دیروز یه سری تصمیمات تو شرکت گرفته شد و هنوز تایید نشده اما در حد حرف برای عملی شدن هست...من الان تو شرکت دوتا پست دارم و بخاطر این کارم به طراحی لباسم فقط روزای اخر هفته می رسم و این در حالیه که من میخام زودتر پیش برم اما مسولیتم و به قولی تعهدم مهمتره...اما با صحبتایی که شد ممکنه شرکت منتقل بشه به خارج از تهران...و این کار رو سخت میکنه و این در حالیه که سرویسی نخواهد بود...و من باید این پست رو تحویل بدم و وارد پست جدیدی بشم چون تنها ادمی هستم که بهم اعتماد زیادی دارن!پست کاری در حیطه بازرگانی!هیچ زمینه ای ندارم اما زود یاد میگیرم...و بعد از قبول این پست و رفتن به دفتر جدید که همراه با خدمات پس از فروشمون هست میخام چهار یا سه روز در هفته اونجا برم و بقیه ش رو اینجا کارای طراحی لباس رو پیش ببرم...تحت هیچ شرایطی رئیس حاضر نیست من رو کنار بذاره و من جز نیروهاییم که روم حساب میکنه همیشه....
پشت تلفن سربسته یه چیزایی به هی گفتم اما هی با این مشکل داره که رفت و امد به اونجا کار سختی خواهد بود...نبودن سرویس و دوری خونه جز نگرانی های هی هست که باید باهم درموردش حرف بزنیم...البته رفت و امد و دوری برای منم سخت هست اما نمیتونم الان که رییس بهم احتیاج داره تنهاش بذارم وگرنه کار و رفت و امدش خوشایند نیست!
حالا با وجودی که یه نیرو به شرکتمون اومده و من از رییس خواستم در هفته بهم دو روز مرخصی بده چون میخام کلاسای الگو و دوختم رو شروع کنم و رییس موافقت کرد که من دو روز در هفته نیام و نیروی جدید جام باشه تا کلاس رو شروع کنم...برنامه ریزی نهایی من اینه که وقتی کاملا تونستم مستقل بشم و پول دربیارم از انجا استعفا بدم و وارد دنیای مزون بشم...چون بهرحال الان بزرگ شدن تو دنیای طراحی نیاز به تامین مالی داره که من از طریق این کارم و درامدش تا بخشیش رو میتونم ساپورت کنم...درسته که در اینده وظیفه ساپورت من از هر لحاظ با کسی خواهد بود که باهاش ازدواج میکنم اما دلم میخاد با وجود اون ساپورت ، جداگانه برای خودم درامد داشته باشم و در ضمن حتما بیمه باشم تا بازنشستگیم حقوق بگیرم...اگه روزیم سرکار نرم حتی شده اسمم رو تو لیست بیمه رد میکنم و هزینش رو میدم تا برام بیمه رد بشه



یه روزی قبلنا با هی داشتم رویا میبافتم واسه روزی که هی برام مزون میزنه...روزی که هی باهام میاد تا پارچه بخریم تا سرم کلاه نذارن(سرم کلاه نمیره اما حضور هی یه چیز دیگس) روزایی که وقتی یه سفر خارجی میرم لا به لای ساعتای تفریح و سفر ، پارچه های خوب خوب میخرم، طرح میزنم و هی میبینه ، میدوزم...روزایی که میدونم میرسه و میبینم که هی به همسر طراحش افتخار میکنه....یکی از همکارام تصادفی روی میز کارم رو دید و گفت تو حیف که ایران اینارو میخونی...برای کار بهتر برو از ایران!موفق تری...
خدارو چه دیدی؟شاید یه روزیم بیاد که با هی بریم فرنگ و اونجا زندگی کنیم!شاید یه روزی با هی تو فرنگ هم رستوران دار شدیم و هم مزون دار...