عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

نمیدونم...

نمیونم،شمام این حس رو دارید یا نه؟تایید هی تو دنیای مجازی و نظراش برام مهمه و یه جور حمایته،نمیدونم دقیق چه حسیه...اما اینکه هر چیزی که من روی فیس بوک میزارم،چه عکس یا ویدیو یا مطلب ،چه عکسی که تو اینستاگرام اپلود میکردم و یا نظر گذاشتنش اینجا برای هر مطلب...حس میکنم نشون میده که برام وقت میگذاره،این ملاک نیست ها اما حس حمایتیه خوبیه...خب تو اینستاگرام که اقوام نبودن یا اگه بودن باهاشون اوکی بودم هم خیلی برام حس خوبی داشت وقتی هی اولین نفر لایکم میکرد یا برام نظر میگذاشت...خیلی دوس دارم اگه من نمیتونم اما اگه هی میتونه و دوس داره  عکسای دونفرمون رو با مشورت میذاشتیم حالا تو اینستا یا حتی اگه عکس نبود یه چیز مشترک یا هر چیزی...اون حس همکاریه،حس مشترکه ذوق...اینکه هی نسبت به دنیای مجازیم بی تفاوت باشه خوشایندم نیست،خوشایند هیچکس نیست البته

خب ولش کن

من نسبت به کلمه "خب ولش کن" حساسیت دارم و یعنی که عزیزم حوصله ندارم بیا ماسمالیش کنیم!

روز نهم

صب با اینکه شبش سه خوابیدم پنج دقیقه مونده به هفت پاشدم که هی رو بدرقه کنم...امکان نداره هی وقتی میخاد بره چشمامو باز نکنم و بدرقه ش نکنم...بعد تا یه ساعت بعد خوابیدم و وقتی پاشدم یادم اومد هی دلش سالاد سزار میخاد و تصمیم گرفتم سسش رو هر جور شده پیدا کنم و یاد بگیرم،مشغول پیدا کردن دستور سسش بودم که دوستام زنگ زدن که پاشو بیا بریم بیرون که اصلا حوصلش نبود و با بهونه رد کردم وبالاخره تونستم دستورش رو پیدا کنم!انگار دنیارو بهم دادن..وسایلش رو تو خونه داشتم و امتحان کردم،برای بار اول چیزی که درست کردم به نظرم خیلی عالی شد،بعد با مامان و بابا رفتیم هایپر استار کلی خرید و بعد عمه خانوم عیددیدنی اومد و وسطش به هی زنگ زدم و گفتم دستور رو پیدا کردم و خوشحالش کردم و گفتم عمه بره دوباره زنگ میزنم....عمه که رفت کلی حرف زدیم و فک کنم هی خوشحال شد سس رو تهیه ش رو یاد گرفتم...تو این دنیا یکی از ارزوهام و دلخوشیام خوشحال کردن هی تا جایی که توان دارمه،تا جایی که بتونم براش میکنم تا بخنده و شاد باشه، بهم گفت میخای نظرم رو درمورد هم عقیده بودن با مامانت بدونی؟که گفتم هر وقت دوس داری بگی آماده شنیدنم...بعد از تلفن رفتم سالاد رو درست کردم اما مرغ گریل شده روی گاز یه کوچولو چون شعله مستقیمه می سوزه!نون سوخاریم چون روغن زیتون نداشتیم با کره تفت دادم...سالاد رو خوردیم و همه استقبال کردن فقط سسش کم بود!یه ظرفم برای هی درست کردم و نگه داشتم چون شاید فردا بیاد پیشم...اما به خوشمزگی جو نشده سالاد ولی برای دفعه اول من راضیم...خلاصه دیگه تا الان که میخام بخابم تو خونه مشغول بودم یه ذره لاک زدم و به خودم رسیدم،فردام عروس جدید عمه و پسرعمه صب میان خونمون....این پسرعمه عاشقه زنشه و خیلی باهم جورن و همیشه حرف حرفه زنشه و البته زنشم دختر عاقلیه، بعد امروز دخترعمه م اینجا بود داشت میگفت که این برادر من از وقتی زن گرفته همه زندگیش شده زنش،حتی تعطیلات عید هفته اول همه شمال بودیما اما نیومد پیش ما با برادر زنش اینا بود...بعد عمه  به دخترعمه تشر رفت که اتفاقا پسر من کاره درستی میکنه و عاقله چون زنش براش میمونه،به ما که بی احترامی نکردن تاحالا،بذار هرجور که خوشن باشن،پسر من عاقل که مریم رو به زور نمیاره پیش ما و میذاره مریم خودش بگه و اصلشم همینه...بعد  بابا کلی تعریف خواهرش رو کرد که چه مادرشوهره فهمیدیه و ماها هم میخندیدیم،بعد بابا به دخترعمه میگه ببین خودت از اول تعطیلات پیشه مامانتی!سر زدین به مادرشوهرت!؟ببین چه شوهر خوبی داری ...خلاصه بحثای جالبی بود که منم مثل همیشه با دقت گوش میدم و همه رو به عنوان تجربه نگه میدارم...
الان پسرعمو زنشم یه عکس باحال تو فیص بوک گذاشتن،شب تولدشه و دوتایی تو یه رستوران تو ترکیه دارن همدیگرو میبوسن....آخیه یاد  روزایی میفتم که عروس باهام دردودل میکرد و میگفت دلش واسه پسرعموم تنگ شده و پیشه من گریه میکرد و من نمیفهمیدم مگه میشه یکی اینقدر یه نفر رو دوس داشته باشه؟و حالا خدا عشقی تو دلم گذاشته که وقتی همه وجودم میخادش و نیست بی قرار میشم و بهونه گیر...

