عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

بعد از تعطیلات

تعطیلات ، تعطیلات پر استراحتی بود که هر وقت میخاستم بیدار شم صدای هی بود که بیدارم میکرد و ایینش خیلی مزه میداد،روز پنج شنبه که هی قرار شد بیاد اول رفت با خانوادش و خاله و داییش باغ و بعد اومد پیشم...سالاد الویه و ساندویچ ژامبون پنیری که درست کرده بودم رو دوتایی خوردیم و پاستیل البالویی هم بر بدن زدیم...بعدش پیش بسوی ابشار تهران...اون بالاها نشستیم ، عکس گرفتیم و حرف زدیم...و هر لحظه ش کلی ارامش بود...بغل آبشار هی ازم عکس گرفت...همه اینا خاطره میشه...چون سیر بودیم رفتیم ابمیوه خوردیم...تمام راه برگشت ذهنم درگیره این قضیه بود که حالا که با هی انقدر خوشم،حالا که کنار هم با کمترین ها هم لذت میبریم وجودمون ارامشه همدیگس تا اخرش باهمیم؟و حرف همیشگی هی این موقع ها که ذهنم رو میخونه اینه:"یه روزیم ما به ارامش میرسیم..."و من وقتی منطقی فکر میکنم میبینم تا روزی که مطمئن نشم نمیتونم بعضی وقتا صددرصد احساسم رو بذارم چون اگه خدایی نکرده نشه هردومون اسیب میبینم و تو زندگی بعدی با ادم بعدی اگه یاد هم بیفتیم دیگه اون زندگی درست نمیشه!!!روز جمعه با صدای هی پاشدم...داشت میگفت جمعه میبرمت پیک نیک،یا خودمون بریم یا دست جمعی...روز جمعه رو دوس نداشتم چون بازم حرفایی زده شد که اصلا دوس نداشتم بشنوم!شنبه که هی اومد تصمیم داشتم باهاش حرف بزنم اما.... دیروز از هی خواستم برناممون رو مشخص کنه و بهش بازم گفتم اگه یکی از اعضای خانواده من یا اون ناراضی باشن نمیتونیم ادامه بدیم و من برام مهمه که هم خانواده من ، هی رو دوس داشته باشن و بهش احترام بگذارن اما خانواده هی منو دوس داشته باشن و بهم احترام بگذران چون دوس دارم که روابطمون همیشه خوب باشه ، هی هم گفت که اگه خانواده ها موافقت نکنن نمیتونیم ادامه بدیم و با من موافقه...قرار شد الان به هیچ چیز از اینده فک نکنیم و دونه دونه مسائل رو به قول هی حل کنیم و من صبر میکنم اما یه چیزی اذیتم میکنه و اونم اینکه این رابطه پیش بره و اونجایی که مسائل حل شد و رسیدیم به بخش خانواده ها یه چیزی بشه!و اونجاس که باید جدا بشیم...اون موقع عاقلانه و با یه عالمه خاطره و عشق!باید تو چشای هم نگاه کنیم و بگیم که ما همه مشکلات رو پشت سر گذاشتیم و فقط این یکی نشد و نمیتونیم از خانواده هامون بگذریم پس خداحافظ...بعد زندگیمون رو ادامه بدیم و معلوم نیست بعدش چی میشه؟!بعدش میخایم با این خاطره ها کی رو تو زندگیمون راه بدیم؟!
اما حالا همه چیز رو میسپرم به خدا و هر چیزی که مصلحت هست پیش میاد و بهترین رو خودش جلوی پای من و هی میگذاره...دیشب که این حرفارو می زدیم و به این چیزا فک میکردم انگار یه وزنه چند تنی انداخته بودن رو قفسه سینم و حالم خوب نبود و بغض داشتم...هی زنگ زد و برام حرف زد و گفت:"هنوز زوده، به اخرش فک نکن...بذار اول ستون هارو محکم کنیم بعد"اروم تر شدم اما تا صب خوابای عجیب و غریب دیدم و چندباز پریدم و صب با یه سردرد بد بیدار شدم...الانم حالم خوب نیست،دلم خیلی هی رو میخاد!
تولد یکی از هم دانشگاهیامونه ، بهم مسج داد و دعوتمون کرد ...من و هی رو...دوستای دیگه رو هم دعوت کرده و بچه های یونی هم هستن...اولش دلم میخاست اگه هی هم نتونست بیاد با پریا و شیما برم اما بعدش حس کردم اگه برم بازم خوش نمیگذره!هی گفت سعی میکنه مرخصی بگیره و بیاد اما اگه نتونست بهم گفت خودت برو که منم بی هی نمیرم!بعدشم ترجیح میدم با هی برم پیک نیک تا اینکه برم مهمونی،خدا کنه زنگ بزنه که بگم مرخصی نگیره،دوس دارم بریم پیک نیک...مهمونی رو بی هی نمیخام!

