عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

این هفته

روز پنج شنبه بعد از کار ناهار خونه هدیه اینا بودم،هدیه یکی از دوستای قدیمیه منه...از راهنمایی باهم دوستیم و دوستای خوبی بودیم و یه یک سالی میشد که بخاطر اینکه نامزد کرده درگیر کارو زندگی بود و منم همینجور از هم کمتر خبر داشتیم...من و هدیه روزای گرم تابستون همیشه تو استخر قصر موج میرداماد و باشگاه انقلاب ولو بودیم و بعد از استخرمون و افتاب گرفتن یه عالمه لواشک ترش میخوردیم!!!پنج شنبه که رفتم سگ کوچولوشم دیدم...بوبی...فسقلی خیلی مهربونه و شیطون و هدیه میگفت با هرکسی اینجوری دوست نمیشه و معلومه از تو خوشش اومده...هی هم رسید و وقتی من و هدیه میرفتیم خرید کنیم و  خوراکیم بخوریم رفت با دوستای هم خدمتیش استخر...منم عصر اومدم خونه مامانی ، اخه مامانی جمعه صب رفت بلاد کفر! هی هم از استخر رسید و یه خورده حرف زدیم و موضوع صحبتمون بیشتر در مورد ظاهر بود و عمل جراحی و تتو!من عاشق تتو روی بدنم...نه هر چیزی،یه سری نوشته لاتین ایتالیک ریز یا یه نقش خیلی جزیی که هی معتقده باید جایی باشه که تو دید نباشه...میگه از نظر آدمای دیگه زشته!حالا قرار شده بعدنا با همدیگه دوتایی تتو کنیم و هر دو یه جای مخفی بعدش روز جمعه هم خونه تشریف داشتم و نصفشم باشگاه بودم و عصری با مامان اینا رفتیم از این بازارچه های جمع بازار که کلی دستفروش توش زیاده و دیدن کردیم و عصر جمعه بدین شکل گذشت و البته وسطش هی هم زنگ زد بهم...بعدشم خونه بودم و تا ساعت سه صب بیدار بودم!تا الانم شرکت بودم و هی اعلام کرد امروز نمیاد بخاطر اینکه برای بازی ارژانتین و ایران اماده باش هستند و منم فردا تا آخر هفته عازم سفر همراه هدیه اینا هستم،میریم ویلاشون و یه چند روزی با خانواده هدیه میریم اونجا...بابای هدیه که من بهش عمو میگم به من میگه:"هدیه خواهر و برادری نداره و تو براش بهترین خواهری...."اخه بابای هدیه مثل بابای الهام من رو خیلی دوس داره و درضمن معتقده من براشون خوش یمنمبعضی ادما تو زندگی ادم به اصطلاح"اومد"دارن و خوش شانسی میارن...منم برای هدیه اینا "اومد" دارم و تا پام گذاشتم تو خونشون مثل دفعه های قبل کلی اتفاقای خوب افتاد!باباش شیش ماهی یه کاریش گیر کرده بود که پنج شنبه ای راه افتاد!خلاصه که منم از شرکت مرخصی گرفتم و جایگزینم دارم و امروز میرم اماده شم برای سفر فردا و شمال

