع به کلاس حرف برنیم و سوالامون....انقدر خسته بودم که یادمه فقط از هی بابت روز قبل بازم تو وایبر مسج دادم وتشکر کردم تا وقتی میرسه خونه و گوشیش رو میبینه کیف کنه و خوابیدم...دیروز سر کلاس موقع استراحت بعد از افطار با بهروز حرف زدم،بهروز یکی از پسرای خیلی خوب کلاسه که به بچه ها تو مدارس ورزش یاد میده و دو کار میکنه...به بهروز توضیح دادم که دوباره جدی ورزش رو شروع کردم و میترسم از دستگاهها اشتباه استفاده کنم و برام ضرر داشته باشه چون مربیا واقعا دل نمی سوزونن...بهروز جز مربی هایی که اصولی کارش رو بلده و بهم سه تا کتاب معرفی کرد و گفت اینا راجع اناتومی و اسیب شنایه بدنه و حتما بخونشون و خلاصه راجع کف پای صاف گفت و هانیه هم به جمعمون اضافه شد...هانیه هم قهرمان کیک بوکسینگه و  کارش حرف نداره و اونم بهم کلی راهنمایی کرد:)
خیلی دلم میخاد هی رو با این بچه ها آشنا کنم و همه بچه ها اقایون و خانمها دورادور از حرفام هی رو میشناسن و واقعا دلم میخاد هی به گروهمون ملحق شه:)
امروزم صب تو شرکت هی بهم زنگ زد چون دیروز موفق نشدیم حرف بزنیم و الان کلی دلم واسش تنگ شده.

خریدای دوس داشتنی

دیروز روزه بودم،داشتم هلاک میشدم و از شانس دیرزو تو دفتر کار مثل مور و ملخ ریخته بود،تشنگی دیوونه کنندس!خداروشکر تا شیش و نیم سرم به کار گرم بود و خیلی اذیت نشدم، هی هم تو خونه مشغول بود،سر راهم رفتم یه مقداری خرید کردم...افطار تنها بودم،اخه یه مدت که خاله و ارش اسباب کشی دارن و مامان چون مامانی دبیِ و ارنیکا کوچولوئه و خاله رو اذیت میکنه ، میره به خواهرش کمک میکنه و بابا هم به باجناقش...البته مامانِ ارشم با خواهرش و دومادشون هست...

یه مقداری خوراکی خریدم و سر راهم از لوازم آرایشی که معمولا پیشش میرم یه چیزایی خریدم دوس داشتنیمن این فروشنده رو خیلی میپسندم ، یه پسر با حوصله که حتی اگه چیزیم نخری ازاین غرغروها نیست و بازم مودب و خوش روئه...همیشه پیشنهاداشم حرف نداره...یه برق لب و رژمیخاستم که برق لب همیشه مارک کلاسیک میگیرم و به نظرم خیلی خوبه ، اما یه اشکالی داره وقتی به تهش میرسه یا وسطاش شروع میکنه به پس دادن مخصوصن اگه مثل من تو کیفتون و تو گرما باشه...بعدش یه مداد لب خریدم،اون خیلی دوس داشتنی و ملایمه...قشنگ واسه تابستونه،کالباسیه متوسط و در آخر چند روز بود بادی اسپلشم تموم شده بود...من همیشه بادی لوشن و لوسینام برقراره و چون عطرایی که میخرم کنارش لوسیون داره و لوسیون زیاد دارم واسه بعد از حمام اما بادی اسپلشم خیلی زود تموم میشه و دو دفعه قبل دو مدل ویکتوریا سکرت روگرفته بودم که دوسشون داشتم؛این سری لاو اسپل رو گرفتم...بوش فوق العادس و یه کوچولو اکلیل داره و اگه برنز کنم محشر میشه،دفعه های قبل خیلی گرون تر خریده بودم و حدودا شصت تومن پولش شده بود اما ایندفعه چون تاریخ مصرف بادی اسپلش دوماه مونده تا تموم شدنش و اینکه من سر دوماه تمومش میکنم بیست هزارتومن تقریبا ارزون تر بود و از مدل لاو اسپل دوتا مونده بود و یکی رو من خریدم و یکی هم خاله سفارش داد که براش خریدم.رسیدم خونه و مامان تو یخچال واسم اش رشته و خوراکی گذاشته بود و خودمم فرنی درست کردم و با هی افطار کردیم،البته هی روزه نبود چونکه سر پست تو خیابون زیر افتاب بنده خدا واقعا نمیتونه بگیره و روزایی که خونه است یا کارش جوریه که بتونه میگیره...بعدشم کلی خاطره تعریف کردیم...از روزای اولمون تا الان و قرار شد وقتی همدیگرو دیدیم در مورد این لیست هم صحبت کنیم و حرف بزنیم...بعدشم که هردومون انقدر خسته بودیم که غش کردیم و صب قبل رفتنش پاشدم و فقط رسیدم بهش مسج بدم:"مراقب خودت باش"