تجربه نزدیک به مرگ

آدم وقتی میخاد بمیره حس حسرت و ترسش زیاد میشه!دیروز بعد از اینکه هی رفت پاسگاه منم یکم خوابیدم و بقیه رفتن بیرون،نیما که امتحان داشت و سرجلسه بود و مامان و بابا هم با هم جایی بودن...دراز کشیده بودم و تلویزیون می دیدم که همه جا قرمز شد...هوای قرمز و نارنجی...اول فک کردم بارونه و رفتم جلوی پنجره که دیدم باد شدید مثل گردباد همه چیز رو داره با خودش میبره!چندتا درخت شکست و عاقبت یه ایرانت رو بلند کرد و با سرعت برد کوبوند به یه ماشین و یه گربه رو هم بلند کرد!!!وحشت کرده بودم و میدونستم زلزله است...پتوم رو پیچیدم دورم...من از صدای رعد و برق و طوفان وحشت دارم و تنها هی هست که خبر داره...اشکام صورتم رو خیس کرده بود...یه کنج دیوار وایستادم و چشمامو بستم و موبایلم تو دستام بود...با خودم فک میکردم:"کاش تنها نمی مردم،کاش خونه بودن!خدایا...من هی رو هم ندیدم!کاش میتونستم بهش تلفن کنم!تلفن دستم بود شماره مامان و بابا رو میگرفتم که حداقل صداشونو بشنوم...داشتم دق میکردم!دیدم در دسترس نیست و تنها کاری که کردم این بود یه مسج فقط به هی بدم...یه چیز کوتاه...نوشتم "اینجا زلزله ست..."اومدم ادامش رو بنویسم که برقا و انتن ها کلا رفت و یه صدای وحشتناک اومد!!!خونه به شدت لرزید...نصف عمر شدم...اشکام بند نمیومد!همش به این فک میکردم کاش زیر آوار زنده نمونم و بمیرم...دیگه تو خونه نمیشد بمونم...لباسامو نمیدونم چی بود پوشیدم و با آسانسور اومدم پایین...تو لابی خیلیا وحشت زده نشسته بودن...گلدون گل بود از اسمون و لب پنجره ها میفتاد پایین و میشکست!بعدا که باد ارومتر شد فهمیدیم که یه سری کابل و دکل افتاده رو ساختمون ما و باد هی میکوبدتش به بدنه ساختمون و باعث لرزش بوده!تا ساعت 8 شب اتش نشان ها داشتن این کابلارو درست میکردن!بابااینا که رسیدن تعریف میکردن بیلبوردای بزرگ هم حتی افتاده!دیروز خیلی بد بود و حس اینکه دارم می میرم و کلی کار ناتموم دارم خیلی اذیتم کرد،حس اینکه از خیلی خوشیا استفاده نکردم...خدایا شکرت که هستیم!هی که شب زنگ زد دل شورم قطع شد و اروم تر شدم....چند نفر کشته شدن و خیلی هم زخمی!