بابا

دیروز با بابا رفتیم که آمپول تقویتیم رو بزنم،دکتر مامان که منم می شناسه برام آمپول تقویتی داده بود سه تا که با فاصله منظم دو روز یا سه روز یه بار بزنم و دیروز با بابا که رفتم امپول بزنم بابا یهو گفت:"شی...چه شجاع شدی!داوطلبانه میای امپول میزین؟!"خندیدم و گفتم:"این درد نداره...بعضیا خیلی درد دارن..."بعدش شروع کرد یه خاطره از بچگیم گفت...من چقدر بچه بودم شلوغکار و در عین حال شیرین زبون بودم و دوس داشتنیدکترا هم عاشقم میشدن...بعدش رفتیم یه مقداری خرید کنیم...تو میوه فروشی به دستای بابا نگاه میکردم که پر از کیسه های خرید بود و حاضر نبود یکی رو به من بده و همیشه بخام کمکش کنم سبک ترین وسیله هارو به من میده...یکی دو تا از کیسه هارو از دستش گرفتم و کنار هم تو صف وایستادیم...بابا چقدر زود داره پیر میشه...به این که فک کردم اشک تو چشمام جمع شد و به دستاش نگاه کردم که عمری عاشقش بودم و هستم و خواهم بود...کنار این مرد وایستادن بهم حس حمایت میده...همیشه تو میوه فروشی یا مغازه از بچگی هرچی میخاستم برام میخرید...هرچی مامان غر میزد که "هر چی میخاد براش نخر..."بابا میگفت:"هوس کرده...باید بخوره"یهو چشمم افتاد به انبه که عاشقشم...به بابا گفتم:"من انبه میخام..."یه لبخند زد و به کارگر اشاره کرد و برامون انبه کشید و داد دستم...خنده رضایت نشست رو لبام!راستش رو بخاین انبه نمیخاستم،فقط میخاستم ببینم حالا که بزرگ شدم و دیگه از بابا خیلی وقتا روم نمیشه پول بگیرم و حتی شده پول نداشتم اما بهش نگفتم بازم مثل بچگیام حس خوشحالی میکنم؟!یکی از معایب بزرگ سرکار برای من این بود که از روزی که برای خودم حقوق داشتم به شدت مستقل شدم و اصلا نمیتونم از بابا و هیچ کس دیگه ای پول بخام و حتی خرید هام رو ههم خودم میکنم ، اما بابا خودش حواسش هست و بهم پول میده و میگه:"تو باید یاد بگیری حقت رو بخای...تو اگه کار میکنی این پول رو باید جمع کنی برای خودت و یا خریدای مورد علاقت رو تا یه حدی بکنی،ولی در اصل پول روزانه و بیشتر خریدات رو من باید پولش رو بدم...یه زن باید برای خودش پشتوانه و پس انداز داشته باشه"بعدش داشتم به چهارسالی فک میکردم که هزینه دانشگاهم رو خودم دادم و وقتی بابا هفته ای پنجاه تومن از سال اول بهم میداد برای رفت و امد دانشگاهی و غذا چه حسی داشتم و فک میکردم نباید ازش این پول رو بگیرم!!!فک کرده بودم یه پا مرد شدم...
پول...برای من خیلی مهم نیست!یعنی که هر روز که بزرگتر میشم بیشتر به این نتیجه میرسم که من عاشق مالکیتم،و دوس دارم از خودم خونه و ماشین و طلا داشته باشم اما بیشتر از اون که جمع کنم به راحتی خرج میکنم و انقدری پول واسم مهم نیست...هر جا و هر لحظه ای که حس کنم پول دارم و فلان چیز رو میخام به راحتی میخرمش و سیستم فکریم بیشتر"خدا بزرگه" هست...قبل تر ها فک میکردم اینطور نیستم اما امروز دارم به این نتیجه میرسم که پول محور نیستم و به امروز بیشتر نگاه میکنم تا آینده...و راحتی و آسایشم برام مهم تره!نه خسیس بودن خوبه و نه خیلی ولخرج بودن...حد متعادلش خوبه...اینجا تو شرکت یه پیرمرد اسکروچ هست که بعضی وقتا برام یه ساعت از مصرف گرایی و قناعت حرف میزنه،سرم سوت میکشه و یه بار بهش گفتم:"این همه پول رو برای کی نگه داشتی؟کی قراره و چه وقتی ازشون استفاده کنی؟"
بعدشم رفتم تزریقاتی و انقدرایندفعه امپول رو بد زد که پام گرفت و کلیم خون اومد و بهم گفت یه مویرگ تو مسیرش بوده و زیاد تکون نخور و خلاصه زد ناقصمون کرد...بعدش با بابا بستنی نسکافه ای کاله خوردیم و کلی حرف زدیم و بعدشم کم کم اومدیم خونه.

:)

مامان بزرگ داره به مدت دو،سه ماهی میره دبی...دلم واسش تنگ میشه،دیروز کلی در زمینه کلاس آلمانی و موسسه و معلم خصوصی به هی راهنمایی کردم و خودشم به موسسه گوته زنگ زده بود و یه معلم خصوصی...بعدش من یه سر رفتم با مامان اینا که ببینمش مامانی رو...یهو سر درآوردیم از یه سالگرد ازدواج سورپرایزینگ سالگرد دایی و زندایی...شب خوبی بود...شبم انقدری خسته بودم که خوابم برد...صب هی بهم مسج داده بود و خواب بودم...اومدم شرکت و هی بهم زنگ زد و یه خرده حرف زدیم...بعدشم تو شرکت تا الان حسابی کار داشتم،فردا ظهر ناهار قرار شده برم خونه هدیه اینا بعد از شرکت و امروز هم هدیه بهم زنگ زد که هماهنگ کنم اگه شرکت مرخصی داد هفته دیگه سه ، چهار روز با مامانش اینا برم شمال باهاشون...دیگه فعلا همه چیز در امن و امان است

