عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

شغل ها

دیروز یه سری تصمیمات تو شرکت گرفته شد و هنوز تایید نشده اما در حد حرف برای عملی شدن هست...من الان تو شرکت دوتا پست دارم و بخاطر این کارم به طراحی لباسم فقط روزای اخر هفته می رسم و این در حالیه که من میخام زودتر پیش برم اما مسولیتم و به قولی تعهدم مهمتره...اما با صحبتایی که شد ممکنه شرکت منتقل بشه به خارج از تهران...و این کار رو سخت میکنه و این در حالیه که سرویسی نخواهد بود...و من باید این پست رو تحویل بدم و وارد پست جدیدی بشم چون تنها ادمی هستم که بهم اعتماد زیادی دارن!پست کاری در حیطه بازرگانی!هیچ زمینه ای ندارم اما زود یاد میگیرم...و بعد از قبول این پست و رفتن به دفتر جدید که همراه با خدمات پس از فروشمون هست میخام چهار یا سه روز در هفته اونجا برم و بقیه ش رو اینجا کارای طراحی لباس رو پیش ببرم...تحت هیچ شرایطی رئیس حاضر نیست من رو کنار بذاره و من جز نیروهاییم که روم حساب میکنه همیشه....
پشت تلفن سربسته یه چیزایی به هی گفتم اما هی با این مشکل داره که رفت و امد به اونجا کار سختی خواهد بود...نبودن سرویس و دوری خونه جز نگرانی های هی هست که باید باهم درموردش حرف بزنیم...البته رفت و امد و دوری برای منم سخت هست اما نمیتونم الان که رییس بهم احتیاج داره تنهاش بذارم  وگرنه کار و رفت و امدش خوشایند نیست!
حالا با وجودی که یه نیرو به شرکتمون اومده و من از رییس خواستم در هفته بهم دو روز مرخصی بده چون میخام کلاسای الگو و دوختم رو شروع کنم و رییس موافقت کرد که من دو روز در هفته نیام و نیروی جدید جام باشه تا کلاس رو شروع کنم...برنامه ریزی نهایی من اینه که وقتی کاملا تونستم مستقل بشم و پول دربیارم از انجا استعفا بدم و وارد دنیای مزون بشم...چون بهرحال الان بزرگ شدن تو دنیای طراحی نیاز به تامین مالی داره که من از طریق این کارم و درامدش تا بخشیش رو میتونم ساپورت کنم...درسته که در اینده وظیفه ساپورت من از هر لحاظ با کسی خواهد بود که باهاش ازدواج میکنم  اما دلم میخاد با وجود اون ساپورت ، جداگانه برای خودم درامد داشته باشم و در ضمن حتما بیمه باشم تا بازنشستگیم حقوق بگیرم...اگه روزیم سرکار نرم حتی شده اسمم رو تو لیست بیمه رد میکنم و هزینش رو میدم تا برام بیمه رد بشه
یه روزی قبلنا با هی داشتم رویا میبافتم واسه روزی که هی برام مزون میزنه...روزی که هی باهام میاد تا پارچه بخریم تا سرم کلاه نذارن(سرم کلاه نمیره اما حضور هی یه چیز دیگس) روزایی که وقتی یه سفر خارجی میرم لا به لای ساعتای تفریح و سفر ، پارچه های خوب خوب میخرم، طرح میزنم و هی میبینه ، میدوزم...روزایی که میدونم میرسه و میبینم که هی به همسر طراحش افتخار میکنه....یکی از همکارام تصادفی روی میز کارم رو دید و گفت تو حیف که ایران اینارو میخونی...برای کار بهتر برو از ایران!موفق تری...
خدارو چه دیدی؟شاید یه روزیم بیاد که با هی بریم فرنگ و اونجا زندگی کنیم!شاید یه روزی با هی تو فرنگ  هم رستوران دار شدیم و هم مزون دار...

همه چی خوبه!

