عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

سالگرد ما و تصمیمات جدی بعد از اولین سال دوستی

هی که اومد دنبالم پنج شنبه،اونی رو پوشیده بود که براش کادو روز تولد گرفته بودم و خیلیم بهش میاد...یه راست پیش بسوی مهرشهر...یک سال از اون روزی که فرداش اولین خواب با طعم بغل هی رو تجربه کردم گذشت...هی یاداوری کرد و از یاداوریش لبخند رو لبم بود...خوردن یه عالمه بستنی خوشمزه کره گردو و کیک پسته و .... اینا و بعدشم پیاده روی کنار هی عزیزم خیلی حال داد...کلی گشتیم و خونه هارو می دیدیم و با هم نظر می دادیم...واسه شام چندجارو هی بهم نشون داد و من پیتزا دی تو جهانشهر رو انتخاب کردم با اون ایتالیاییه فوق العادش...خیلی خوشمزه بود...من و هی یک،دو،سه غذا رو تموم میکنیمخیلی عالی بود...پیش بسوی تهران بعد از چند ساعت با هم بودن♥تو راه برگشت سرم رو پاش بود و چشمام بسته و اون بارون وسط اتوبان خیلی مزه داد..وقتی که با دستاش نوازشم میکرد...وقتی دنیای محبت تو چشاش موج میزد...موقع خداحافظی کادوی سالگرد یکسالگیمون و روزش رو بهش دادم...همون روزی که رفته بودم کادوی تولدش رو بگیرم بعدش از چرم مشهد گلستان با کلی وسواس یه کیف پول هم خریده بودم که تصمیم داشتم برای روز مرد و سالگرد این یکسالگی بهش بدم و وقتی دیدش خیلی خوشحال شدنشد ببوسمش چون کوچه پر از رفت و آمد و شلوغی بود...
شب موقع خواب حرفمون به جایی رسید که خیلی کوچولو از برناممون  بعد از سربازیه هی حرف زدیم و هی داشت نظرم رو میپرسید که "به نظرت خوبه که بعد از سربازی و روشن شدن تکلیف کارم بیام و با خونوادت صحبت کنم و عقد کنیم و بعد از ساختن زندگی و جور شدن شرایط ازدواج کنیم؟"با شناختی که از خانوادم دارم بابا و مامان و کلا اقوام پدری و مادری،ما آدمای معتقدی هستیم و خیلی اهل چهارچوب هستیم اما تو مسائلی مثل ازدواج همیشه دوهفته به عروسی یا حتی دیرتر عقد میکنیم و علت هاش هم میدونم...کل دامادهایی که وارد خانواده شدن و غریبه بودن تقریبن اینجوری بودن و یه مدتی رو رفت و آمد می کنن و هم فرصت آشناییه خانواده هاست و هم خود دختر و پسر و یه زمانیه برای آماده شدن برای زندگی برای هر دو طرف...تو این فاصله تنها چیزی که بین دو نفر هست صیغه محرمیته که اونم معمولا ما نداریم فک کنم و یه بازه زمانی مشخص میشه و بعد با توجه به تایم یه زمان برای عقد و بعدش بلافاصله عروسیه...من خودم هم اینطوری رو بیشتر دوس دارم چون وقتی عقد میشه ،زن و مرد رسما زن و شوهرن و وظایفی به گردنشون هست، از هم توقعاتی دارن که باید داشته باشن اما وقتی تو خونه خودشون نیستن براورده شدنشون سخته و این یه تنش بوجود میاره!حتی من حدس میزنم دوس نداشته باشم تا وقتی که ازدواج نکردم شب رو خونه هی اینا باشم و این یه عقیدس و دوس دارم هرجایی که رفتیم شب رو هی منو برگردونه خونه خودمون چون میدونم مامان و بابا هم این مدل اخلاق رو خیلی دوس دارن و تو حد ومرز بودن رو خیلی می پسندن!