چند روز پیش ها رفته بودم واسه نیما یه تیشرت بخرم،آخه از یه مدل خوشش اومده بود و وقتی خاست بخره پولش تموم شده بود...تصمیم گرفتم من براش بخرم،تو مغازه چشمم خورد به یکی عین همون تیشرت اما با یه رنگ خوشگل که حس کردم چقدر به هی میاد...اونم چون همون یه دونه از همون رنگ و سایز هی داشت برای هی خریدم...یادم رفته بود به هی بگم و دیروز که داشتم از کشوم لباسم رو درمیوردم یهو دیدم لباس هی اینجاست!کم حواس شدم...تقصیرِ هیه همش...مگه واسه من حواس میذاره؟

من یکی از اخلاقام اینه که دوس دارم برای کسی که دوسش دارم کادو بخرم ،بی مناسبت یا بامناسبت...و خوشحالش کنم و مخصوصا غافلگیر مخصوصا کادوی بی دلیل،آخه راستش کادوی بامنظور اونقدری بهم نمیچسبه که کادوی یهویی میچسبه و آدم یهو غافل گیر میشه و میبینه بی دلیل و تولد و عیدی و اینا واسش کادو خریدن!کادوی منظور دار یه جورایی علاوه بر اینکه دوس داری برای طرفت بخری اما وظیفه است و اگه نخری کوتاهی کردی مثل تولد یا عیدی یا سالگرد ازدواج و مناسبت ها و روزایی که مهمه ...مثلا پیش اومده نیما یا خاله برای من یهویی یه چیزی خریده بی مناسبت و واقعا بهم میچسبه اما درمورد کادوی تولدم یا عیدی نوروز و روز زن(که بابا واسه مامان میخره واسه من نخره نارحت میشمدختر هوووی مادر)از مامان و بابا و نیما و کلا خانوادم انتظار دارم برام بخرن!و عاشق کادو گرفتنم و سوغاتی گرفتن و همیشه رو کادویی که برام میخرن حساسم،روی مدل بسته بندیش و نوع کادو کردنش...اینکه کادو چقدر باارزشه و چقدر واسه خریدنش وقت گذاشتن و چقدر عشق و توجه پشتش بوده ، و اینکه با توجه به اینکه سلیقم رو میدونن چی میخرن واسم خیلی مهمه!

هیچ وقت یادم نمیره وقتی کوچیک بودم داییم برام یه عروسک خریده بود که چون خوب کادوش نکرده بود و کاغذ کادوش پاره بود کادو رو بهش پس دادم،الانم مثل بچگیام نارحت میشم اما دیگه چون بزرگ شدم کادو رو پس نمیدم اما زیاد خوشم نمیاد ازشیا مثلا وقتی دخترعموم میخاست ازدواج کنه روز بله برون خانواده داماد براش کادو و انگشتر اورده بودن و انقدر این انگشتر سبک بود که نمیوردن سنگین تر بودن یه گلی اورده بودن که انقدرررر بی سلیقه و زشت بود و انقدر سبک بود که من جای دخترعموم خجالت کشیدم و تو فامیل تا چند وقت حرفشون سر زبونا بود!یا یکی از دوستامون که بچه بدنیا اورد شوهرش یه جعبه شیرینی نخرید چه برسه به شام دادن و خریدن طلا برای خانمش که بالاخره این مدت سختی کشیده و بچه ای رو بدنیا اورده...

آخیه یهو یاد بچگیام افتادم...هیچ وقت یادم نمیره بابا و مامان واسم یه کاپشن خریده بود که انقدر دوسش داشتم که وقتی تنم کردم دیگه نمیخاستم از تنم درش بیارن و وقتی درش اوردن انقدر کولی بازی دراردم و گریه کردم!!!!عکس گرفتن ازم،مثل ابر بهاری گریه میکردم...الهی قربون خودم برمیکی از چیزایی خنده به لبم میاره خوراکیاس،یکیش کادوهای ناگهانی و یکی دیگش  خرید کردنه ، یکی دیگش دیدن عشقمه که سالمه و سرحال♥

یه شب خاص...