روز هشتم

جمعه هی که رسید هیچ کس خونشون نبود،خانواده رفتن سفر...هی خوابید و منم داشتم میزاقاسمی درست میکردم،جاتون خالی خیلی خوشمزه شده...بعد دوتایی فیلم دیدیم و هی همراه دوستاش رفت یه سری به دوستشون که پدربزرگش فوت کرده بزنن،منم واسه خودم تو خونه بودم و مامان و بابا بعد از ناهاری که من درست کردم و خوردنش باز دوباره رفتن بیرون،واسه خودم یه شام درست میکردم که یادم افتاد به هی زنگ بزنم و بگم از طرف منم به دوستش تسلیت بگه...که دیر شده بود،هی رسید خونه عموش،آخه هی و عموش موندن و بقیه رفتن سفر، باز یه اپیزود دیگه دیدیم و من یادم افتاد باید در مورد مسجی که امیرسام(همون دوست دانشگاهی که تکلیفش با خودش معلوم نبود و میخاست بامن دوست شه ) تو فیس بوک داده به هی بگم...تا گفتم هی پسورد فیس بوکم رو خواست تا بره مسج رو ببینه،این بار اولی نبود که امیرسام مسج میداد و منم همه رو به هی گفتم هی مسج رو دید و طی مشورت تصمیم گرفتیم بهش مسج بدیم از طرف من که دیگه مسج نده من دوس پسر دارم و اینا،چونکه شاید ندونه چون من بخاطر فامیلا هیچی نزدم که توی رابطه ام و اینا، هی هم نزده و یه موضوع که کسی جز دوستای نزدیکمون یا بعضی از بچه های دانشگاه نمی دونه!بعد چون من نمیتونستم برم  فیس بوک هی عزیزم زحمت کشید برام مسج رو داد از طرف من به امیرسام و امیرسام رو آنفرند کرد و پرونده خواستن امیرسام بعد از پنج سال تموم شد و بسته شد!
اخر شب اشکام و حسم عجیب بود...هی بهم مسج داد که "الان بغلت میکنم میبرمت به آسمون نگاه کن و هر چی از خدا میخای بهش بگو و در گوش منم بگو..." یه لحظه با تمام وجودم دلم هی رو خواست،دلم واسش تنگ شد... از خدا خاستم هی رو برام نگهداره چون بعد از خدا تو این دنیا امیدم به هیه...و خواستم همیشه بهم احترام بذاریم و اگر روزی خدایی نکرده دل هم رو شکوندیم نمیخام فرداش زنده باشم!
 اینارو که میگفتم اشکام تند تند میومد پایین و خداروشکر کسی خونه نبود،دلم بغل هی رو خواست،دستا و شونه هاش،بی هیچ ترس و استرس....بدون هیچ عذاب وجدان...که تاصب اشکام بیاد و تموم شه و اروم با صورت پف کردم تو بغلش خوابم ببره...نمیدونم چه حسی بود که گریه کردم!اما یه فشار عجیبی و یه حسی بود که هی باعث شد تخلیش کنم...هی که خوابش برد تا سه صب بیدار بودم و موقع خواب مسج بامزش تو فیس بوک خنده رو روی لبم آورد!