خلاصه که هی گفت همیشه این فکرا اذیتش میکنه و ازم مشورت خاست و منم بهش قول دادم تحقیق کنم و بهترین رو بهش بگم که خیلی خوبتره از همه...و هی بعد از گذروندن دوره سربازی بعد از مشخص شدن وضعیتش،کارش...اینکه قراره ایران باشه یا خارج از کشور بره،محل زندگیش و ... وقتی پا به خونمون بذاره و به امید خدا از مامان و بابا تایید بگیره خیال هردومون راحت میشه و مرحله سوم زندگی من و هی شروع میشه...راستش نه برای من و نه برای هی آسون نیست این دوری و کیفیت این دوستی جوری بوده که انگار سالهاست میشناسیم همدیگرو...بازم راه برای شناخت دراز است و بازم راه داریم اما تو این مرحله تصمیمون رو کم کم می گیریم و برنامه هامون رو میچینیم...هی جمعه نبود و منم کلاس بودم و شبش باهاش  صحبت کردم و گفتم کلاس تموم شده و روز شنبه هم بعد از کار ظهر رفتم خونه مامان بزرگ و باهم ناهار درست کردیم و هی اومد و خوردیم...
راستش  به هی نگرانیم رو گفتم و گفتم میترسم از اینکه وقتی این رابطه تو مرحله جدیتر قرار بگیره مثل خیلی از رابطه ها پر از نارحتی و دلخوری و بی احترامی باشه!و اگه قرار باشه اینطور باشه هیچ وقت جدیش نمیکنم چون نمیخام تصویر قشنگ این رابطه از ذهنم پاک بشه...بی تقصیرم چون روابط قبل و بعد از ازدواج رو خیلی میبینم!خیلی...رنجوندن ها سر مسائل کوچیک و بی اهمیت،دعواههای خانوادگی و طرف و جانبداری مامان و بابا رو حفظ کردن،عدم هماهنگی ها توی دعوت کردن مهمون،توی مسافرت یا خرید،تصمیم گیری های یه طرفه و مسائل مالی!نمیگم اینا نباید باشه اما یکی از اینا اگه پررنگ شه ادمارو دلزده میکنه...خسته میکنه و از طرفی عادی شدن و روبرو شدن با واقعیت هایی که شاید ناخوشاینده...من همه نگرانیام رو به هی گفتم و میترسم همه این عطش و شوق رسیدن نکنه برای اروم کردن یه نیاز باشه!یه نیاز غریزی...میدونم طبیعیه این نیاز و هست اما اگه هدف بشه خطرناکه!اگه هدف باشه با چشم بسته همه چیز رو و شرایط رو قبول میکنیم تا بهم برسیم و بعد از براورده شدن این هدف چشمامون باز میشه و میبینیم مسیر رو اشتباه اومدیم و این دردناکه!پس باید با هی خوب بشینیم،حرف بزنیم و فکر کنیم و تصمیم بگیریم و برنامه هامون رو مشخص کنیم.
دیشب خواب خیلی وحشتناکی دیدم!خیلی بد بود و خدابخیر کنه...صب که با مسج هی پاشدم و خوندمش لبخندم از رو لبام پاک نمیشد:"شریک زندگیم،مهربونه من،نیلوفره خودم سلام.هیچوقت نترس چون اگه جسما پیشت نباشم روحم پیشته...عشقی که من دارم فقط مرگ میتونه ازم بگیره ، اره عزیزم من یه مردم که مثل کوه پشتتم،عزیزدلم ما هیچ وقت عادی نمیشیم چون هر روز بیشتر عاشق میشیم یعنی اگه هزار سالم بگذره وقتی میبوسمت بازم قلبم تند میشه...یه روز بدون تو میمیرم ینی این کوه بدون عشقت خرد میشه...مهربونم دوستت دارم"

