عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

کلید...

اگر از زن سردی دیدی بدون به گرمی تو نیاز داره که سردی میکنه و یه جور بهونس،بدون تو این دنیا از یه چیزی خستس و میخاد که پیشش باشی... اونجاس که باید حتی اگه سردی دیدی خسته نشی و با تمام وجودت گرمای وجودت رو انقدر بهش بدی تا سرماش رو ازش بگیری، حتی اگه خیلی وقت ببره...اینجاس که زن میشه ناز و مرد میشه نیاز...مبادا اگه از زن سردی دیدی بعد از دوساعت زودی از گرمی و محبتت کم کنی و سرد شی!مبادا خسته شی...گرم بمون...اینجور موقع هاست که بیشتر عاشقت میشه...میفهمه وقتی سرده هم میخایش و حاضری هر کاری کنی تا دوباره بشه زن دوس داشتنی و سرحال سابق....منتش رو بکش و نازش رو بجون بخر...حوصله کردن تو این چیزا کلید خیلی از قفل هاست...

بغض خفه کننده امشب

اعصابم بدجوری تحریک شده ، سرم داره منفجر میشه...انقدر یه جوریم که نمی تونم پلک رو هم بذارم...خوشبحال هی،خوابش برد!!!

چجوری با وجود دونستن این قضیه خوابش برد...؟ حتما خسته بوده،حق داره.

اما بعید میدونم خواب به چشمام بیاد اگه یه چیز کوچیک برای هی پیش بیاد ، چه برسه به اتفاقای اینجوری ، همه آدما یه جور نیستن.

کاش بلد بودم ، نمیدونم چندتا مسکن باید بخورم که بی خیال و آروم دیگه به هیچی فک نکنم و چشم رو هم بذارم؟!

جبهه خانواده، جبهه هی، جبهه خودم...کاش یکی منو درک کنه!هی حق داره دلش نخاد که من با اون پسر برم بیرون اما خانواده چی؟اونام حق دارن چون نمیدونن دل دخترشون کجاس...اصن نمیدنن دخترشون دلشو داده به کسی!میگن یه بار برو بیرون و یه دلیل برای رد کردنش داشته باش،نه اینکه دلم نمیخاد...چون آدم شرایطای خوبشو الکی رد نمیکنه! و من بین خانواده م و هی گیر کردم،خانواده ای که میگن حداقل یه بار ببین و هی که میگه نرو!

میخاستم برم و به یه بهونه ای ردش کنم که خانوادم بدونن مطیعشونم و نمیخام حساس بشن که چرا رد میکنی!هی هم خیالش راحت باشه که دیگه از شر این خواستگار خلاص شدیم!اما حالا گیر کردم...بدجوری....

اما خودم،خودمو درک میکنم...الان خودم اشکای خودمو پاک میکنم،خودم خودمو بغل میکنم...نوازش میکنم...خودم برای خودم دوتا مسکن میارم و اب و میخورم،پتومو میکشم رو سرم و خودمو خفه میکنم.هیچکی نیست که منو از جایگاهی که دارم درک کنه...آخ این بغض داره خفم میکنه.

