عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

چشمها

ته همه سیاهی ها دو جفت چشم بهم خیره میشن...دلم میخاد با همون نگاه مهربونت که بعضی وقتا نگرانی توش موج میزنه و همیشه حتی وقتایی که نارحتی توش عشق هست و بعضی وقتا رنگ شیطنت و بعضی وقتا رنگ معصوم بودن میگیره،بعضی وقتا مثل یه پدر سخت گیر میشه ...وقتی تو چشات خیره میشم و نگران و بغض کرده میگم:"کمکم میکنی شی خوشحال سابق بشم؟"با چشات بهم بگی "اره"بعد فقط محکم بغلم کنی تا اشکام تموم شن...

کادوی قشنگ هی برای روز من:)



شی جان

من هرکاری میکنم که تو خوشحال باشی ینی حتی شده با یه حرف یا یه چیز کوچولو..

درسته یکم ادم با تاخیریم اما فراموشم نمیشه حتی با یه کادوی کوچیک...

من میشناسمت و میدونستم چشات چی میخان...

دوستت داره این مرد

از این مدت که نبودم!

بعد از یه هفته سلام!دلم واسه وبلاگم و نوشتن تنگ شده بود...این هفته که گذشت خیلی شلوغ بودم...از اولش که بخام بگم باید بگم که رفتم و بعد از یه مقدار تحقیق یه کلاس الگو و دوخت خوب نزدیک محل کار و خونه پیدا کردم و الان یه روز در میون میام شرکت...دیروز اولین دامن رو دوختم و خیلی ازش راضیم،بسیار شیک و مناسبه...اینکه اخر این هفته ژوژمان دارم...25تا کار باید تحویل بدم و حسابی شلوغم! دیگه اینکه پنج شنبه ای هی میخاست بیاد دنبالم و من نتونستم برم بیرون و هی با دوستاش رفت بیرون...اینکه هی روز شنبه بعد از شرکت اومد دنبالم و باهم رفتیم مرکز شهر و لاله زار و فردوسی و پیاده روی  تو خیابوناش...بهم روز زن رو تبریک گفت،یه کباب ترکیه چرب و چیلی خوردیم و واسه شی که حسابی گشنه بود خیلی خوب بود و گفت یه هفته مرخصی گرفته و موافقت شده و از فردا خونس،ولی خب گفت که یکی دو  روز از مرخصیش رو میخاد بره همراه دوستاش خونه دانشجویی دوستش  و دور هم باشن یه شب...و اینکه من تصمیم گرفتم تو خودم یه تجدید نظر کنم و منم مثل هی باشم ، فقط به بیرون رفتن با هی اکتفا نکنم و هر موقع که نشد یا نبود منم تفریحام رو داشته باشم ، دیروز هی هم کلی باهام حرف زد...و حرفاش باعث شد که بفهمم نباید نارحت باشم ، هی حق داره یه بخشی از وقتش رو صرف چیزایی غیر از من کنه و من فهمیدم منم باید اینکار رو کنم و این حقمه که حالا از این به بعد تفریحام رو داشته باشم...قبلش هم میدونستم حقمه اما ناخوداگاه دلم نمیخاست اما الان با خودم میگم اگر اینطوری پیش برم به زودی بدجوری اذیت میشم!چون من خودم رو به نسبت عملکردهای هی میسنجم و الان می بینم که هی هم تفریحاتش رو داره و چرا من وقتی دوستام به یاد قدیم میرن شهر دانشگاهی من نباید با دوستام برم؟چرا وقتی دخترونه جمع میشن خونه هم نمیرم؟چرا وقتی جمع میشن فشم یا بهرحال یه سری جاها من نیستم! چرا وقتی یکی از دوستای قدیمی و مشترک من و الهام اصرار میکنه یه روز تعطیل یا یه پنج شنبه و جمعه بریم شهرشون و دو شب  آخر هفته پیشش باشیم نه میارم و الهامم چون تنهاست نمیره !  درستش هم همین کاره هی هست و من کارم اشتباه بود.حالا درمورد وقت گذروندن با دوستام یا تفریحای دیگم باید بگم که من دوستام رو دوس دارم و باهاشون مشکلی ندارم اما دیگه مثل سابق نیستیم و همه چیز خیلی سطحی شده , دیگه صمیمی نیستیم ، دردودل میکنن اما من خیلی وقته که خیلی از حرفام که دخترونس تو دلم مونده و دردودل نکردم ...دیگه یه دوست صمیمی دارم که اونم خیلی نمی تونم ببینم...خب هم با اون ها خواهم بود و هم با یه سری دوستای دیگم...هم پیاده روی های تنهاییم رو شروع میکنم هم کارای خیریه که خیلی وقت بود گذاشته بودم کنار...خیلی کارا به غیر از چیزایی که خودم تشخیص میدم رو مثل سابق ادامه میدم .هی با حرفای قبل از رفتنش به این سفر یه روزه یه چیزایی رو عین روز برام روشن کرد که فک میکنم درست تر باشه...حالت تعادل و تقسیم کردن احساسات و علایق و تفریحا بین ادمها نه فقط یه نفر...عاشقانه یه نفر رو دوس داریم اما همه زمان رو نمیتونیم باهم باشیم پس این فرصت رو به خودمون و همدیگه می دیم که به سایر علایقمون هم برسیم...