یکشنبه ای هی اومد دنبالم...از سرکار اومد دنبالم،خوراکی گرفتیم تا بریم ابشار تهران و تو راه بستنی الوچه ای خوردیم  اما انقدر ترافیک بود مسیر رو کج کردیم پیش بسوی پارک و رستوران موردعلاقمون با اون سالاداش...تو پارکینگ پارک کردیم و راه پله ها رو که میرفتیم پایین یه دست اومد و از زمین بلندم کرد!واقعا دلم میخاست زمان وایسته...تو پارک راه رفتیم و حرف زدیم و بازم بستنی اناناسی و فالوده ای خوردیم...هی روبروم روی صندلی نشست و حس کردم میخاد حرف بزنه اما اینم حس کردم که من نمیذارم حرف بزنه...میخاست سر صحبت رو باز کنه اما من مُدام شوخی میکردم و نمیذاشتم جدی حرف بزنیم...اما یه جایی هی حرفش رو زد...حرفش منطقی بود و گفت که "شی،من نمیدونم اینده چی خواهد بود...الان یه سربازم که کاری ازم برنمیاد...نمیتونم هیچ کاری کنم و نمیدونم که ما در اینده بهم میرسیم یا نه اما همه تلاشمون برای به هم رسیدنمونه...تو منو میشناسی که الکی قول نمیدم تا دلت رو خوش کنم چون قول الکی رو دوس ندارم،قول الکی نمیدم اما میگم که همه تلاشم رو میکنم...من بعد از این سربازی میخام از صفر شروع کنم چون نمیخام از بابام کمکی بگیرم وگرنه هم میتونه سفارش کنه همین جا ایران جایی کار کنم و هم بهم امکانات بده اما خودم نمیخام،اونجوری اون تلاش من نیست برای بابامه...من باید زندگی رو اماده کنم که دستمون جلوی کسی دراز نباشه...شاید اگه بخام برم تو هم همراه من باشی و شاید هم نه ، اینا معلوم نیست..."من از هی یه زندگی خوب رو انتظار دارم چون میدونم که میتونه...اما شاید اول زندگی ادم باید خیلی چیزا رو کنار هم بسازه،من دختری نبودم و نیستم و نخاهم بود که بخاطر ماشین طرفم یا محل زندگیش و پولی که برام خرج میکنه بهش امتیاز بدم و بگم این خوبه!دروغ نیست...الان هستن ادمای اینجوری...من اولین چیزی که برام مهمه علاقه و دوس داشتنِه و بعد انسانیت و توانایی اون ادم واعتقاداتش و بعد کنار توانایی ادم به خیلی چیزا میرسه...یادمه یه بار بابا  بهم گفت:"بابا جان وقتی میخای یکی رو برای زندگیت انتخاب کنی حواست باشه که گول ظاهر و پول رو نخوری...آدمیت شرط اول تو زندگیه،مردی رو انتخاب کن که از ته دلش و نه فقط برای رفع نیازاش دوست داشته باشه و بخادت و کنار هم ارامش داشته باشید چون زندگی یه شب و دوشب و لباسات نیستن و یه عمره،کسی رو انتخاب کن که بااعتقاد باشه ، باهات صادق باشه، سالم باشه و باگذشت باشه چون مرد واقعی مردیه که گذشت داره و اشتباهای کسی که دوسش داره رو خیلی وقتا نادیده میگیره و کمکش میکنه که اشتباهاش رو درست کنه ،مردی رو انتخاب کن که اهل خانواده باشه و رفیق باز نباشه مردی رو انتخاب کن که دست و دلباز باشه و برای تو تا جایی که داره و میتونه بکنه و برای تو و زندگیت حساب و کتاب ازت نخاد چون مرد خسیس زن رو پیر میکنه و باعث خجالت زن میشه اما یادت باشه خارج از توان مردت ازش نخاه چون وقتی که وارد زندگیش میشی توانش رو میبینی ،کسی رو انتخاب کن که وقتی کنارش هستی سربلندت کنه و هیچ وقتیم بد همدیگرو پیش هیچ کس مخصوصا خانوادهاتون نگید و چُقولی همدیگرو نکنید و پیش بقیه با هم هر شوخی نکنید... مردی رو انتخاب کنه که کاری باشه و کار کردن بلد باشه" و من دنبال یه مرد چشم پاک و مهربون و بالیاقتم و هی رو پیدا کردم....روزی که هی رو دیدم تو چشماش خوندم که این پسر خیلی تواناست....خیلی باپشتکاره و میتونه ...هی مردِ کارای بزرگه!و من به هی ایمان دارم...

شام رو که خوردیم پیش بسوی ماشین...من عاشقتم هی وقتی میدونی گشنمه و منتظرم سالاد بیاد باهام بازی میکنی که حواسم پرت شه!گوشی رو میچرخوند و مثلا میگفت اگه به سمت هر کی بیفته خوشگله...انقدر خندیدیم سر این بازی!این روز رو هم فراموش نمیکنم چون روز خاصی بود... اروم بودم اما از یه جایی به بعد تب کردم...یه تب عجیب و غریب...با هی رفتیم امپول تقویتیم رو زدم و چون حدس زدم پرستار کشیک که مامان رو دیده و میشناسه ممکنه باشه هی تو ماشین منتظرم موند...دیروز خیلی تب داشتم و تا از شرکت رسیدم فقط خوابیدم...وقتی پاشدم 9 شب بود و هی دوبار زنگ زده بود...پاشدم حالم بهتر بود...باهم حرف زدیم و بازی ایران و نیجریه رو دیدم و باز بیحال شدم خوابیدم...الان هم شرکتم و تب ندارم،هی هم اومده خونه و خوابیده♥