روز پنج شنبه عصر با عروس عمو دومیه فرناز، قرار گذاشتیم بریم بیرون و بعد شام بخوریم و شبم خونه پسرعمو و زنش بخابم و صب باهم بریم سر کلاس...اما چون دیدیم پسرعمو میخاد بره مراسم هفتم عموی فرناز و ماشین رو میبره و ماشین نداریم تصمیم گرفتیم تو خونه شام درست کنیم تا محمد از ختم برگرده...در وصف این زوج هر چی بگم کم گفتم...فرناز یکی از بهترین و خوب ترین عروسای خانوادس!یه عروس که مثل دختر میمونه برای عمو و زنعمو!اول که رسیدم خونشون یه جعبه شیرینی خامه ای خریده بودم و زنگ رو زدم...دوتایی جلوی در منتظرم بودن...خیلی بهم میان...حال و احوالپرسی و از شانس سه تایی شکموییم

بعدش با محمد و فرناز نشستیم به صحبت و محمد گفت غذا درست نکنید من از بیرون میخرم میارم اما ما دوس داشتیم خودمون درست کنیم دوتایی...یه نکته جالب:مراسم هفتم ختم عموی فرناز بود و چون محمد دید که فرناز حالشو نداره و فرناز نمیخاست بره محمد گفت من میرم و میگم فرناز مریض بود

یعنی در این حد با هم هماهنگن و پایه!بعدش که محمد رفت کلی با فرناز ماکارانی ذرت و قارچ درست کردیم که خیلی خوشمزه بود و کلی حرف زدیم...خانواده ماها با خانواده فرنازاینا دوستای قدیمی خانوادگی بودیم و فرناز و محمد چند سالی دوست بودن پنهانی و وقتی محمد فوق لیسانسش تموم شد و کارش اوکی شد برنامه شون رو رسمی کردن و پارسال مهرماه عروسی گرفتن...خونشون تو خیابون شیخ بهاییه و جلوی یه گل فروشی و فرناز میگفت من هر روز به شکل های مختلف از محمد گل می گیرم!بعدش هی زنگ زد...هی تخس من،حرف زدیم و گفت شاید فردا بیاد و ادرس کلاس رو ازم گرفت،فرناز تا یه حدودی از هی میدونه چون رابطه مون خیلی با هم خوبه و کلی هم مشتاق بود که هی رو ببینه و میگفت:مردی که دل شی مارو برده دیدنیه و دلم میخاد حتما ببینمش...بعدش محمد که رسید شام خوردیم و شیرینی و چایی و میوه و پاستیل و کلی خوشمزه ها و من تمام مدت به این زوج نگاه میکردم که چطوری با هم رفتار میکنن...وقتی فرناز شام رو می کشید محمد داشت فوتبال می دید اما بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه پاشد و میز رو چید...پسر واقعا خودکاریه...بعدش من و فرناز رفتیم تو اتاق خوابشون تا با هم یه روزنامه دیواری درست کنیم واسه کلاسمون که محمدم اومد پیش ما و این برام جالب بود که هر جا فرناز هست ناخوداگاه کنار اون میشینه و باید انگار کنار اون باشه...محمد داشت تو تبلتش کلاه قرمزی رو از یوتیوب می دید و ما کار میکردیم و حرف میزدیم... بعدش محمد برامون شربت اورد و دیگه بعدش هم همگی خوابیدیم و صبم رفتیم کلاس...دمای ظهر حمایت هی رو حس کردم،تقریبا اخرای کلاس...واقعن حس کردم و این در حالی بود که وقتی گوشیم رو تحویل گرفتم همون ساعت هی رو وایبر گفته بود
من کنارتم همسرم!

بعد از کلاس هی نتونست بیاد و من با فرناز دوتایی برگشتیم خونه اونا و جلوی در محمد و فرناز که محکم همدیگرو بغل کردن انقد دلم هی رو خواسسسست!دلم تنگ شد واسش بیشتر از قبل...بعدش محمد واسمون ناهار پخته بود و موقع ناهار فک میکردم "یعنی اون روزی میاد که من و هی تو خونه خودمون باشیم؟یه خونه که واسه داشتنش زحمت کشیدیم و دونه دونه میخای رو دیوار و تابلواش و همه مدلش رو دوتایی با نظر همدیگه چیدیم؟دیواراشو خودمون رنگ کردیم و شیشه هاشو خودمون پاک کردیم...روزی میاد که تو این خونه انقدر ارامش داشته باشیم که هر کی مهمونش شد از انرژی خونمون تعریف کنه؟روزی میاد که اگه مهمون اومد و نشد هی رو گاز بگیرم با نگاه بهش بفهمونم به حسابت میرسم؟دوتایی غذا درست کنیم و شبا جلوی تلویزیون تو بغل هم خوابمون ببره؟"بعدشم عصری بابا و مامان اومدن دنبالم و اومدیم خونه مامانی بودیم...بعدش تو برج مامانی اینا یه سالن ارایشی هست که من و خاله یا اینجا میریم ارایشگاه یا خاله میاد خونه ما جلوی برج ما میریم...خاله وقت ناخن گرفته بود و دوتایی رفتیم پایین و خاله ناخناش رو درست کرد و منم مثل هر ماه پدیکور کردم...ناخن دستای من مادرزادی سوهان کشیده شده درمیاد همیشه و نیازی به کاشت و اینا نیست اما انقدر دوس دارم ناخنای پاهام رو بکارم،ولی چون همیشه تو کتونیه ناخنای خودم باید کوتاه باشه...هی که زنگ زد کلی دلم اروم شد...شب هم انقدر خسته بودم که اونجا خوابم برد و صب هی رسید و ظهری هم ارنیکارو بردیم واکسن زد و برگشتیم و پیش هی بودم تا بره سر پستش...هی دوس داشتنیه خودم...بعدشم که ارنیکا تب کرد و بیرون نرفتیم و من رفتم خونه خودمون و شبم با عکس عشقم خوابم برد...تو وایبر بچه هایی که با هم کلاس میریم یه گروه تشکیل دادن و توش کلی تجربه بعد از کلاس میذارن که خوندنش خیلی جالبه!در مورد کلاس هم یه جلسه نیم روزی تو تاریخ 21 یا 22 تیر هنوز داریم!
دیروز عصر قبل رفتن هی یه چیزی ازش پرسیدم که پرسیدنش برام سخت بود اما جز چیزایی بود که باید ازش میپرسیدم و خیالم راحت شد!هی من عاشقتم و دوست دارم، بخاطر همه چیز ممنونم:*