تا قبل از این حرفا ، چون میدونستم هی چه روزایی میاد خونه حتی وقت دکتر یا یه مهمونی خونه رو جوری تنظیم میکردم که روزی که نیست برم و اگه میفتاد روزی که هی هست نمیرفتم!!! تا وقتی اون یه روز حتی چند ساعتی که میاد بااینکه تو خونه ایم و از هم دور اما تمامم پیش هی باشه و تماما خونه بودم...همه برنامه های من تو محور هی بود و اینطوری بودم...اما الان با حرفای هی فهمیدم که باید متعادل تر باشم.مثلا اگر جای هی بودم و مرخصی داشتم و دوتا گزینه داشتم یکیش رفتن به یه جا با دوستام بود واسه دو روز و خوش گذروندن یا دیدن هی حتی واسه دوساعت مسلما دومی رو انتخاب میکردم و ترجیح می دادم کل این مرخصیم با هی بگذره تا با کس دیگه و اگه می دیدم کار داره یا امکانش نیست واسه خودم یه جایی تو روزاش باز میکردم!اما درسی که گرفتم تعادل بود، هی بهم اینو  یاد داد...یعنی اگر بیست و چهارساعت داری پنج ساعتش برای کسی که دوس داری،سه ساعت دوستای خودت ،پنج ساعت خانوادت و بقیش خواب و استراحت و کارای خودت...و فهمیدم کار من اشتباه بوده تا الان و طرز فکر من غلطه!

خلاصه که این سفر مجردی هی با دوستاش که سومین بار تو طول دوستیمونه  و دوبارِ قبل با نارحتی من همراه بود ایندفعه سبب خیر شد و منم یاد گرفتم که نباید نارحت شم و با حرفای هی به نتایجی رسیدم که بالا گفتم.دیروز وقتی میخاست بره خیلی دلم گرفته بود ، بااینکه مهمون داشتیم تو اتاقم دراز کشیده بودم و موقع خداحافظی رفتم خداحافظی کردم...هی که تلفنی دفعه اول برام حرف زد بعدش بارونی شدم...خداروشکر اهالی خونه نبودن،بعد از کلی اشک از خودم بدم اومد...با خودم گفتم من اگه حتی احتمال بدم هی نارحت میشه حرفشم نمیزنم و اون کار رو نمیکنم اما هی میخاد کاری که میدونه حالا به هر دلیلی حتی از روی خودخواهیِ منه یا هر چی...نارحتم میکنه رو انجام بده و به من میگه من نمیخام نارحت باشی و این یعنی...این کار من رو بپذیر و نارحت نشو!

بعد دوباره بهم زنگ زد و اینبار یه جرقه ای تو ذهنم خورد و حرفاش یه حسی بهم داد که حس کردم حالا دیگه اصلا نارحت نمیشم،چون دلیلی نداره نارحت شم!چون این حق هی هست ، الان مجرده و اینا اشکالی نداره ... بعدا اگر خدا خواست و متاهل بودیم نمیتونم اصلا ازش بپذیرم که همراه دوستاش مجردی جایی بره چون واقعا دوس ندارم اما الان حقشه و باید از جونیش اونجوری که دوس داره لذت ببره،دیشب که مسج داد داره میره و تو اتوبانه به قدری دلم براش تنگ شد که انگار هر روز بغل دسته من بوده و الان داره میره خونه خودشون!!!انگار که داره ازم دور میشه...آخر شب که بهم زنگ زد و گفت بارونی شدی نمیدونستم از کجا فهمیده!اما هی میفهمه...از هی نارحت نیستم و این رو بهش گفتم و از ته دلم دوسش دارم و هی با تک تک کاراش به من درس میده و منم خوب یادشون می گیرم و ازشون استفاده میکنم.دیروز درس بزرگی بود!

