عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دیدار

یکشنبه ای بالاخره من و هی بعد از دو هفته همدیگرو دیدیم،روز جمعه نشد و موکول شد به یکشنبه...خوراکی خریدیم و رفتیم آبشار ،هی راه رفتیم و هی خوراکی خوردیم...منم برای هی انبه اورده بودم و دوتایی ترتیبش رو دادیم...انقد خوراکی خوردیم که اشتهای شام نداشتیم اما تصمیم گرفتیم بریم سالاد دوس داشتنیمون رو بخوریم...سالاد میکس...و اتفاقات پارکینگبعدش کلی حرف زدیم و سالاد و نون سیر خوردیم...هی میگفت که دقیقا مشخص نیست که آلمان میره یا نروژ اما احتمال المان بیشتر خواهد بود و اینجور که هی میگه نیاز خیلی شدید به آموزش زبان نداره...بعدشم تو راه برگشت مثل همیشه سرم رو پای هی بود...شب هم خیلی خسته بودم و زودی خوابم برد...اما با آرامش خوابم برد...کلاسای جدیدم پنج شنبه هاست به احتمال زیاد و هنوز به حد نصاب نرسیده...شرکت هم مثل همیشه پیش میره کارا و راستی گوشم رو روز شنبه ای بود که سوراخ کردم...قبلا یه سوراخ داشت و حالا چپیه سه تا شد و راستی دوتا...خیلی دوسشون دارم
بعدشم که ماه رمضونه و منم که نمیتونم روزه بگیرم فعلا اما کلا انقدر لاغرم که اگه بگیرم فقط باید بخابم و به هیچ کاریم نمیرسم!اما شاید یه بار امتحان کنم!بعدش هی بهم گفت که بعد از ماه رمضون احتمالا میخاد بره شمال با دوستاش و اگه من برم دوستاش هم با دختر میان و اگه من نرم خودشون تنها میرن...


دیروز الهام قرار بود بره سره قرارش و بعد بیاد خونه ما، من از سرکار رسیدم و یه مقدار خوراکی آماده کردم و ابمیوه و اماده بودم که الهام بیاد،مامان اینام خونه نبودن...در رو که باز کردم یه دسته گل خیلی بزرگ رز قرمز جلوی صورتم بود...یه لحظه تعجب زده شدم...خلاصه الهام تعریف کرد امروز سالگرد دوستیشون بوده و آقای محترم براش این گلارو خریده...بهش گفتم:اینو که نمیتونی ببری خونه،مال من شد براش یه عطر خریده بود،خیلی خوشبو بود و این دسته گل رو ،الهامم برای اون شکلات خریده بود،یه ذره درمورد امیر حرف زد و عکساشون رو نشون داد که رفته بودن رستوران گردان برج میلاد و کلی عکس انداخته بودن،همون موقع که من به هی گفتم دوربین بخریم درمورد دوربین و کاراییش به الهامم گفته بودم و الهامم به امیر گفته بود و امیر برای عیدی برای الهام دوربین رو خریده بود و با اون عکس گرفته بودن که کیفیتش خیلی خوب بود و تا دیدم کلی خوشم اومد از سلیقم خیلی با نمک بود ، تازه از این دسته های دوربینم (مونو پاد)خریده بودن و خیلی باحال بود و از نزدیک دیدمش الهام گفت :عکسارو تو یه البوم جمع میکنم تا بعدا یادگاری شه از جوونیامون...منم از هی گفتم و خوراکی خوردیم و امیر چون میدونست الهام میاد خونه ما برای جفتمون کیک خامه ای خریده بود و با چایی دم کردم و خوردیم...بعدم به الهام گفتم از طرف من از امیر تشکر کنه بابت کیک...بعد از من پرسید : شما یه سال شد دوستین؟ شی باورم نمیشه که یه سال شده که با یه پسر دوستی! بعدشم که مامانم رسید کلی تشکر کرد از الهام بابت گل رز ها و بعدش گفت:الهام تو از اینکارا نمیکردی که گل واسه شی بخریامامان من خیلی تیزهبعدش شبی الهام داداشش اومد دنبالش و منم منتظر فرصت بودم به هی زنگ بزنم که نشد.
بعد اینکه من خیلی وقته از شیما و پریا کلا بیخبرم و بعد از کلاسی که رفتم همون روانشناسیه دیگه با هیچکدوم حرف نزدم و  دیروز بهم مسج دادن و حسابی نارحت بودن ازم،باید ببینمشون.

:)

سه شنبه که هی سر پست بود و منم شرکت بودم و بعد خونه و چهارشنبه هم همینجور...برای کار بانکی رفتم بانک و کنار بانک پاساژبود و یه سری به پاساژ زدم که هی هم زنگ زد و حرف زدیم،از پاساژ نیم کیلو پاستیل خریدم و شب هم بازی ایران و بوسنی رو باختیم و کلی حرص خوردیم و پاستیل خوردیمنیما هم از ایستگاه تصفیه خون اریکه نیم کیلو الوچه خریده بود که عاااالی بود!...بعدشم دیگه اینکه نیما صب جمعه امتحان کنکور داره و برادر گرامی چیز زیادیم نخونده و کلیم استرس داره...ناهار هم احتمال زیاد مهمون داریم و بازم هی رو نخاهم دید فک کنم و ایشالله تو هفته میبینمش اگه خدا بخاد اما اگه مهمونا نیان میگم که بیاد که همدیگرو ببینیم.