روز چهاردهم

سال نود و سه و تعطیلاتش تموم شد و فقط یه روز دیگه مونده!امسال سال متفاوتی بود، اولین سالی که کل تعطیلات جز برای عیددیدنی یا یه خرید خونه با خانواده بیرون نرفتم،اولین سالی که وقتی بهترین تفریحای دوس داشتنیم...پیاده روی و دربند و درکه،رستوران و پاساژ و دورهمی و مهمونیا از طرف بچه ها پیشنهاد شد تمام مدت جوابم نع بود و دو روز از این تعطیلات رو با هی گذروندم...امسال سال عجیبی بود،از شروعش...الان برام عکسای صبونه امروز و قلیون درکه و بولینگ بازی رو که فرستادن لبخند رو لبام بود...صبونه رو رفته بودن همون جایی که میخاستم با هی بریم،اردک آبی،کنار همون پنجره جاشون رو رزرو کرده بودن که من دوس داشتم...قیافه خندون بچه ها و یه سری دختر پسر جدید که نمیشناختم،فضای باصفا و بارونی درکه،با اون الوچه های روی تخت کنار قلیون و بال کبابیای خوشمزه...و بولینگ...همشون وسوسه انگیزه و بچه ها کل این چهارده روز با این همه تفریح کلی تجدید قوا کردن!عصر هم بهم پیشنهاد مهمونی آخر شب دادن که همه ساعت 9 خونه صدیقه جمع بودن که بااینکه هی بود اما نمیرسید بیاد چون بچه ها دیر گفتن و از خیرش گذشتم و باز با غرغرای شیما و پانته ا و سایرین مواجه شدم!امروز همه روز تو خونه گذشت و تو تخت خواب!هی رمان و مجله میخونم و یه ذره با هی فیلم دیدم و هی بقیه فیلم رو نداره و دیگه ندیدیم...هی از پشت پنجره بارونو دیدم و کیف کردم...به این فک کردم که فقط جون میداد با هی وسط جنگل تو یه خونه خوشگل و نقلی بغل شومینه وقت میگذروندم، نمیخام به اون فکرای مزاحم فک کنم و واسه همین وقتی هی خواب بود یه ذره غذا درس کردم و مامان اینا ناهار نیومدن و موند واسه شام و تا بیان همش تنها بودم...یه ذره تو اینترنت گشتم و با هی مسج بازی کردم،فردا که تموم شه دوباره باید کار شروع شه !

سیزده بدر در منزل...

صب دو دقیقه دیرتر پاشدم...پنج و چهل و شیش دقیقه،هی رفته بود و کلی دلم سوخت...خوابیدم،با صدای زنگ موبایلم پاشدم،شیما زنگ زد و گفت  فردا صب با بچه ها جمع شدن برن رستوران صبونه بعدشم تا عصر برنامه و بازی،گفت برات جا رزرو کنیم دیگه...از اون صبونه هر دفعه برنامه شد تو نیومدی،بیا دیگه!بهونه اوردم و رد کردم و بنده خدا تا ظهرم منتظر شد و دید اوکی نمیشه بی خیالم شد،امروز بر عکس هرسال سیزده بدر خونه بودیم و مامانی اینا اومدن و تو خونه جوجه درست کردیم و دور هم بودیم،موقع ناهارم کلی حرف و غذا و بعدم تا آخر شب خونه دور هم بودیم...اولین سیزده بدری بود که بخاطر آرنیکا خونه بودیم...بعدشم مامانی وقتی حرف یکی از پسرا رو پیش کشید که مامانش ازم غیر مستقیم خواستگاری کرده کلا روزم رو خراب کرد!همه هم خیلی مصر خب برو ببینش...چرا ندیده آدمارو رد میکنی،یه ذره سر اون کلافه بودم و هیچ حوصله ای نداشتم و به هی هم زنگ نزدم که پکر نشه...حالا نگران اینم که این پسره وقتی مستقیم از مامان و بابا بخاد باید چیکار کنم!این پسر از لحاظ خانوادگی از طرف همه تایید شدست و بابا به اصالت خانوادگی و چهارچوبها و سلامت و اخلاق خانوادگی خیلی اهمیت میده و به راحتی نع من رو قبول نخواهد کرد و باید واسه نه گفتن حسابی دلیل داشته باشم...حالم بده...هیچ بهونه ای قابل قبول نیست و ایندفعه نمی تونم بگم که نمیرم ببینم!البته من همه امیدم به خداس و هی از ته دلم میگم که یه چیزی بشه که نشه ببینمش،شده مثل اوندفعه خودمو بزنم به مریضی نمیرم!اه

اینم از سیزده بدر بیادموندنی نود و سه...

اینجور وقتا کلافه ام و همه امیدم به خداست،دلم دستای هی خودمو میخاد،وقتی همه اصرار دارن که خیلی خوبه برو ببینش بین حرفام یه لحظه بغض میکنم و خیلی خودمو کنترل میکنم که حتی چشمام تار نشن،دلم هی خودمو میخاد!هی...