عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

من یه دختر فوق احساسیم!

دلم یه عصر میخاد که یه دستمال گردن دور گردنم بسته باشم و یه کلاه بزرگ خوشگل حصیری رو سرم باشه،با اون شلوارک کوتاهم که دوسش دارم...یا نه،اون پیرهن کوتاه قرمزم...دست تو دست با هی کل عصر رو بغل یه رودخونه پاهامونو بندازیم تو آب زلال...با هم حرف بزنیم و قورت قورت یه آبمیوه خنک بخوریم و از اون ساندویچ مرغای گریل شده با کلی پنیر گودا...بعدش سرم رو بذارم رو پای هی و تا وقتی هوا گرگ و میش میشه برام حرف بزنه و من مثل همیشه دستام رو بذارم رو لپش...دلم میخاد سبک باشیم و پیشونیامون واسه هیچ نگرانی خم نشده باشه...بعدش کفشامون پامون کنیم و سلانه سلانه بریم و وقتی من خسته شدم هی کولم کنه...بریم یه کلبه چوبی وسط جنگل...با هم اتیش روشن کنیم جلوی کلبه و نگران هیچ پلیس و ادم فضولی  نباشیم که حس دونفرمون رو بهم بزنه...سیب زمینی بپزیم و ماهی کباب کنیم...بعد کنار اتیش سرم رو بذارم رو قلب هی و به شونه هاش تکیه کنم...هی برام سازدهنی بزنه...دلم میخاد وقتی اتیش خاموش شد هی همونجوری که تو پله ها بغلم میکنه و یهو میدزدتم منو بدوزده ببره تو کلبه چوبی دونفرمون...دلم یه تخت دونفره خنک با یه تشک نرم و سفید میخاد با ملافه های خنک...با یه پنجره روبروش که نور مهتاب افتاده تو کلبه...بوی بارون بیاد...صدای بارون بیاد و تا وقتی دوباره صدای پرنده ها میگه صب شده ، تو تختمون و کلبه مهتابیمون تو بغل هم شب رو صب کنیم...حق با هیه...من یه دختر فوق احساسیم که با اومدن هی لبریز از احساس شدم

سیزدهمیش...

پنج شنبه  بچه ها رفته بودن مهمونی و قرار بود به من خبر بدن که جمعه پیک نیک میان یا نه اما شب که با هی حرف زدم و دیدم مشخص نیست تصمیم گرفتم زمانی برنامه دسته جمعی رو بذاریم که هی برنامش مشخص باشه و به بچه ا مسج دادم که فردا چون هی سر پست خواهد بود برنامه نیست و زودتر گفتم بهتون...بعدش ساعتای دوازده اینطورا بود که پریا زنگ زد و داشتن از مهمونی بر میگشتن و واسم از مهمونی بچه ها تغریف کرد...بعد گفت جات خیلی خالی بود و اینا...با هی هماهنگ بودیم که جمعه اگه زود اومد بریم پل و اگه دیر شد بریم تو تهران یه جایی مثل درکه...اما متاسفانه جمعه ای هی دیر اومد و ساعت 6 بود و اولش خاست بیاد اما فهمیدیم جاده ترافیکه و خیلی شلوغه و هی برگشت رفت سر ساختمونشون و برای بازی والیبال رسید خونه...دیگه اینکه سیزدهمین ماهمون رو کنار هم بودیم و به هم تبریک گفتیمسیزدهمیش...جمعه هم همش خونه بودم و کار خاصی نکردم و تا هی برسه یه چندتا مجله طراحی لباس خوندم....شنبه اما صب که پاشدم حالم خوب بود،چون تا صب اونجور که خاستم کنار هی خودم بودم♥
به سلامتی سیزده ماهگی مون

:)