 تا الان هم باهم در تماس بودیم و برام رفت سوال کارای فارغ التحصیلیم رو کرد و منم امروز باید برم خونه کلی طرح دارم واسه کشیدن و کامل کردن کارهام و الگوهام...فردا تا ظهر سر کلاسم و بعدش باید بیام شرکت کارام رو انجام بدم و بعدشم باز برسم کارای ژوژمان رو کامل کنم...این هفته خیلی درگیر کلاس الگو تحویل پروژه میشم و باید رو طرح لباس با الهام مستقیم هم کار کنم!آخ خدا!تازه امروز گاو صندوق بازرگانی و کاراش رو تحویل گرفتم و فردا هم روابط بین الملل رو باید تحویل بگیرم و مدیر مالیمون امروز به شوخی گفت میترسم زیر بار این همه کار و مسولیت شونه هات خم شه!تو سنی نداری...اما آیندت درخشانه و میدونم از اون زنای موفق میشی!تو الان بیست و سه سالت هنوز نشده اینی...باریک الله!فقط حتما پس انداز هم بکن چون الهه بهم گفته حسابی ولخرجی و پس انداز نداری...خندیدم و گفتم این یه قلم از من بر نمیاد اقای عابد!من واقعا نمیتونم پول جمع کنم و چیزی که میخام رو باید بخرم!ایشالله خدا بهم بده همیشه...

روز زن هم کلی تبریک و کادو بود و از همه مهم تر تبریک هی بود که اولین بود برام!بابا و دایی بهم کادو پول دادناما روز زن یه اتفاقی افتاد... از صبش شرکت بهمون شیرینی دادن و همه تبریک گفتن و دوس پسر الهه همکارم که چند سالی میشه باهمن برای الهه صبش گل و کادو و شکلات فرستاده بود و همون اول صبی همه کارمندا ترتیب همه شکلاتاش رو دادیماما من برای یه کار رفتم بیرون و وقتی برگشتم روی میزم یه بسته مستطیلی کادوپیچ بود که واقعا قشنگ بود و کلی ربانای خوشگل روش بود...اول فک کردم الهه برای شوخی باهام توی یه چیزی رو کادو کرده و اینجوریش کرده که سر کارم بذاره ، بعد فکرم رفت سمت هی اما همون اولش گفتم هی هم اینکارو نمیکنه و بعد گفتم شاید به کارمندای خانم کادو دادن...خلاصه از سرایدار پرسیدم که گفت پیش پاتون اینو فرستادن بی ادرسم بود...از طرف آقای (خواستگار سمج)...اعصابمو کلا بهم زد...وقتی من و اون هیچ صنمی نداریم چیکاره منه که برام کادو بفرسته؟!!!اصلا موندم!میخاستم بفرستمش بره و زنگ بزنم ادرس بگیرم که هی گفت بده مامانت خودش بده بهش...وقتی به مامانم گفتم مامان گفت از دست شما جوونای امروز که هیچ کدومتون کارتون رو بلد نیستید!بعد هم زنگ زد به خود خواستگار و کادو رو پس فرستاد!