سرزمین من و هی

یه روزایی میشینم رو تختم و از اولین روزام با هی رو مرور میکنم...رابطه ما رابطه قشنگیه،خب از یه جایی به بعد یهو خیلی عمیق تر شد و خیلی بیشتر بهم وصل شدیم...اما رابطه ها جنساشون متفاوته،چون ادما متفاوتن...جنس رابطه من و هی از جنس درک و عقل و احساسه توام با احتیاط!یعضی روابط کلا دیوونه بازیه و دو طرف زیاد به عواقب کاراشون فک نمیکنن،بعضی رابطه ها خوش گذرونیش خیلی پررنگه...اما جنس هی رو میشناسم،یه مرد عقل گرای احساسی و مهربون و محتاط  و جنس خودم یه زن احساس گرای عاقل و محتاط!عقل هی بیشتر بهش حکم میکنه و چاشنیش احساسه شدیده و من احساسم بهم حکم میکنه و چاشنیش عقل شدیده!من و هی خیلی اهل ریسک نیستیم و درمورد خودم مطمئنم اما شرایطی پیش نیومده که ریسک هی رو ببینم و همیشه محتاط بودیم...و جالب اینجاست که هردومون کلی حرف تو دلمون هست و کلی دردودل و اتفاقای گذشته که برای هم نگفتیم و این باعث میشه خیلی جاها سرزمین هم رو نشناسیم...سرزمین هی با گذر یکسال برای من هنوز خیلی ناشناخته ست و من خیلی چیزا از هی نمیدونم و مطمئنم سرزمین من هم برای هی ناشناخته ست تو خیلی جاها...من از ترس ها و نگرانی های هی بیخبرم و نمیدونم از چی غصه میخوره؟چی باعث شده که بعضی وقتا من ببینم چشای هی یهو پر از غم و اشک میشه اما همش رو قورت میده و اگه بهش بگم انکار میکنه....اذعان میکنم که با گذر یکسال تو این رابطه من هنوز خیلی با هی تعارف دارم و خیلی جاها میترسم که هی قضاوتم کنه تو دلش چیزی بگه پس خیلی وقتا حرف دلم رو نمیگم و فراموش میکنم...و یه رابطه از اونجایی صمیمی میشه که دو نفر از گفتن حرف دل بهم نارحت نشن مثلا  اگه هی میبینه من خودخواهم بهم بگه و منم نارحتم نشم!یا اگه من میبینم هی تعارفیه بهش بگم و هی نارحت نشه...اگه هی دوس داره من گوشامو شیش تا سوراخ کنم و خالکوبی بگه و من پیش خودم نگم"دیگه هی منو دوس نداره!حتما یه دختر رو دیده که گوشش شیش تا سوراخ داره و خالکوبی!" و اگه من مدل موی هی رو دوس ندارم بهش بگم و هی نگه دیگه براش جذاب نیستم و حتما یه پسر دیگه چشاش رو گرفته!...البته که لحن گفتن این حرفا واقعا باید استادانه باشه اما به هر حال باید گفته بشه و طرف مقابل هم نباید نارحت شه و اگر نارحت شد حتما یه جای کار و اخلاقش می لنگه!
یه رابطه یعنی پیشرفت و اصلاح همدیگه و من دلم میخاد که هی بالاخره برام حرف بزنه و انقدر امروز رو به فردا نندازه و باهام دردودل کنه!وقتی هی باهام حرفای دلش رو نمیزنه احساس میکنم که آدم بی فایده ایم و تو رابطه انقدر ضعیفم که هی نمیخاد یه ذره از بارش رو روی دوشم بذاره و واقعا دلم میخاد که هی برام حرف بزنه...از خود واقعیش بگه،از ترساش بگه و نگرانیاش...از حسای خوبش...از اینکه چی از من میخاد و چه توقع هایی از من داره؟و دنبال چیه تو زندگی...هدفش چیه...رابطش با اعضای خانوادش چطوره...برای اینده خودمون چه برنامه ریزی داره؟"میدونم ممکنه عین برنامه پیش نریم اما همین که راه رومعلوم کنیم برامون خوبه"من میخام سرزمین هی رو بشناسم!نمیخام هر دفعه وقتی واردش میشم یه سرزمین پر از مه ببینم و بترسم جلو برم تا مبادا بخورم زمین!دلم میخاد سرزمین هی رو عین کف دستم بلد باشم...
باز من اینجا خیلی خودم رو تخلیه میکنم اما هی همه چیز رو تو دلش میریزه و میدونم که وقت نمیکنه چیزی حتی بنویسه...البته نه که وقت نکنه،نمیخاد و یا عادت نداره!چون بهرحال در روز دو ساعت که بیکار هست؟