هی دنبال کلاس زبان آلمانی میگرده و ازتون میخام اگه شماهم اطلاعاتی دارید برام نظر بگذارید...تقریبا یکسال دیگه هی سربازیش به امید خدا تموم میشه و باید بعد از اون برای رفتن آماده بشه...رفتن به المان با هدف کار که مدارکش رو هم فرستاده منتها هنوز دقیق نمیدونم تو چه مرحله ای از کارش قرار داره؟اگه هی رفتنی بشه خیلی وقته رو خودم کار کردم که عاقلانه صبر کنم اما وقتی دو هفته نمیبینمش انقدر دلم براش تنگ میشه که موندم چطوری میخام دوریش رو قبول کنم و بذارم بره و کلی ازم دور شه...به اینکه میخام چه طوری تحمل کنم فک نکردم اما به قول هی باید مقاوم باشیم!نمیدونم هی چقدر اونجا خواهد بود یا چه برنامه هایی داره اما هی دیروز میگفت ممکنه که تنها نره و منم باشم،اما من بیشتر به اون بخشی فک میکنم که قراره شی و هی مدتی دور باشن و این مدت چقدر هست و چه اتفاقایی براشون میفته خدا میدونه!!!هر چی هست تقدیر خواهد بود...ولی مسلما برای پیشرفت هی و خودمون این دوری رو تحمل میکنم.
من تو ماه ژانویه میتونم برای نمایشگاه سالانه ماشین الات برم المان همراه با همکارم عرفان و یه پیرمرد المانی به اسم هانسن و دوتا از همکارای دیگم و باید واسه ویزا زودتر اقدام کنم اما هی گفت:"به نظرت میتونم تحمل کنم بری خارج ایران ،اونم تنها؟"و من به ذهنم رسید "هی...به نظرت منم میتونم تحمل کنم بری خارج ایران تنها؟"و به هی گفتم که اگه دوس نداشته باشی نمیرم...ولی این نمایشگاه و رفتنش هم جزیی از پیشرفتای هردومونه از جانب من که انتظار دارم هی مثل من دوری و دلتنگی رو تحمل کنه.

هی ببخشید

دیروز با مامان و نیما رفتیم برای اقای نیما خان لباس ورزشی بگیریم...یه سری به میلاد نور زدیم ... نیما معمولا نود درصد مواقع بدون نظر من لباس نمیخره و هر چیزی رو که من تایید میکنم میخره چون سلیقم رو قبول داره...دیروز حالش نبود برم اما وقتی دیدم نیما داره پکر میشه پوشیدم و باهاشون رفتم،هی هم با دوستش رفته بود بیرون دنبال یه کاری...کلی گشتیم و چرخ زدیم و تو ادیداس یه لباس ورزشی خریدیم واسه نیما و چندتا تیشرت...منم یه ست ورزشی خوشگل دیدم دلم خیلی خاستش!...باید بیام بعدا بخرمش...با مامان عطر خریدیم و لوازم ارایشی گرفتم...بعدشم یادم افتاد سیم هدستم خرابه و باید ام پی تریم رو عوض کنم...یه خبر خیلی بدم اینکه نیما میخاد تبلت رو ازم بگیره و اگه تبلت رو بگیره دیگه خبری از وایبرو این چیزا نیست و باید حالا حالاها نوکیا قدیمی رو دستم بگیرم!هیچی نداره جز اس ام اس!دیگه که دیروز اعصاب واقعا نداشتم به تمام معنا!!!مخصوصا وقتی برگشتم خونه و خاله زنگ زد...بیچاره هی رو اذیت کردم،نمیخاستم بهش بگم قضیه رو که اذیت شه اما وقتی نگفتم بیشتر بهش برخورد که تو فک میکنی من غریبه ام!خلاصه که تا نصف شب بیدار بودم...حالم خیلی گرفته بود و خودم داغون بودم...صب قبل اینکه بره پاسگاه با حرفایی که زد اصل ماجرا رو بهش گفتم چی بوده و فهمید...

