خیلی عالی بود...پیش بسوی تهران بعد از چند ساعت با هم بودن♥تو راه برگشت سرم رو پاش بود و چشمام بسته و اون بارون وسط اتوبان خیلی مزه داد..وقتی که با دستاش نوازشم میکرد...وقتی دنیای محبت تو چشاش موج میزد...موقع خداحافظی کادوی سالگرد یکسالگیمون و روزش رو بهش دادم...همون روزی که رفته بودم کادوی تولدش رو بگیرم بعدش از چرم مشهد گلستان با کلی وسواس یه کیف پول هم خریده بودم که تصمیم داشتم برای روز مرد و سالگرد این یکسالگی بهش بدم و وقتی دیدش خیلی خوشحال شد
نشد ببوسمش چون کوچه پر از رفت و آمد و شلوغی بود...
راستش نه برای من و نه برای هی آسون نیست این دوری و کیفیت این دوستی جوری بوده که انگار سالهاست میشناسیم همدیگرو...بازم راه برای شناخت دراز است و بازم راه داریم اما تو این مرحله تصمیمون رو کم کم می گیریم و برنامه هامون رو میچینیم...هی جمعه نبود و منم کلاس بودم و شبش باهاش صحبت کردم و گفتم کلاس تموم شده و روز شنبه هم بعد از کار ظهر رفتم خونه مامان بزرگ و باهم ناهار درست کردیم و هی اومد و خوردیم...
خلاصه که شب هرجوری بود هر دو اروم شدیم برای هزارمین بار حس کردیم که زندگی ما بی هم خیلی پوچ میشه و علاوه بر عادت انقدر همدیگرو دوس داریم که دلیل ارامش هم هستیم...دیگه که دیروز صب پاشدیم...بهم یه سالگیمون رو تبریک گفتیم و دعا کردیم امروز شرایط دیدنمون مهیا شه♥دعا کنید امروز من و هی هم رو ببینیم...دیروز هم که یه سری خونه مامان بزرگ زدم و با خاله رفتیم دوتایی امیرشکلات و کلی چیزای خوشمزه خوردیم...بعدشم شب با آرش و آرنیکا وروجک کلی بازی کردیم و با هی حرف زدم و صب هم امروز ارش من رو رسوند سر کارم
عزیزدلم ارنیکا صب گشنش بود داشت دستاش قورت میداد!بلند شدم واسش شیرخشک درست کردم...جونم♥
دعا میکنم♥
دارم از تو تخت خوابم آپ میکنم،به سلامتی یه سالگیمون هی♡
بعدشم دیگه پنج شنبه شد جمعه ، اما خیلی شبش بد بود!واسه خودم اسپاگتی تند پختم و با کلی آهنگ شاد!وقتی میخاستم بخابم همه در و پنجره هارو بستم اما خیلی صدا میومد و تا 4 صب بیدار بودم و جمعه نه که پاشدم هی رسیده بود،خیلی زیاد دوس داشتم که امروز رو با هی میگذروندم،یه جمعه با کلی وقت...هی لباسش رو که تنش کرد و دیدم کیف کردم،چقدر بهش میااااد!ای جون♥منم کلاس نرفتم و خونه بودم و هی تا ظهر خواب بود و بعدشم یه اپیزود از سیزن سه رو دیدیم و بعدش هی رفت با باباش سر ساختمون و من موندم خونه،حوصله بیرون رفتنم نداشتم...نحسی جمعه کسایی که عصر جمعه تنها تو خونه باشن رو می گیره!حالم هم خوب نبود و هی هم نبود و گفتم یه ذره با دوستام حرف بزنم ،به الهام زنگ زدم به یه آقاهه بیرون بود، یه زنگ به پریا زدم که داشت آماده میشد بره مهمونی و یه زنگ به شیما زدم که اونم رفته بود مهمونی...قیافه من دیدنی بود!
دیگه خودمو سرگرم کردم و هی شب اومد،باهم حرف زدیم و سریال باز دیدیم و بالاخره مامانم اینام اومدن...و درمورد اون قضیه که من واقعن نمیخاستم هی هیچ چیز بدونه و یه جورایی یه خجالت خاصی دارم هم فهمید
هی تُخص!من یه چیزایی برام یه پرایوسی خاصی داره و اینم جز اینا بود...هی پیشم نبود اما لپام قرمز شده بود از یه حس خجالت...
اما یه واقعیتم اینه که وقتی خونه بعضی از دوستام میرفتم از دیدن بطری اکسیدان و رنگا یه حس شوق دخترونه بهم دست میداد که دوس داشتم همیشه یاد بگیرم اینکارا رو اما مامان این فرصت رو بهم نداده و شاید خودم هم ترسیدم!البته یه سری کارای پیش و پا افتاده و عادی رو بلدم...هی که داشت میگفت خواهرم اینکارو تو خونه میکنه خودم میدونستم خیلی از دخترام اینکارو تو خونه میکنن اما خب هر دختر تو یه خانواده با یه مامان و بابا بزرگ میشه و با یه تربیت و دقیقن خیلی از دوستام تو خونه کاراشون رو انجام میدن و خیلیا هم نه...مثلا شاید داداشم اگه یه روز با یه دختر اشنا شه و اون دختر همه کاراش رو تو خونه انجام بده براش جالب باشه چون مامان و خواهرش هیچکدوم اینکارو تو خونه انجام ندادن...پسرها الگوی اولیه شون مادراشون هستن و دخترای خونودشون و دخترها الگوشون پدراشون هستن و مردای خانوادشون و مقایسه پدر و مرد مورد علاقه یه اتفاق ناخوداگاهه مغزیه و البته که مقایسه دوتا ادم از پایه غلطه چون هیچ کدوم تو شرایط یکسان نبودن و نیستن اما یه جریان ناخوداگاهه مغزیه...بعدش داشتم با خودم فک میکردم که من تو این مسیری یک ساله که طی کردم و کنار هی بودم خیلی چیزها رو فهمیدم و خیلی چیزها مونده که بفهمم و الان تو این موقعیت میخام کاملا جهت گیری ذهنی هی در مورد مسائل مالی رو بدونم و البته که حرف هی رو مثل عملش میدونم و میدونم باهام صادقه و این شناخت ها باید باشه که چهارسال دیگه تازه بفهمم! عشق با شناخت خیلی بهتره و من الان دوس دارم علی رغم همه علاقه و کشش هام به هی بشناسمش تا وقتی وارد زندگی شدم عدم شناخت عشقم رو نکشه...من فک میکنم عشق و دوس داشتن خیلی مهمه اما مادیات و حواشی مخرب ترین اثر رو روش میذارن و نمیخام به این دو اجازه بدم که دوس داشتن روخراب کنه و خیلی واضح میگم به نظرم رک حرف زدن از خیلی چیزا الان بهتر از بی حرمتی های بعدن هست.الان سنگامون رو وا میکنیم و میبینیم که چطوریم و بعد با خیال راحت ادامه می دیم...