عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

اخر هفته

پنج شنبه شب خونه دخترعمو جمع بودیم و دختر عمو واسه باباش که خان عموی منه جشن تولد سورپرایزنیگه 67 سالگیش رو گرفت...من خان عمو رو خیلی دوس دارم،یه مرد مهربون و عاقل و پخته و بی توقع!شب خوبی بود و هر چی منتظر شدم هی نیومد...سر پست بود و جمعه صب با صدای هی پاشدم،زنگ زد و بین خواب و بیداری فهمیدم که باید ماشین عموش رو تحویل بده به عمو و برگرده پاسگاه...جمعه،دو سه جا خونه دخترعمو ها رفتیم و سر زدیم و اومدیم خونه...بعدشم که منتظر  هی موندم و شام رو خوردیم و کلی حرف...این مامان و بابای من یه مدته به سریال مردگان متحرک معتاد شدن!خیلی فیلم چندشیه!از فروردین دارن دنبا میکننش...ومپایر دایریز رو چندتا اپیزودش رو دیدن و مامان میگه:"شی این دختره الینا چه شبیهه توئه!خاطره مینویسه و حرکاتش که کلا شبیهته و منو یاد تو میندازه!"آرش و خاله هم این نظر رو دارن...صب شنبه هم هی که رفت منم کم کم پاشدم و رفتم سر کلاس دوخت و الگو ،دامن بنفشم امادسهی هم ازم خاست مشخص کنم چهاردهم و شانزدهم کدومش همدیگرو ببینیم و من شک داشتم به دو دلیل...خودم دوس دارم روز تولدش ببینمش و از طرفی دلم تنگ شده هر چه زودتر بهتر...ولی از طرفی روز تولدش ممکنه خانوادش براش برنامه ای داشته باشن و بهرحال دلشون بخاد اون روز پسرشون پیششون باشه و نمیخام اون بهم بخوره هر چند در این مورد دخترا و پسرا باهم فرق دارن و شاید دخترا اون روز حتما باید پیش خانواده باشن اما تو پسرا این بستگی به اون مدل خانوادگی داره ، چون روز تولد روز خاصیه،من بهش خیلی اهمیت میدم و واسم مهمه...با هی که حرف میزدم گفتم شرکت مشکلی ندارم و هر کدوم از روزا رو که خودت اوکی بیا پیشم...دیگه باید ببینم امروز میبینمش یا پس فردا!اما از اینا که بگذریم مهمتر از همه و اصل کار هی عزیزمنه که پا تو بیست و شیش سالگی میذاره و من خدارو شکر میکنم و براش همیشه از خدا سلامتی میخام...مسیر طولانی پیش رومون هست که هنوز اولشیم!هم من و هم هی...."بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی"بعد از کلاس دوخت رفتم شرکت و کلی کار داشتم و عصرش مامان و بابا اومدن دنبالم و سه تایی رفتیم چندجا یه سری کار داشتیم و بعدشم که خونه بودم و با هی حرف زدم و الانم شرکت در ارامش به سر میبره!

از بازار

صب ساعت نه و خرده ای راه افتادیم به سمت مترو برای رفتن به بازار،رسیدن تا مترو یه طرف...رسیدن به بازار یه طرف...دوساعت تو ترافیک صب بودیم تا برسیم مترو...متروی نسبتا شلوغ و بعدشم بازار!اول کلی تمام طبقه های بازار رضا که لوکس تره رو گشتیم...طوریکه دیگه نای راه رفتن نداشتیم اما ما دخترا و علاقه عجیبمون به خرید باعث میشه خستگیو از رو ببریم! از پاساژ رضا خوشم اومد،قیمتاش بعضی چیزاش خیلی فرقی با مغازه های بالا نداشت...و اینکه اجناسش خوب بود، یعنی توش چیزای شیک پیدا میشد...از پاساژ رضا چندتا شلوار که دنبالش بودم و تاپ دقیقن اون مارکی که دوسال پیش پیدا کرده بودم و کیفیتش معرکه بود و خریدم  با چندتا شال(از اینایی که خیلی سبکه)...بعدش رفتیم ناهار مسلم...جای هی خالی!ته چینش برای یه نفر واقعن زیاد بود!بعدش رفتیم بازار قدیمی...کلی توریست هم بودن...خیلی گشتیم و همه مون دستامون حسابی پر بود!با کلی بار و بندیل...هی هم رسیده بود و دلگرمی وقتیه که وسط خرید و بازاری بهت زنگ میزنه و میگه "عزیزم مراقب هستی؟" تا هفت خونه بود...خلاصه دیگه ساعت 6 و خرده ای رسیدم خونه به صورت هلاک اما شادهی رو بدرقه کردم و گفت شب میاد خونه و نصف شب باید بره...پست جدیدشه.بعدشم دیگه هی رفت و منم اتاقمو پاکسازی کردم و زمستونیا رفت توچمدون و تابستونیا برگشت...بابا به مامان میگفت "چه قدر شی شاد شده!خرید روحیشو عوض میکنه همیشه و بیرون رفتن...خدا کنه تو آینده یا انقدر دستش تو جیبش باشه که مثل الان راحت خرید کنه و یا ادمی نصیبش شه که اهل خرج باشه و براش حساب کتاب نکنه،چی شده دو سه روزه دوباره ؟"مامان گفت:" حتما هوا خوب شده...میره بیرون"(مثلا یواشکی حرف میزدن ها...گوشام تیزه)یکی از علتای شادیم خرید هست اما علت اصلی اینه که از خواب زمستونی بیرون اومدم...هی منو اورد بیرون از خواب...هی شب رسید و به قول خودش منو خواب کرد و رفت سر پستش...دیشب انقدر پادرد داشتم و خوابم میومد نفهمیدم درست که کی رفت...اما اروم خوابیدم♥

