دیشب خیلی دیر خابیدم...دیگه صب بود!ساعت چهار، پنج...از دیشب حالم خوب نبود...دل درد و کمردرد،صب زود پاشدم باز ولی تو جام بودم...هی که رسید بهش گفتم نمیخاد بیای تهران چون الان مسافرتاس جاده شلوغه،میای تو ترافیک میمونی کلی..از دلم نیومد روز استراحتش تو ترافیک بگذره...اما خودش خیلی مصر گفت میخام بیام...و اومد و ترافیک هم نبود،دلم کلی ذوق کرد وقتی اومد...هنوز تنهاست و بقیه سفرن،کلی آجیل و شکلات و میوه آورده بود،رفتیم معجون خوردیم و دسته عینکم که قبلا یه ترک ریز داشت بر اثر یه فشار کوچیک تو دستم شکست، خیلی نارحت شدم آخه واقعا دوسش داشتم!اما به روم نیوردم که چقد نارحت شدم ، آخه به فرم صورتم عینک سخت پیدا میشه و چهارسال پیش این عینک رو ا با هزار بدبختی و بعد از کلی گشتن پیدا کردم! دیگه در استانه تابستان 93 بعد از کلی روز خدابیامرز شد ،ای بابا! و بعد پیاده روی شریعتی....دستامو گرفته بود و میگفت ایشالله که این چندماه کسر خدمت رو بگیرم سال 93 آخر اسفند تموم میشه سربازی،از ته دلم دعا کردم و سپردم به خدا و نذر هم کردیم...میگفت بعد از تموم شدن سربازی راه برای رسیدن بهت هموار میشه،و من به روزی فک میکنم که به هدفمون رسیدیم! توی راه تا وقتی برسیم به شام هی داشت میگفت که دوس ندارم برای این رابطه عذاب وجدان داشته باشی و تو یه دختر عاقلی و اگر پدر و مادرت بهت اعتماد دارن تو هم از اعتمادشون سو استفاده نمیکنی ، ما اگه باهمیم بخاطر علاقس و نیتمون پاکه و بعضی وقتا فوران احساسات نزدیکترمون میکنه...میگفت من پسرم و شرایطم فرق داره و مثلا اگه میام پیشت به بابا میگم که دارم میرم پیش شی، اما خب من نمیتونم هر بار بیرون رفتنم رو به مامان و بابا بگم و هر ازگاهی میگم اما هردوشون میدونن قصدم از بیرون رفتن شناخت هی هست و من براشون فقط این زمینه رو چیدم که هی وجود داره و من رو دوست داره و قصدش هم ازدواجه نه دوستی الکی و فعلا هم در حال گذروندن سربازیه و یه جورایی در حال آماده کردن شرایطشه...شام خوشمزمونو خوردیم و شب هم یه اپیزود دیگه ومپایر رو...برای خودم و هی هم یه اینستاگرام جداگانه درست کردم و با هی هم مشورت کردیم و ایشالله وقتی خیلی چیزا رسمی شد هم فیس بوک و اینستاگرام رو مشترک میکنیم.
۲) به همه میگویم که دوستش دارم.
۳) برای قدردانی از محبتهایش، نامهٔ عاشقانهای برایش مینویسم.
۴) در جمع از او تعریف میکنم.
۵) وقتی غمگین است سعی میکنم ناراحتیاش را بفهمم و او را درک کنم.
۶) همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم میکنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.
۷) در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی میکنیم.
۸) همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان میدهم.
۹) آرامش را در همه حال حفظ میکنم.
۱۰) باورهایم را نسبت به او همواره حفظ میکنم.
۱۱) پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک، شبها همه چیز را برایش تعریف میکنم.
۱۲) اولین کسی هستم که تولدش را تبریک میگویم.
۱۳) به کارهایی که برایم انجام میدهد توجه میکنم و قدردان محبتهای او هستم.
۱۴) با خریدن کادوهای مختلف حتی کوچیک به عناوین مختلف خوشحالش میکنم و بهش نشون میدم به یادشم.
۱۵) برای سلامتیاش صدقه میدهم.
۱۶) در یک مکان یادداشتی محبتآمیز برایش پنهان میکنم و او را راهنمایی میکنم تا پیدایش کند.
۱۷) در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار میکنم.
۱۸) سعی میکنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم.
۱۹) کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام میدهم.
۲۰) هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر میکنم.
۲۱) اگر احساس کنم از وسایل شخصیاش چیزی کم دارد ولی خودش نمیخرد، حتماً برایش تهیه میکنم.
۲۲) همه هدایایی را که به من داده است، از صمیم قلب دوست دارم.
۲۳) همیشه دل آرام یکدیگر هستیم.
امروز که هی رفت موقع رفتن گفت"شی، تو برام یه دنیا ساختی که یه خونه داره،وقتی میام توش دستامو بالا میارم و میگم خدا جون شکرت...همیشه آرامشه..." تا عصر خونه بودم و عصر رفتیم خونه عمه،همه بچه هاش رفته بودن سفر،پسرعمه بزرگه و زنش و دوستاشون و دخترعمه ای که مجرده و پسرعمه مجرده...عمه منو خیلی دوس داره همیشه دوس داشته من عروسش باشم اما تو خانواده ما یه قانون نانوشته هست که بخاطرش عمه جرات پیشنهاد دادن هم نداشته،اونم وصلتهای نزدیکه چون ما بچه ها باهم مثل خواهر برادریم، تازگیا برای پسرعمه کوچیکه و دخترعمه مجرده یه خونه گرفتن و عمه هی سر شام به من نگاه میکرد و میگفت سه دنگ خونه رو به نام پسر کوچیکه کردن و من معنی اون نگاه رو میفهمیدم...هی برام دنیایی ساخته که دلم بهش قرصه،خدایا شکرت.برام حفظش کن این مرد رو...
بعضی وقتا پیش اومده که یه لحظه با خودم گفتم"کاش هی یه ماشین از خودش داشت که هر وقت اراده میکردیم میومد پیشم و باهم بودیم""کاشکی خونه هامون بهم خیلی نزدیکتر بود تا واسه دیدن هم که یه چیز عادی هست انقدر داستان نداشتیم، هر چند که هی بیشتر وقتا نذاشت این بعد مسافت رو حس کنم "امروز که هی بهم گفت...ای کاش اینجا بودی؛ دلم ترو میخاد حس کردم این دو تا کاشکی پررنگتر شد....قرار بود هم رو ببینیم و من سالاد هی رو آماده کرده بودم اما بخاطر نبودن ماشین نشد....هی برای امروز برنامه داشت من رو ببره جایی و اون هم میسر نشد اما من چون احتمال دادم که میاد و حتی همین تهران و حوالی خودمون هستیم با مامان و بابا نرفتم اما به هر صورت امروز نشد و نتیجش کلافگی و دلتنگی و بهونه بود....هی همه نارحتیش رو تو نظرات اینجا اورده و چیزی به من منتقل نکرد،فقط به هی گفتم برای رفتن به محل زندگیشون چون باید ساعت بیشتری بیرون باشم باید از قبل بهم بگه تا خونه رو هماهنگ کنم....اما امروز خیلی بد بود،اصن بی امکاناتی و دوری خر است