خلاصه داستان از این قراره که:"من به دلایلی وقتی یکی میاد خواستگاریم یا یکی ابراز وجود میکنه دوس ندارم به هی بگم...خوشم نمیاد بهش بگم اما اومدن اون ادم روی روحیم تاثیر میذاره و این تو رفتارم با هی هم مشخص میشه و وقتی به هی نمیگم اون نارحت میشه...بعد اینکه به هی گفتم فشار اون ادمی که تازه ابراز وجود کرده باعث شد اون روز بهت بگم"بیا وضعیتمون رو مشخص کنیم...."و خودم از این حرفم بدم اومد،مثل ادمای هول و عجول و نپخته ای که ته آرزشون اینه که از خونه باباشون برن خونه یه مرد دیگه!!! در صورتیکه من  دوس دارم که با مردی که دوسش دارم به یه شرایط قابل قبول برسیم و زندگی رو کنار هم شروع کنیم... اما اون ادم باعث شد احساس ترس کنم و به هی بگم...از طرفی وقتی به هی گفتم و هی بهم جوابایی داد و منم یه چیزایی گفتم حس کردم که وقتی هی به من میگه "برای رسیدن بهت جونمو میدم..."یا من به هی میگم:"برای رسیدن بهت هر کاری میکنم...تا تهش هستم"با اولین مانع شونه خالی میکنیم و تسلیم میشیم...دلم میخاست اگه من بعنوان یه دختر میترسم و برای هی از ترسم میگم  هی بهم بگه"دلیلی نداره که از خانواده من نگران باش،تو خوبی ... هر چیزیم که خانواده تو بخاد باهاش مخالفت کنه رو درستش میکنیم...با هم دیگه و به کمک هم...تو دنیای منی...هرچیزی چاره داره جز مرگ!من همیشه پشتتم و هر چیزی بخاد جلومون باشه رو باهم حلش میکنیم به خوبی و خوشی و نه با جنگ وجدل" اما هی هم مثل من از نشدن و ترس گفت، اعضای خانواده هی از وجود من باخبرن و من رو دیدن...حس کردم حرفامون شعاره در صورتیکه یه جا به هی حتی اشاره کردم که "بعید میدونم خانواده من با تو مشکلی داشته باشه،از نظر من تو خوبی..."میخاستم از هی حمایت کنم و خیالش رو یه ذره راحت کنم اما هی غرق ترسش بود و حواسش نبود شی رو از نگرانی دربیاره و بهش بگه"تو دوس داشتنی و هستی...مگه میشه دوستت نداشته باشن؟"اگه بخام زمان رو به عقب برگردونم و دوباره با هی حرف بزنم در اصل و واقعیت باید به هی بگم:"اولا از نظر اخلاقی تو پسر خیلی فوقالعاده ای هستی و در ضمن دوس داشتنی و دلنشینی! هیچ کس بی عیب نیست ، اما ایراد بزرگی توی تو نمیبینم که بخام بگم و اینو مطمئن خانواده من به سلیقه من احترام میگذارن و به سلیقه من اعتماد دارن..."
 

من باید این رو بگم که هی عزیزم من اگر بدونم خانوادم اوکی نیستن رابطم رو تا اینجا جلو نمیارم و شاید یه چیزای کوچیکی قابل قبول نباشه اما در کل خیلی چیزا اوکی بوده که الان یکسال و یک ماهه که باهمیم،درسته مامان و بابا ندیدنت و نمیشناسنت و نمیدونن کی هستی اما من از دید بابا دیدمت ، از دید مامان دیدمت...به هرحال من دختر خونواده ایم که میدونم مامان و بابام چی چیزایی براشون مهمه...تو رو هم حتما مثل نیما دوس خواهند داشت!من نیومدم تو رابطه که عاشقت بشم و باهات خاطره بسازم که سال سوم خانوادم نع بیارن و همه این سه سال به باد بره و هردومون لطمه ببینیم...چند ماه اول داشتم خوب تحلیل میکردم که مطمئن شم که این رابطه رو ادامه بدم...و ادامه دادم چون خیلی چیزا رو توی تو دیدم که بابا و مامان دوس دارن...شعور و درکت،مراقبت و توجهت،تلاش و ارادت، سلامت بودنت و مرد بودنت ،اعتقادات و خانواده ت چون بابا همیشه میگه آدما تو خانواده بزرگ میشن و شبیه به خانواده هاشونن،زحمت کش بودنت که بی شباهت به تعریفات از بابات نیست...تو هم پسر خانواده ای هستی که میدونی مامان و بابات چطور فک میکنن.
اما درمورد رسمی شدنمون هیچ کدوم آمادگیش رو نداریم و میدونم تو الان شرایطش رو نداری و منم شرایطش رو ندارم،چه بسا روزی که تو اماده بشی من هنوز اماده نباشم...ازش معذرت خاستم بابت اون روز.به هی گفتم من اون روز واقعا به خاطر فشارام اون حرفارو بهت زدم و معذرت میخام و به هی گفتم تو آینده رو و برنامه هایی که ممکنه پیش بیاد واسم ترسیم نمیکنی..."بعد از سربازی میخام برم سر فلان کار،چقدر پس اندار دارم...باید اینکارو بکنم...واقعا خوشحالم میکنه شنیدن برنامه هات و ارزوهات و تلاش هردومون واسه رسیدن بهشون... حق بندس که در جریان باشم و بدونم  که ما سالهای اینده چه برنامه هایی داریم؟:)یعنی دلم میخاد هم تو برنامه هات رو بگی و هم من...ممکنه تو برنامت سفر آلمانت باشه اگر جور شه و ممکنه یه کار جدید باشه...ممکنه هر چیزی باشه.مشتاق شنیدنم.."حتما تو سرت داریشون و شک ندارم کلی ارزو داری که میتونیم باهم واقعیشون کنیم.