روز نوشتها

دوشنبه ای تا ساعت 3 سر کلاس دوخت بودم و دارم دامن فون میدوزم...پارچش بنفشه!یه کرپ بنفش...خوشگل میشه،بعدشم سر راهم خرید کردم و اومدم خونه...هی ساعت دوازده رسیده بود خونه و خوابش برده بود و یه ساعت بعد از رسیدن من بیدار شد...دیروز عصری یه سری رفتم بیرون پیاده روی و هی هم رفت سر ساختمون،رفتم و یه سری به پاساژهم زدم و دیدم "ورومدا" آف خورده یه سری از لباساش رو که شیک بودن...حواسم رفت به یه پیرهن کمرتنگ مشکی پر از تور...خیلی شیک بود و یه دونه مونده بوده و قیمت اصلیش دویست و پنجاه تومن بود و من تو حراجش صد و پنجاه تومن خریدمششبیه این عکسه با این تفاوت که بجای این گیپورا توره!
بعدش هم یه مقداری خوراکی خریدم ویترین نایک رو نگاه کردم و برگشتم خونه...هی هم از ساختمون رفته بود خونه عمو کوچیکش و دو ساعت بعد از من رسید خونه،دیروز که بیرون پیاده روی میکردم حواسم به بوی شب بوها و گل و درختا بود...چقدر اردیبهشت قشنگهبعدش فردا هم میرم بازار و اگه بشه میخام حتمن پارچه بخرم اما خرید دیگه ای از بازار ندارم،حالا  برم شاید چیزای خوب دیدم، بعدش یه کیف "جک ویلز" دیدم که فوق العاده بود و قیمتش صد و هشتاد تومن بود...من چهار سال پیش یه "جک ویلز" مشکی خریدم و تقریبا شد شصت تومن که هنوز دارمش و سالمه و استفادش میکنم و پولش به نسبت افزایش دلار و... خب گرونتر شده اما جز کیفای عمریه که هیچ وقت خراب نمیشن و اگر بمونه اون کیف ماه دیگه میخرمش... کلا با اینکه از این برند یه کیف و یه شلوار بیشتر ندارم اما جز برندایی که دوسشون دارم.البته شلوارم خدابیامرز شد بعد از دوسال مداوم پوشیدن اما کیفیتش حرف نداشت و یه جورایی جنساش عمریه...
اهان...امسال بخاطر شرایط هی و سربازیش و اینکه نمیتونم رو تایم ها دقیقا حساب کنم نمیتونم هی رو سورپرایز کنم برای تولدش!اما ازش خواستم دو روز که روزای مهمه زندگیمونن درنظر داشته باشه تا باهم باشیم...روز تولدش یا دو روز قبلش که هست و سر پست نیست ایشالله و سالگرد دوستیمون رو...دیروز بهش گفتم که حواسش باشه و خودشم میدونه این دو روز مخصوصن تولدش رو دوس دارم کنار هم باشیم.

این هفته ای که گذشت...

