آخر هفته مثل برق و باد گذشت...پنج شنبه کلاس بودم و کل طول کلاس رو حسابی مشغول بودم،تو این جلسه یه پسر اصفهانی وارد کلاسمون شده که کارخونه برشکاری و طراحی لباس داره و تو کار طراحی واقعا وارده و با سلیقه و سر کلاس به همه بچه ها کمک میکنه و اومده تا فقط مدرک بگیره...من یه جا داشتم پارچم رو اشتباه میبردیم که بهم گوشزد کرد یا به بچه ها کار با چرخ خیاطی رو یاد میده...داشت تعریف میکرد که پدرش یه خیاط خوب بوده و بعد این با وام خوداشتغالی و پس انداز و اینا کارش رو بزرگ کرده...شب پنج شنبه قشنگ ترین اتفاق این بود که وقتی به هی زنگ زدم بهم گفت:"میدونی 5 روز دیگه میشیم 14 ماهه؟"انگار دوتا بال نامرئی واسم وصل کردن...مرسی هی عزیزم

بعدش روز جمعه هی اومد دنبالم و چون روزم رو نتونستم نگه دارم و تو خونه یه چیز کمی خوردم هی برام دنت و بادوم زمینی و پاستیل خرید....تازشم واسم اب البالو خریده بود و بخاطرش کلی ترافیک کشیده بود وقتی بهم زنگ زد قمقمه تو یخ بریز بیار فک کردم تشنشه اما شوکتی رو دیدم کیف کردم

تازشم همه چی رو تقریبا ریختم رو مانتوم

رفتیم داراباد و یه مقدار زیادیم بالا رفتیم و کلی عکس گرفتیم و اومدیم پایین کنار آب ، هی برای شوخی اب پاشید به صورتم که یهو یه ذره بعدش گفت:"از دماغت چرا داره خون میاد؟"از صورتش معلوم بود هول شده و ترسیده و منم بدتر از هی...با اب شستمش و یهو هی که تو چشام نگاه کرد بغضم ترکید و باز اشکای دونه دونه...دلم یه بغل محکم میخاست...هی ترسیده بود که نکنه چیزی شده و یه چند روز میشه من از بینیم یهو خون میاد یا تو بینیم خون هست و بهش نگفته بودم ، هی منو کشید یه مقداری کنارتر دور از چشم خانواده ای که اونجا نشسته بودن و چند لحظه بغلم کرد ولی من خیلی بغل بیشتری میخاستم...خیلی...ارومم کرد و من عین دختر بچه های کوچولو فین فین میکردم و گفت هیچی نیست تو افتاب بودی اینجوری شده...تازشم گفت:نباید روزه بگیری،ضعیف میشی...تو بدنت مثل من نیست تازه منم بعضی وقتا نمیتونم بگیرم...و بالاخره یه کاری کرد تا دوباره خنده به لبام اومد و با اب خیسش کردم...برام اب معدنی و اسمارتیز خرید و با هم رفتیم دکان برگر و دوتا برگر فوق العاده خوردیم و برگشتنی رفتیم تو بنتون تا فقط جنساش رونگاه کنیم و چندتا چیز خوشگل دیدم...اون پیرهنه و اون شلوارکه با کفشی که هی نشونم داد...اما می ارزه ادم واسه یه شلوارک دویست هزارتومن پول بده؟!ترجیح میدم با این دویست تومن پیرهن بخرم یا کفش:)
و باید بگم هیچی تو دنیا نمیتونه اینجوری حالم رو عوض کنه که چشای هی میکنه...تو ماشین دستام گرفت و بهم گفت:هر چی بشه من کنارتم و تمام راه یه اهنگ شاد گذاشته بود و باهاش میخوند و شادی میکرد و من رو میخندوند...هی افتخار میکنم به داشتنت مرد دوس داشتنی من:*
و شب هم بعد کلی بغل منو ساعت ده و نیم رسوند خونه...
روز شنبه هم صب که هی رفت و عصر من کلاس روان شناسی داشتم و تا یازده و نیم تموم شد و با زن پسرعموم و پسرعموم اومدم خونه خودمون و من رو رسوندن،کلاسمون خیلی خوب بود و آخرین جلسه بود و فقط از این به بعد میتونیم واسه سوالاتمون خونه اعضای گروه جمع شیم و راجع به کلاس حرف برنیم و سوالامون....انقدر خسته بودم که یادمه فقط از هی بابت روز قبل بازم تو وایبر مسج دادم وتشکر کردم تا وقتی میرسه خونه و گوشیش رو میبینه کیف کنه و خوابیدم...دیروز سر کلاس موقع استراحت بعد از افطار با بهروز حرف زدم،بهروز یکی از پسرای خیلی خوب کلاسه که به بچه ها تو مدارس ورزش یاد میده و دو کار میکنه...به بهروز توضیح دادم که دوباره جدی ورزش رو شروع کردم و میترسم از دستگاهها اشتباه استفاده کنم و برام ضرر داشته باشه چون مربیا واقعا دل نمی سوزونن...بهروز جز مربی هایی که اصولی کارش رو بلده و بهم سه تا کتاب معرفی کرد و گفت اینا راجع اناتومی و اسیب شنایه بدنه و حتما بخونشون و خلاصه راجع کف پای صاف گفت و هانیه هم به جمعمون اضافه شد...هانیه هم قهرمان کیک بوکسینگه و کارش حرف نداره و اونم بهم کلی راهنمایی کرد:)
خیلی دلم میخاد هی رو با این بچه ها آشنا کنم و همه بچه ها اقایون و خانمها دورادور از حرفام هی رو میشناسن و واقعا دلم میخاد هی به گروهمون ملحق شه:)
امروزم صب تو شرکت هی بهم زنگ زد چون دیروز موفق نشدیم حرف بزنیم و الان کلی دلم واسش تنگ شده.