روز پدر و سالگرد یکسالگی و روز بعدش

و حالا ما یکسال و یکروزه که باهمیم!خوشحالم و خداروشکر...روز پدر هی سر پست بود و من سر یه دوره فشرده خودشناسی...بماند که من ساعت 11 شب کلاسم تموم شد و هی نصف جون شد چون دقیقا نمیدونست تا کی تموم میشه و حسابی ترسیده بود...وقتی کلاس تموم شد و بهش زنگ زدم صداش که میکردم فقط گوش میداد...میدونستم چقدر نگران شده و این خیلی حس بدیه که باعث شدم اینجوری شه...انقدری بهم فشار اومده بود که زدم زیر گریه و گریه م بند نمیومد...نشستم بودم تو محوطه کلاس و هی هول شده بود که چرا گریه میکنم...وقتی قربون صدقم میرفت دونه دونش رو قورت میدادم و انگار لازمشون داشتم...من عاشق شنیدم...دوس دارم هی بهم بگه دوسم داره،دوس دارم ازش بشنوم...کلا آدم شنیدم و باید به زبون بهم گفته شه و خداروشکر هی این خصلت رو داره که بهم بگه و این گفتناش آرومم میکنه♥خب سر کلاس و اتفاقاش که محرمانه ست و ما تعهد می دیم تا افشا نکنیم خیلی بهم فشار آورد از طرفی اینکه باعث نگرانی هی شدم و حسابی گریه کردم...سوار ماشین بابا که شدم ، حال نداشتم زیاد حرف بزنم و مختصر براش یه چیزایی گفتم...هی تعریف میکرد اومده تو کوچه و نتونسته تو خونه بمونه و حسابی نگران بوده...سردرد و اون چشماخلاصه که شب هرجوری بود هر دو اروم شدیم برای هزارمین بار حس کردیم که زندگی ما بی هم خیلی پوچ میشه و علاوه بر عادت انقدر همدیگرو دوس داریم که دلیل ارامش هم هستیم...دیگه که دیروز صب پاشدیم...بهم یه سالگیمون رو تبریک گفتیم و دعا کردیم امروز شرایط دیدنمون مهیا شه♥دعا کنید امروز من و هی هم رو ببینیم...دیروز هم که یه سری خونه مامان بزرگ زدم و با خاله رفتیم دوتایی امیرشکلات و کلی چیزای خوشمزه خوردیم...بعدشم شب با آرش و آرنیکا وروجک کلی بازی کردیم و با هی حرف زدم و صب هم امروز ارش من رو رسوند سر کارمعزیزدلم ارنیکا صب گشنش بود داشت دستاش قورت میداد!بلند شدم واسش شیرخشک درست کردم...جونم♥
تازشم صب با صدای عشق کلی انرزی گرفتم...گفت دعا کن بتونم امروز بیامدعا میکنم♥