وای صب که رسیدم شرکت هنوز کسی به اون صورت نیومده بود...چه بارونی بود...دیروز بعد از شرکت مامان و بابا اومدن دنبالم که بریم برای مامان گوشی بخریم...بابا میخاست برای مامان یه گوشی بخره پس در اولین فرصت که دیروز بود سه تایی رفتیم گوشی فروشی آقایی که همه گوشیامونو ازش میخریم....پسر خوبیه و فروشنده ی دلسوز و با وجدانیه و پیشنهاداشم عالیه!یه سامسونگ خیلی مناسب برای مامان خریدیم که خودش خیلی خوشش اومدبعد منم برای کار طراحیم یه جامدادی بزرگ میخاستم که قلموها و وسایلم رو توش جا بدم که پیداش کردمآخه قبل از عید دنبال این مدل بودم و تموم شده بود و الان پیداش کردم....بعد شام خوردم ...با هی حرف زدم و گفت احتمالا آخر این هفته چند روز مرخصی میگیره....شام رو خوردم...بشدت خسته بودم و عیددیدنی هم نشد بریم چون برادر جان سرماخوردن!شبم انقدر خسته بودم که بعد از یه گشت تو فیس بوک و اینستاگرام خوابم برد...

واقعا دل به دل راه داره


چشمام رو که باز میکنم ساعت یه ربع به هشته...هی رفته!به گوشیم نگاه میکنم...مسجش رو میخونم:"صبت بخیر آرامشه من...چشاتو که باز کردی لبخند بزن و بگو خدا جون شکرت که یه بار دیگه ما آسمون آبیتو دیدیم و یه بار دیگه با هم میخندیم و گریه میکنیم.آره عزیزم فقط 5 روز دیگه میشیم یازده ماهه...نترس چون تک تک لحظه ها کنارتم..حمایتت میکنم...نترس چون من عاشقتم چون با عطر پوستت زندگی میکنم ... با چشات و دستات و با خنده ها و با اشکای مرواردیت...آره عزیزم همیشه پیشت هستم.ماله خودمی کوچولوی من...!"ویازده تا قلب...شب قبل یادم بود که چند روز دیگه میشیم یازده ماهه و تو فکرش بودم و صب که اینو خوندم دیدم واقعا دل به دل راه داره....کلمه "ماله خودمی" چه شیریییییینه!
حسی که صب گرفتم وصف ناپذیره...خیلی وقت بود که از خواب که پا میشدم هی هم بیدار بود و باهم حرف میزدیم و  از این مسجای این مدلی بهم نداده بود...عکسشو محکم بوس کردم و قربون صدقش رفتم و درحالیکه دوباره چشام بسته میشد یادمه ته دلم گفتم:خدایا حفظش کن..."خوابم برد با یه حس شیرین...پاشدم خواب مونده بودم و یه ربع به نه شرکت بودم با یه ربع تاخیر!

عاشقت شدم...خیلی وقته!

دیروز بعد از شرکت هی اومد دنبالم و رفتیم سمت محل زندگی هی...از روز قبلش بهم گفته بود و من هم با خونه هماهنگ کردم که نیستم...کارای شرکت تموم شده بود و هی هم با یه مقدار تاخیر رسید و راه افتادیم...عینکم شکسته بود و واسه اینکه آفتاب شدید بود یه عینک ریبن هی رو زدم...هی بهم میگه این عینک خیلی بهت میادبعد لپ تاپ هی رو باز کردم و براش کل سیزن دو ومپایر دایریز رو ریختم...تو راه خوراکی خوردیم و سر به سر هم گذاشتیم...منو برد محله ی زندگی قدیمیشون و بعدم رفتیم یه جای خیلی باحال و دوس داشتنی پر از خونه های خوشگل...تنها جاییکه که من تو اون منطقه خوشم میاد بخاطر فضای دنج و کم ترفیک و آروم و هوای خوب...بستنی فالوده و ترکیب خوشمزش...شام خوشمزه که خیلی وقت بود هوس کرده بودم!همه و همه عالی بود...برای هی از داستان خواستگار گفتم و گفت هر جوری که خودت صلاح میدونی و فک میکنی خوبه عمل کن،به هی گفتم از اونجایی که من نمیدونم برنامه من و تو دقیق چیه و چقدر باید این رابطه مون مخفی بمونه باید جوری رفتار کنم که تشخیص میدم،من و هی هدفمون از این دوستی اگه خدابخاد ازدواجه اما تاحالا پیش نیومده که دقیق روش برنامه ریزی کنیم یا اینکه یدونیم چیکار میخایم کنیم...بعد هم حرف از لاتاری امریکا شد و امیدوار هستیم که ممکنه یکیمون خوش شانسی بیاره