یازدهمین

دیروز یازدهمین ماهی بود که من و هی کنار هم بودیم!و خوشحالم که بالغانه یازده ماه رابطه باکیفیت و واقعی داشتیم...خداروشکر میکنم بابت همه چیز...دیروز هی قرار بود از شرکت بیاد دنبالم...من ساعت چهار و نیم نهایتا یه ربع به پنج کارم تموم میشد و هی دیر راه افتاده بود و میدونستم تا پنج و نیم میرسه...(هی دوس دارم به موقع و سر ساعت تو هر چیزی مخصوصا قرارهات با من یا هر کس دیگه ای،حاضر باشی)منم داشتم فلدر هام و کارامو مرتب میکردم...ساعت پنج و ربع بود که دیدم یه مسج داره که با من تماس بگیرید و فهمیدم شارژ نداره و حتمن رسیده!تند تند وسایلم رو جمع میکردم که دوباره مسیج اومد...رو گوشیش زنگ زدم و گفتم:رسیدی؟ که با صدای گرفتش مواجه شدم...نفسم بند اومد!"ماشینو خوابوندن!داشتم میومدم...چون از لاین ویژه اومدم پلیس دید و ماشین رو اوردن پارکینگ..."خیالم راحت شد...اخ شکرت خدا...صدای هی خیلی گرفته تر و داغون تر از این مسئله بود و منم هیچ کاری ازم بر نمیومد!گفت:"تو برو خونه..."قبل از اینکه برم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که گوشیش رو شارژ کنم چون حتما به موبایلش احتیاج پیدا میکنه!خداروشکر کارتم رو همین امروز درست کرده بودم و میشد ازش استفاده کرد...چون چند وقتی بود که کارتم خراب بود منم فقط اینطوری گوشیمو شارژ میکنم و یادم میره از مغازه کارت بخرم...خیلی وقت بود خطم رو شارژ نکرده بودم...اما امروز که درست شده بود به درد هی هم خورد!قبل از اینکه برم بام زنگ زدم و بهش گفتم که "عزیزم،اشکالی نداره...حتما مصلحت نبوده"بر عکس همه ارامش من هی خیلی بهم ریخته و داغون بود این نگرانم کرد...با خودم گفتم این اتفاقی خاصی نیست!درسته که برنامه دیدنمون تو یازدهمیش بهم ریخت اما جونت سلامت...روزای بعد میبینمت!این کوچیکترین مشکل تو زندگیه و اگه پس فردا یه گرفتاری و مشکل خیلی بزرگ جلوی راه باشه باید خودمون رو کنترل کنیم و همه چیز رو مدیریت کنیم و از کوره در نریم چون اینجوری نمی تونیم خوب تصمیم بگیریم ، اونم در کمال ارامش و خونسردی....اگه قرار باشه واسه هر اتفاقی از بد رانندگی کردن ادما بگیر تا همین اتفاق دیروز و ... کنترل رو از دست بدیم و نتونیم افسار ذهنمون رو بگیریم و اروم باشیم توی زندگی حتمن کم میاریم!من تو اوج اتفاقای بد مثل مرگ هم که دیگه پایان و انتهای همه این اتفاقای بده خونسردیم رو از دست ندادم...دیروز تمام مدتی که هی رسید خونه تا وقتی اروم بود و تو خودش بود یاد روز مرگ بابابزرگ افتادم که اخرین لحظه رسیدم بالا سرش ، که با وجود داد و جیغای همه و گریه ها خودم چشماشو بستم...اروم...چون دایی ها و بابا و هیچ مردی نبود خودم کارها رو کردم و آرامشم تو اون لحظه برام عجیب بود اما نود و نه درصد مواقع همینطوریم ، شاید بخاطر اینه که همش رو میریزم تو خودم و دوس دارم موقعیت رو اروم کنم و مدیریت!همیشه تو هر اتفاقی میگم:"الخیر فی ما وقع"و واقعا بهش اعتقاد دارم...در هر اتفاق یه خیر هست...خدا میدونه!وقتی هی گفت که دلش نمیخاست امروزمون خراب شه بهش گفتم شاید قرار بوده یه اتفاق بدی بیفته و این پیش اومده تا از اون جلوگیری کنه...انقدر عصبی بوده که شب با قرص و سردرد خوابید...بعد از اینکه یه ذره اروم شد باهم حرف زدیم و به پیشنهاد هی ادامه ومپایر دایریز رو دیدیم...هی دیشب میگفت "دوس دارم که کمکم میکنی و کنارمی..."
صب که بیدار شدم هی رفته بود و این جملش دلم رو لرزوند:"من فقط میخاستم دیشب خوب باشه...اما قسمت نبود"
راستش ذهنم درگیر این قضیه ست که چرا هی باید انقدر زود جوش بیاره یا صبرش زود تموم بشه و عصبی بشه و این در حالیه که با من صبوره اما با اتفاقات دیگه نه...دیروز وقتی گفت"اعصابم دیگه نمیکشه" میخاستم بدونم مگه اعصابش رو به کجاها داده که این مسئله اینجوری اشفتش کرده...ادما یه ظرفیتی دارن که وقتی پر میشه میترکن...هی انگار یه زمانی به هر دلیلی ظرفیتش پر شده و حالا با کوچیکترین تلنگر منفجر میشه...با یه رانندگی بد،با مکث یه راننده که میخاد پارک کنه خیلی بیشتر از حد معمول نارحت و عصبی میشه...البته ناگفته نمونه که اینا به ذات و سرشت ادما هم ربط داره و اون هم مزید بر علت هست اما دلم میخاد یه روز هی برام تعریف کنه چی شده که اینجوری با یه تلنگر بهم می ریزه!
انگار یه زخم عمیق هست که وقتی دست یکی حتی اروم بهش میخوره هی دادش میره هوا از درد...
عمیقا تو فکر اروم کردن و با حوصله کردن هی هستم در برخورد با مسائل و اتفاقات و ادما به دلیل اینکه میخام تحمل و صبرش باعث ارامشش بشه و اینجوری داغون نشه چون اثرات این رفتارش تو دراز مدت تاثیر بدی رو همه چیز داره...چون میخام تو وقتای حساسی ارامشش به من منتقل شه...
دیروز و اون اتفاق این حس رو بهم داد که هی خیلی پُره!این اتفاق کوچیک چیزی نبود که اینجوریش کنه...