امروز خیلیم انرژی دارم! مرخصی هی تموم شد و دوباره رفت سر پستش...هی سه شنبه شب برگشت خونه از سفر به شهر دانشگاهیمون و قرار بود روز پنج شنبه هم رو ببینیم اما من با مامان رفتم دکتر و قرار رو به جمعه موکول کردیم...پنج شنبه هی خونه بابابزرگش بود و عکس اون درختایی که گفته بود رو هم واسم فرستاد...روز جمعه همدیگر رو دیدیم،قرار بود اگه شد ظهر بیاد بریم دیزی اما ماشین نداشت...عصر اومد دنبالم...داشتیم میرفتیم به سمت ابمیوه خنک که گفت:"در داشبورد رو باز کن"...خیلی ذوق زده شدم...عینک برام خریده بود...عینک خودم که شکسته بود و قصد داشتم بخرم و تا بهش گفتم یه ذره شوخی کرد و گفت بذار با هم بریم بخر که منم قبول کردم باهم بریم اما فک نمیکردم اینکارو کنه...خیلی حس خوبی بوووووددوسش دارم عینکمو ،مرسی هی!بعدشم اب اناناس شاتوت خوردیم که بسی چسبید...خنک و ملس...پیاده روی حوالی تجریش و تصمیم برای شام دو شکموووو!شام رو رفتیم همونجایی که سالاداش رو خیلی دوس داریم...اما قبلش تو راه رفت هی گفت:"چند وقتیه که بی رمقی،شاد نیستی...دیگه حتی به خودتم نمیرسی...انگار محبوس شدی..."و کلی حرفا...یکی از اخلاقای خوبم که دوسش دارم اینه که بیشتر مواقع ادم جبهه گیری نیستم و رو حرفا فک میکنم و اگه درست باشه قبول میکنم...شاید نارحت بشم از اون انتقاد اما عکس العمل بدی نشون نمیدم و خوب گوش میدم و تصمیم می گیرم...هی که اینارو میگفت با خودم فک کردم من مدتهاست که هر جا میرم ناخوداگاه اون شال مشکی یا سرمه ایه یا قهوه ایه رو سر میکنم!خیلی ناخوداگاه...درصورتیکه من هر رنگ شالی که بخاین دارم و قبلا همیشه رنگی بودم و به این رنگی بودنم معروفم!تازگیا به قول هی تا از سرکار میام تو خونه میخابم و ارومم یا از کلاس میام و بازم میخابم...در واقع یه جور افسردگی پنهان!قبل از غذا و اون وسیله بازیا...هی چقد قشنگ ازشون استفاده میکرد،انقد دوس داشتم وقتی انقد راحت ورزش میکرد...وقت نمیکنه وگرنه دوس داشتم ورزش کنه و هیکلش رو فرم بیاد...وقتی غذا میخوردیم تو فکر بودم...وقتی راه میرفتیم تو فکر بودم و داشتم حرفا رو بالا پایین میکردم...هی میگفت تازگیا حتی خیلی لاغر شدی و باید قوی شی...خلاصه که وقتی هی بهم اینارو گفت خوشحال بوذم که اینارو بهم گفته چون هیچکس هیچی بهم نگفته بود و منم حواسم به هیچی نبود...اما شب آرومی بود...خیلی آروم...یعنی ارامشی که کنار هی داشتم رو واقعا بهش نیاز داشتم و دلم نمیخاست تموم شه...بعدشم هی از پیش من ساعت یازده خرده ای رفت پیش یکی از دوستاش و راستش این اصلا به مذاقم خوش نیومد!یعنی اینطور فک میکنم که هی میتونست به دوستش بگه نه نمیام الان،چون من رو ساعت برگشت هی به خونه خیلی حساسم و خودش میدونه مگه اینکه کار باشه یا واجب و بهشم گفتم...اما از طرفی گفت دوستش میخاسته بره جایی و مدتی نیست و رفتن و حرف زدن...داشتم فک میکردم من دختر شلوغی نیستم اما با کسی که نزدیکم شیطونم اما مجموعا ارومم و سرم تو لاک خودمه...از اولم اینجوری بودم...از اول هیکلم ظریف بود و همه دوس داشتن هیکلشون مثل من باشه....از اول ساده بودم و اهل ارایش نبودم....اما الان که بیرون میرم چیزایی میبینم که خیلی با من فاصله داره،صورتای مثل به قول دوستم بوم نقاشی...هیکلای پروتزی...لباسایی که مناسب اون جو نیست...اما من سادگی رو ستایش میکنم همیشه!نمیدونم گذر زمان چه تاثیراتی روم بذاره ؟ خلاصه روز شنبه هم کلاس بودم و طرز تهیه دامن فون رو یاد گرفتم ولی هنوز ندوختمش...یه پارچه گل گلی دارم واسه مانتو که عالیه واسه تابستون به قول هی...بعدشم کادوی تولد پارسال هی یه مانتو سفید بود که الانا کم کم دیگه وقتش میشه که بپوشم و باید یه کوچولو گشادش کنم واسم تنگه و چون تنگه لباس و بدنم رو خیلی نشون میده و توش نارحتم و به زودی اونو درستش میکنم...مامان نمیدونه این کادو سلیقه هی هست و بهم گفت چقد خوشگل و سنگینه...کی خریدی؟ و گفتم پارسال اما اخر تابستون بود نپوشیدمش...خلاصه که هی عصر رفت سر ساختمون و الهام دوست منم اومد یه سر خونمون و یکی از دوستاش تصادف کرده بود و هول شده بود ... یه ذره نشست و رفت و هی هم ساعت ده اینا رسید و دیگه شام خوردیم و حرف زدیم و این شد پایان هفت روز مرخصی هی...اما راستی به هی گفتم تو این هفته احتمالا میریم بازار و گفت کارت ببر و پول نبر و تبلت نبر و مراقب باش...من تاحالا زیاد بازار نرفتم و ایندفعه که برم میشه دومین بار...خیلی ذوق زده ام...خرید خاصی ندارم شاید پارچه بخرم اما اخلاقای خانوما رو که میشناسیم؟وقتی بریم جایی مگه میشه خرید نکنیمدیگه...الانم اومدم شرکت و یه سری کارام رو انجام دادم و هی هم صب زود رفت.
هی عزیزم با تمام وجودم دوست دارم و امیدوارم همیشه سالم و تندرست کنارم باشی.