
رسیدم و بعد از استراحت املت ژامبون دودی و پنیر گودا....به به!عالی بود... قاضی املت با سس تند...بعد مامان اینام بیرون بودن و داشتم کیک درس میکردم و تصمیم گرفتم یه زنگیم به هی بزنم...باهاش حرف زدم و بهم گفت فردا اگه اوکی باشم میاد دنبالم که بریم یه جای سورپرایزی که خیلی وقت بود میخاستم برم و هی میخاست منو ببره و وقت نشده بود
عاشقتم هی که به فکرمی...بعد وسط تلفنم آقای برادر رسیدن و شیری که خریده بودم و رو نصف خوردن و منم داد و بیداد و بابا هم گفت واست میخرم دخترم،که هی شنید و فک کنم دیگه مطمئن شد من چه دختر شکموییم که سر شیر هوار هوار میکنم!
آبروم رفت؟! البته هی قول داد بهترشو بخره

بعدش دیگه با هی خداحافظی کردم و بعد از پختن کیکم عید دیدنی رفتیم خونه یکی از عمو جان ها...خونشون رو دکوراسیونشو کلا واسه عید تغییر دادن و فقط چهل میلیون پول کاغذ دیواری داده بودن!بماند بقیش...اما سلیقه زنعموم حرف نداره و شیک شده...دارندگی و برازندگی....به قول عمو آدم پول درمیاره تا زندگی کنه باید پول در اختیار انسان باشه نه انسان در اختیار پول....عمو همیشه خداروشکر اوضاعش خوبه و همیشه هم کمک حال همه هست و خدا هم براش خیر میخاد...ایشالله همیشه سلامت باشه.

حالا الان که حمایت هی هست دلم آرومه...دیشب خیلی راحتتر خوابیدم و این واسه اینه که دلم آرومه...
تمام دیشب تا صب با اینکه چشمام بسته بود ولی تصویرای مختلف جلوی چشمم بود، از روزایی که گذشت...لحظه هایی که با هی بودم و لحظه هایی که بی اون گذشت...خنده هام و نارحتیام...فکر این خواستگار وقت نشناس!از برنامه هایی که امسال دارم و کارایی که میخام بکنم...خیلی فک کردم و به این نتیجه رسیدم که من و هی برای رسیدن بهم باید بها بدیم ، من باید حرمت خانوادم و قوانین رو نگه دارم تا ازم راضی باشن و موقعیتم رو اینجوری تو خونه تثبیت کنم و کمااینکه مطابق میلم نیست و هی باید ازم حمایت کنه، به قولی این بخشی از زندگی منه دختره که خواستگارایی دارم و با وجود اینها من تکلیفم رو خودم میدونم که چی هست و هی کجای زندگیمه اما تا زمانیکه من نمیتونم تکلیفم رو به خانوادم بگم و هی رو معرفی کنم و بگم من مردم رو انتخاب کردم باید مطیع باشم و ضمن احترام به مامان و بابا این خواستگار رو بپذیرم و وقتی دیدمش با بهونه ردش کنم...چون اینطوری به نفع من و هی هست و اینجوری برای آینده راحتتر هی رو به خانواده ام معرفی میکنم ، در واقع این مراسمای فرمالیته فقط جنبه احترام به خانوادس که اصلا دلم نمیخاد دل مامان و بابا رو بشکنم....هی عزیزم من خودم از اینکه این مراسما رو بجا بیارم راضی نیستم اما همه اینا برای رسیدن ما بهم دیگس و میدونم تو هم حس خوشایندی نداری که شی،دختری که دوسش داری... با مرد دیگه ای سر یه میز بشینه و حرف بزنه و میدونم و درکت میکنم اما همه اینا فقط واسه اینه که نمیخام مامان و بابارو حساس کنم و این یکی رو هم مثل بقیه سرسری رد کنم ، من باید تابع رسوم خونه باشم و یکی از رسم های ما اینه که وقتی یه پسر غریبه س یا یه جلسه با دختر به تنهایی بیرون میره و اگر خوششون اومد دو طرف پسر همراه خانوادش میاد خونه دختر... اما دلم میخاد تو همه این مدتی که داری تلاش میکنی و مقدمات رسمی شدنمون رو فراهم میکنی بدونی که ما همیشه باهم خواهیم بود و کنار همیم و باید همدیگرو درک کنیم و اینروزایی که برای هردومون سخته رو واسه هم آسون کنیم،هی دلم میخاد تو این مدت درکم کنی و آرومم کنی و بدونی انتخاب من تویی و هر چی پیش میاد فقط یه سری سیاسته که من تشخیص میدم که باشه چون تاثیرش تو آیندمونه.
فقط فعلا حرفی نشده و من اگر این پسر جدا بخاد قرار بذاره یه بار دیگه هم رد میکنم اما اگر ببینم بازم میگن با اون پسر بیرون میرم و با بهونه ردش میکنم...
امروز آخرین روز تعطیلاته...صب که رفتی تا عصر که بهت زنگ بزنم خیلی فک کردم،به محض اینکه وقت پیدا کردم بهت زنگ زدم ، دلم خیلی تنگ شده بیشتر از چیزی که تصور میکردم و این حس برام عجیب بود...تا سلام گفتم گفتی:"دلم برای شنیدن صدات یه ذره شده بود...."و من به دیشب فک کردم که خسته خوابت برد...نمیخام هیچی رو توجیه کنم چون خصوصیات و خلقیات ما آدما متفاوته و دلیل نمیشه اگه شب بیدار باشی یعنی خیلی فکرت مشغوله یا اگه شب بخابی یعنی واست چندان مهم نیست یا خیالت راحته...چون واکنش ما آدما به اتفاقا یکسان نیست.میفهمم که خسته بودی ولی خودمم رو هم میفهمم که چقدر کلافه و عصبی بودم و دلم یکی رو میخاست که تصمیمم رو بشنوه و قبول کنه...اما حالا که آرومم و حس هام ته نشین شده باید بگم که با وجود همه این حرفا و حسا دوستت دارم و دلم واست تنگ میشه و کوچیکترین بی توجهیت بهم یا حتی سرد شدنت اذیتم میکنه!طاقتش رو ندارم...