برگشتنی نفهمیدم کی رسیدیم!خیلی زود گذشت...روی پای هی خواب و بیدار بودم و یه جا که چشمام رو باز کردم مطمئنم که هی دلش یه جوری بود...چشاش شفاف تر بود و حس کردم نمناکه ، یه حسه دیگه ای داشت...هی دوس داشتنی ترین موجوده...وقتی با جدیت رانندگی میکرد و صورتش رو می دیدم از این جدیت خوشم میومد...من عاشق جدیت هی هستم،نه با خودم با برخورد با آدما و اتفاقای زندگی...از قاطعیتش...ولی یه چیزی که یه ذره نگرانم میکنه بی تحملی هی و زودجوش آوردنش موقع رانندگیه، هی با من خیلی ارومه اما وقتی رانندگی میکنه مخصوصا تو جاهای شلوغ و درهم برهم خیلی کلافه و بی تحمل میشه و ارامشش رو از دست میده...این  منو درمورد سلامتی هی نگران میکنه چون دلم نمیخاد که برای رانندگی و این چیزا که خیلی بی ارزشه و با یه ساعت دیر با زود به مسیر می رسیم عصبی شه...البته ادم تو این ترافیکا کلافه میشه و خسته و حق داره اما دیشب بهش گفتم و ازش خواهش کردم از این به بعد اروم باشه هم وقتی با منه هم وقتی بی منه...تمرین صبر و تحمل و ارامش در رانندگی...بخاطر سلامتیش و اینکه منم استرس نگیرم...البته شاید بابام تو این اخلاقم بی تاثیر نبوده چون شده کلی وایستاده تا یکی پارک کنه ، کلی تو یه ترافیک مونده و خیلی تو رانندگی ارومه و شده کسی بد رانندگی کرده یا مقصر بوده اما بابا هیچی نمیگه...ما جای بابا صدامون درمیاااد!البته سرعت میره بابا جان ولی مقرارات رو تا  جای ممکن رعایت میکنه...خلاصه خیلی زود رسیدیم!به اندازه چشم بر هم زدن...دیشب برای اولین بار تو بغل هی بارونی شدم...بوسم کرد و محکم بغلم کرد و وقتی تو بغلش بودم اشکی شدم...جدا شدن از این ارامش کار سختیه!اشکام رو پاک کرد...وقتی تو بغلش گریه کردم محکم منو گرفته بود حس قشنگی بود!وقتی چشمام رو بوس کرد...دیشب شب دوس داشتنی بود و از هی قلبا ممنونم بابت دیروز...شب که رسید یه اپیزود فیلم دیدیم و بعدم چشمام خواب بود...وقتی ازم پرسید چرا اشکی شدی و براش توضیح دادم به هی گفتم :"هی تو میدونی منو عاشق کردی،منو وابسته خودت کردی...عوض شدم...گریمو دیدی و شادیامو!دیدی که باهات اروم میشم....نمیخام اگر میمونی واسه حس دین باشه یا با خودت بگی میمونم چون گناه داره و وابستش کردم...این حسای من به تو هستن چه بهم برسیم و چه بهم نرسیم.حتی اگه مال هم نشیم این حسا مال توئه..."وسط حرفام یهو گفت:"شی هیس...من عاشقت شدم،تموم شد...میفهمی؟خیلی وقته...عاشقت شدم.تا خون تو رگامه دوست دارم."