یه سال

دارم از تو تخت خوابم آپ میکنم،به سلامتی یه سالگیمون هی♡

از این مدت

پنج شنبه که رسیدم از شرکت،خیلی خسته بود و خانواده قرار بود یه روزه برن جایی و بیان و شب تنها بودم...ناهارو خوردم و خوابم برد و حوالی ساعت 6 یا 7 با صدای هی پاشدم!از سر پست زنگ زده بود...کلی حرف زدیم و گفت که فردا از صب میاد خونه،انقد دوس دارم وقتایی که با صدای هی پامیشم رو...بعدشم دیگه پنج شنبه شد جمعه ، اما خیلی شبش بد بود!واسه خودم اسپاگتی تند پختم و با کلی آهنگ شاد!وقتی میخاستم بخابم همه در و پنجره هارو بستم اما خیلی صدا میومد و تا 4 صب بیدار بودم و جمعه نه که پاشدم هی رسیده بود،خیلی زیاد دوس داشتم که امروز رو با هی میگذروندم،یه جمعه با کلی وقت...هی لباسش رو که تنش کرد و دیدم کیف کردم،چقدر بهش میااااد!ای جون♥منم کلاس نرفتم و خونه بودم و هی تا ظهر خواب بود و بعدشم یه اپیزود از سیزن سه رو دیدیم و بعدش هی رفت با باباش سر ساختمون و من موندم خونه،حوصله بیرون رفتنم نداشتم...نحسی جمعه کسایی که عصر جمعه تنها تو خونه باشن رو می گیره!حالم هم خوب نبود و هی هم نبود و گفتم یه ذره با دوستام حرف بزنم ،به الهام زنگ زدم به یه آقاهه بیرون بود، یه زنگ به پریا زدم که داشت آماده میشد بره مهمونی و یه زنگ به شیما زدم که اونم رفته بود مهمونی...قیافه من دیدنی بود! دیگه خودمو سرگرم کردم و هی شب اومد،باهم حرف زدیم و سریال باز دیدیم و بالاخره مامانم اینام اومدن...و درمورد اون قضیه که من واقعن نمیخاستم هی هیچ چیز بدونه و یه جورایی یه خجالت خاصی دارم هم فهمیدهی تُخص!من یه چیزایی برام یه پرایوسی خاصی داره و اینم جز اینا بود...هی پیشم نبود اما لپام قرمز شده بود از یه حس خجالت...
شنبه ای که بین شرکت و خونه کلی کار داشتم و بعدشم خونه بودم و هی بهم زنگ زد...وقتی پرسید حالت خوب شده و وقتی داشت میخندید از خجالت من یه حس کاملا عجیبی بود...دستام رو مشت کرده بودم و همه خجالتم تو مشت دستم بود و جوری حرف میزدم که انگار نه انگار اما خودم میدونم که داشتم از خجالت میمردم!چه حسی بود؟نمیدونم!عصر هم با دخترعموم رفتم شهروند و یه ذره خرت و پرت خریدیم و به هی زنگ زدم و وقتی داشت میگفت اینو نخور و اونو یه لبخند رو لبم بود که حس ساپورت و حمایت بود...من هیچ وقت اهل رعایت نیستم اما هیچوقت روی حرف هی حرفی نیست!چون حرفش منطقیه...تازشم قرار شد فک کنیم در استانه یه سالگی و سالگرد کجا میریم و برناممون چیه؟:)
جمعه شب  به هی میگم:هی؟
میگه:جونم؟
میگم:تو وقتی که خدا خواست ما باهم سر یه خونه زندگی رفتیم واقعا نمیخای پول آرایشگاهمو بدی؟
میخنده و میگه:دیوونه ای دیگه!من جونمو میدم،پول چیه!؟
آخه برای من که تا این سن خونه بابام بزرگ شدم و مامان حتی یه رنگ مو تو خونه روی سرش نذاشته و همه کاراش تو آرایشگاه انجام شده خیلی عادیه که هر ماه مثل مامان برم آرایشگاه و کارام رو به آرایشگر بسپرم و البته بابا اینکه مامان به خودش میرسه رو خیلی دوس داره و همیشه سر کیسه برای مامان باز بوده چه تو خریداش و چه درمورد خودش و البته که بابا میدونه که مامان حافظ منافعشهاما یه واقعیتم اینه که وقتی خونه بعضی از دوستام میرفتم از دیدن بطری اکسیدان و رنگا یه حس شوق دخترونه بهم دست میداد که دوس داشتم همیشه یاد بگیرم اینکارا رو اما مامان این فرصت رو بهم نداده و شاید خودم هم ترسیدم!البته یه سری کارای پیش و پا افتاده و عادی رو بلدم...هی که داشت میگفت خواهرم اینکارو تو خونه میکنه خودم میدونستم خیلی از دخترام اینکارو تو خونه میکنن اما خب هر دختر تو یه خانواده با یه مامان و بابا بزرگ میشه و با یه تربیت و دقیقن خیلی از دوستام تو خونه کاراشون رو انجام میدن و خیلیا هم نه...مثلا شاید داداشم اگه یه روز با یه دختر اشنا شه و اون دختر همه کاراش رو تو خونه انجام بده براش جالب باشه چون مامان و خواهرش هیچکدوم اینکارو تو خونه انجام ندادن...پسرها الگوی اولیه شون مادراشون هستن و دخترای خونودشون و دخترها الگوشون پدراشون هستن و مردای خانوادشون و مقایسه پدر و مرد مورد علاقه یه اتفاق ناخوداگاهه مغزیه و البته که مقایسه دوتا ادم از پایه غلطه چون هیچ کدوم تو شرایط یکسان نبودن و نیستن اما یه جریان ناخوداگاهه مغزیه...بعدش داشتم با خودم فک میکردم که من تو این مسیری یک ساله که طی کردم و کنار هی بودم خیلی چیزها رو فهمیدم و خیلی چیزها مونده که بفهمم و الان تو این موقعیت میخام کاملا جهت گیری ذهنی هی در مورد مسائل مالی رو بدونم و البته که حرف هی رو مثل عملش میدونم و میدونم باهام صادقه و این شناخت ها باید باشه که چهارسال دیگه تازه بفهمم! عشق با شناخت خیلی بهتره و من الان دوس دارم علی رغم همه علاقه و کشش هام به هی بشناسمش تا وقتی وارد زندگی شدم عدم شناخت عشقم رو نکشه...من فک میکنم عشق و دوس داشتن خیلی مهمه اما مادیات و حواشی مخرب ترین اثر رو روش میذارن و نمیخام به این دو اجازه بدم که دوس داشتن روخراب کنه و خیلی واضح میگم به نظرم رک حرف زدن از خیلی چیزا الان بهتر از بی حرمتی های بعدن هست.الان سنگامون رو وا میکنیم و میبینیم که چطوریم و بعد با خیال راحت ادامه می دیم...
جنگ اول به از صلح آخر