ملکه زندگی

یادمه دو سال قبل تقریبا با سروش یکی از دوستای مشترک من و یکی از دوستای دوران ابتداییم زیاد بیرون میرفتیم و بحثای فلسفی میکردیم تا جایی که سردرد میگرفتیم،سروش متولد 63 بود و ظاهرش بیشتر از 63 نشون میداد و کلا پسر عاقل و پخته ای بود اما فوق العاده شر...صب رو وایبر یه متن طولانی برام نوشته بود و عکس یه دختر هم فرستاده بود، عکس  رو که دیدم یاد حرفاش افتادم...یه دختر فوق العاااااده ساده!سروش اون موقع ها با دخترای رنگارنگ زیاد دوست میشد و به ما میگفت "هر دختری خودش ارزشش رو معلوم میکنه،بعضی دخترا جون میدن واسه وقت گذرونی...همه جوره پایه هستن و مهمونی و سفر و هر برنامه ای باشه باهاتن...این دسته دخترا،دختری نیست که من بگیرمشون،من عاشق دختری میشم که زن زندگی باشه...زن زندگی خیلی حرف تو دلش داره که مهم ترینش اینه که با اون اروم شم...سروش همون موقع ها میگفت من با این دخترایی که مهمون چند وقته هستن وقتی رابطه دارم خیلی خوش میگذره...موی بلوند، بدن سکسی و لبای پروتز و سینه های سیلیکونی و ارایشای غلیظ و عطرهای تند رو هر زنی میتونه داشته باشه!با خیلی از زنها میشه درحد جنون ارضا شد!ولی من دنبال زنیم که در عین سادگیش بتونه منو تو بغلش اروم کنه و روحم رو ارضا کنه چون تا دلت بخاد جسمم ارضا شده!عشق و احساس رو هر زنی نداره... موی وز و قیافه تازه از حموم درومده و هیکل عادی عشقم رو به هیچ کدوم اینا نمیتونم بدم!من از جلب توجه بدم میاد و کسی که جوری مصنوعی خودش رو درست میکنه تا بهش توجه بشه لیاقتش همینه که مهمون یکی دو روزه هر پسری باشه...
خلاصه قیافه دوس دختراش رو که با این دختر که حالا زنش بود مقایسه میکردم حرفاش رو تصدیق میکرد،متنی که تو وایبر برام فرستاده بود جنبه التماس دعا داشت و این بود:"من بعد از داشتن چندین و چند رابطه ناسالم ، و حدود یکسال گرفتن روزه در رابطه عاطفی و کات کردن همه روابطم که خیلی برام سخت بود حالا قصد کردم تا رابطه عاطفی سالمی رو شروع کنم و به لطف خدا برای اینکار دارم میرم خواستگاری روز پنج شنبه.ازت میخام برای بزرگترین اتفاق زندگیم و برای رسیدن به کسی که مدتیه عشق واقعی رو تو وجودم زنده کرده  دعا کنی و انرژی بفرستی،من دعاهای تو رو خیلی قبول دارم چون احساس میکنم خیلی ارتباط مستقیمی...میخام این غول تنهاییم رو و روابط ناسالم گذشته رو با بدست اوردن ملکه زندگیم  "بهار" شکست بدم."
منم اول بهش تبریک گفتم  و بعد بهش گفتم که حتما براش انرژی میفرستم و بعد هم بهش گفتم سروش بهترین کلمه ای که گفتی"ملکه زندگیم" بود و امیدوارم واقعا با بهار مثل ملکه رفتار کنی و در ضمن عروسیت باید منم دعوت کنیا!

و حالا...

قرار شده بود برم مسافرت اما من نرفتم،تا لحظه  آخر میخاستم برم اما یهو  دلم نخاست که برم!فک کن همه چیز اماده و مهیا یهو نری...خلاصه موندم و نرفتم...اتفاقا که سردرد بدی هم گرفتم تا حدی که صب از شدت چشم درد پاشدم از خواب و هی هم رسید خونه...دیروز با هی خونه بودیم و بعدشم من حالم بد بود و یه سر رفتم دکتر و برام سِرُم زد و خلاصه دیروزم گذشت.بعدش هی بازم چهارشنبه سر پست خواهد بود و ایشالله اگه بشه جمعه همدیگرو میبینیم ولی هنوز معلوم نیست آخه جمعه شاید مهمون داشته باشیم و اگه مهمون بیاد نمیتونیم با هی بریم بیرون و حالا تا پنج شنبه معلوم میشه اما مامان میخاد مهمون دعوت کنه و اینو میدونم...حالا ایشالله که جمعه برگزار شه و با هی دوتایی بریم پل و بدمینتون بازی