و این پنج شنبه و جمعه

روز پنج شنبه عصر با عروس عمو دومیه فرناز، قرار گذاشتیم بریم بیرون و بعد شام بخوریم و شبم خونه پسرعمو و زنش بخابم و صب باهم بریم سر کلاس...اما چون دیدیم پسرعمو میخاد بره مراسم هفتم عموی فرناز و ماشین رو میبره و ماشین نداریم تصمیم گرفتیم تو خونه شام درست کنیم تا محمد از ختم برگرده...در وصف این زوج هر چی بگم کم گفتم...فرناز یکی از بهترین و خوب ترین عروسای خانوادس!یه عروس که مثل دختر میمونه برای عمو و زنعمو!اول که رسیدم خونشون یه جعبه شیرینی خامه ای خریده بودم و زنگ رو زدم...دوتایی جلوی در منتظرم بودن...خیلی بهم میان...حال و احوالپرسی و از شانس سه تایی شکموییمبعدش با محمد و فرناز نشستیم به صحبت و محمد گفت غذا درست نکنید من از بیرون میخرم میارم اما ما دوس داشتیم خودمون درست کنیم دوتایی...یه نکته جالب:مراسم هفتم ختم عموی فرناز بود و چون محمد دید که فرناز حالشو نداره و فرناز نمیخاست بره محمد گفت من میرم و میگم فرناز مریض بودیعنی در این حد با هم هماهنگن و پایه!بعدش که محمد رفت کلی با فرناز ماکارانی ذرت و قارچ درست کردیم که خیلی خوشمزه بود و کلی حرف زدیم...خانواده ماها با خانواده فرنازاینا دوستای قدیمی خانوادگی بودیم و فرناز و محمد چند سالی دوست بودن پنهانی و وقتی محمد فوق لیسانسش تموم شد و کارش اوکی شد برنامه شون رو رسمی کردن و پارسال مهرماه عروسی گرفتن...خونشون تو خیابون شیخ بهاییه و جلوی یه گل فروشی و فرناز میگفت من هر روز به شکل های مختلف از محمد گل می گیرم!بعدش هی زنگ زد...هی تخس من،حرف زدیم و گفت شاید فردا بیاد و ادرس کلاس رو ازم گرفت،فرناز تا یه حدودی از هی میدونه چون رابطه مون خیلی با هم خوبه و کلی هم مشتاق بود که هی رو ببینه و میگفت:مردی که دل شی مارو برده دیدنیه و دلم میخاد حتما ببینمش...بعدش محمد که رسید شام خوردیم و شیرینی و چایی و میوه و پاستیل و کلی خوشمزه ها و من تمام مدت به این زوج نگاه میکردم که چطوری با هم رفتار میکنن...وقتی فرناز شام رو می کشید محمد داشت فوتبال می دید اما بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه پاشد و میز رو چید...پسر واقعا خودکاریه...بعدش من و فرناز رفتیم تو اتاق خوابشون تا با هم یه روزنامه دیواری درست کنیم واسه کلاسمون که محمدم اومد پیش ما و این برام جالب بود که هر جا فرناز هست ناخوداگاه کنار اون میشینه و باید انگار کنار اون باشه...محمد داشت تو تبلتش کلاه قرمزی رو از یوتیوب می دید و ما کار میکردیم و حرف میزدیم... بعدش محمد برامون شربت اورد و دیگه بعدش هم همگی خوابیدیم و صبم رفتیم کلاس...دمای ظهر حمایت هی رو حس کردم،تقریبا اخرای کلاس...واقعن حس کردم و این در حالی بود که وقتی گوشیم رو تحویل گرفتم همون ساعت هی رو وایبر گفته بود من کنارتم همسرم!بعد از کلاس هی نتونست بیاد و من با فرناز دوتایی برگشتیم خونه اونا و جلوی در محمد و فرناز که محکم همدیگرو بغل کردن انقد دلم هی رو خواسسسست!دلم تنگ شد واسش بیشتر از قبل...بعدش محمد واسمون ناهار پخته بود و موقع ناهار فک میکردم "یعنی اون روزی میاد که من و هی تو خونه خودمون باشیم؟یه خونه که واسه داشتنش زحمت کشیدیم و دونه دونه میخای رو دیوار و تابلواش و همه مدلش رو دوتایی با نظر همدیگه چیدیم؟دیواراشو خودمون رنگ کردیم و شیشه هاشو خودمون پاک کردیم...روزی میاد که تو این خونه انقدر ارامش داشته باشیم که هر کی مهمونش شد از انرژی خونمون تعریف کنه؟روزی میاد  که اگه مهمون اومد و نشد هی رو گاز بگیرم با نگاه بهش بفهمونم به حسابت میرسم؟دوتایی غذا درست کنیم و شبا جلوی تلویزیون تو بغل هم خوابمون ببره؟"بعدشم عصری بابا و مامان اومدن دنبالم و اومدیم خونه مامانی بودیم...بعدش تو برج مامانی اینا یه سالن ارایشی هست که من و خاله یا اینجا میریم ارایشگاه یا خاله میاد خونه ما جلوی برج ما میریم...خاله وقت ناخن گرفته بود و دوتایی رفتیم پایین و خاله ناخناش رو درست کرد و منم مثل هر ماه پدیکور کردم...ناخن دستای من مادرزادی سوهان کشیده  شده درمیاد همیشه و نیازی به کاشت و اینا نیست اما انقدر دوس دارم ناخنای پاهام رو  بکارم،ولی چون همیشه تو کتونیه ناخنای خودم باید کوتاه باشه...هی که زنگ زد کلی دلم اروم شد...شب هم انقدر خسته بودم که اونجا خوابم برد و صب هی رسید و ظهری هم ارنیکارو بردیم واکسن زد و برگشتیم و پیش هی بودم تا بره سر پستش...هی دوس داشتنیه خودم...بعدشم که ارنیکا تب کرد و بیرون نرفتیم و من رفتم خونه خودمون و شبم با عکس عشقم خوابم برد...تو وایبر بچه هایی که با هم کلاس میریم یه گروه تشکیل دادن و توش کلی تجربه بعد از کلاس میذارن که خوندنش خیلی جالبه!در مورد کلاس هم یه جلسه نیم روزی تو تاریخ 21 یا 22 تیر هنوز داریم!
دیروز عصر قبل رفتن هی یه چیزی ازش پرسیدم که پرسیدنش برام سخت بود اما جز چیزایی بود که باید ازش میپرسیدم و خیالم راحت شد!هی من عاشقتم و دوست دارم، بخاطر همه چیز ممنونم:*