یکشنبه ای بالاخره من و هی بعد از دو هفته همدیگرو دیدیم،روز جمعه نشد و موکول شد به یکشنبه...خوراکی خریدیم و رفتیم آبشار ،هی راه رفتیم و هی خوراکی خوردیم...منم برای هی انبه اورده بودم و دوتایی ترتیبش رو دادیم...انقد خوراکی خوردیم که اشتهای شام نداشتیم اما تصمیم گرفتیم بریم سالاد دوس داشتنیمون رو بخوریم...سالاد میکس...و اتفاقات پارکینگ


بعدش کلی حرف زدیم و سالاد و نون سیر خوردیم...هی میگفت که دقیقا مشخص نیست که آلمان میره یا نروژ اما احتمال المان بیشتر خواهد بود و اینجور که هی میگه نیاز خیلی شدید به آموزش زبان نداره...بعدشم تو راه برگشت مثل همیشه سرم رو پای هی بود...شب هم خیلی خسته بودم و زودی خوابم برد...اما با آرامش خوابم برد...کلاسای جدیدم پنج شنبه هاست به احتمال زیاد و هنوز به حد نصاب نرسیده...شرکت هم مثل همیشه پیش میره کارا و راستی گوشم رو روز شنبه ای بود که سوراخ کردم...قبلا یه سوراخ داشت و حالا چپیه سه تا شد و راستی دوتا...خیلی دوسشون دارم

بعدشم که ماه رمضونه و منم که نمیتونم روزه بگیرم فعلا اما کلا انقدر لاغرم که اگه بگیرم فقط باید بخابم و به هیچ کاریم نمیرسم!اما شاید یه بار امتحان کنم!بعدش هی بهم گفت که بعد از ماه رمضون احتمالا میخاد بره شمال با دوستاش و اگه من برم دوستاش هم با دختر میان و اگه من نرم خودشون تنها میرن...
دیروز الهام قرار بود بره سره قرارش و بعد بیاد خونه ما، من از سرکار رسیدم و یه مقدار خوراکی آماده کردم و ابمیوه و اماده بودم که الهام بیاد،مامان اینام خونه نبودن...در رو که باز کردم یه دسته گل خیلی بزرگ رز قرمز جلوی صورتم بود...یه لحظه تعجب زده شدم...خلاصه الهام تعریف کرد امروز سالگرد دوستیشون بوده و آقای محترم براش این گلارو خریده...بهش گفتم:اینو که نمیتونی ببری خونه،مال من شد

براش یه عطر خریده بود،خیلی خوشبو بود و این دسته گل رو ،الهامم برای اون شکلات خریده بود،یه ذره درمورد امیر حرف زد و عکساشون رو نشون داد که رفته بودن رستوران گردان برج میلاد و کلی عکس انداخته بودن،همون موقع که من به هی گفتم دوربین بخریم درمورد دوربین و کاراییش به الهامم گفته بودم و الهامم به امیر گفته بود و امیر برای عیدی برای الهام دوربین رو خریده بود و با اون عکس گرفته بودن که کیفیتش خیلی خوب بود و تا دیدم کلی خوشم اومد از سلیقم

خیلی با نمک بود ، تازه از این دسته های دوربینم (مونو پاد)خریده بودن و خیلی باحال بود و از نزدیک دیدمش الهام گفت :عکسارو تو یه البوم جمع میکنم تا بعدا یادگاری شه از جوونیامون...منم از هی گفتم و خوراکی خوردیم و امیر چون میدونست الهام میاد خونه ما برای جفتمون کیک خامه ای خریده بود و با چایی دم کردم و خوردیم...بعدم به الهام گفتم از طرف من از امیر تشکر کنه بابت کیک...بعد از من پرسید : شما یه سال شد دوستین؟ شی باورم نمیشه که یه سال شده که با یه پسر دوستی!

بعدشم که مامانم رسید کلی تشکر کرد از الهام بابت گل رز ها و بعدش گفت:الهام تو از اینکارا نمیکردی که گل واسه شی بخریا

مامان من خیلی تیزه

بعدش شبی الهام داداشش اومد دنبالش و منم منتظر فرصت بودم به هی زنگ بزنم که نشد.
بعد اینکه من خیلی وقته از شیما و پریا کلا بیخبرم و بعد از کلاسی که رفتم همون روانشناسیه دیگه با هیچکدوم حرف نزدم و دیروز بهم مسج دادن و حسابی نارحت بودن ازم،باید ببینمشون.