جمعه هی که رسید هیچ کس خونشون نبود،خانواده رفتن سفر...هی خوابید و منم داشتم میزاقاسمی درست میکردم،جاتون خالی خیلی خوشمزه شده...بعد دوتایی فیلم دیدیم و هی همراه دوستاش رفت یه سری به دوستشون که پدربزرگش فوت کرده بزنن،منم واسه خودم تو خونه بودم و مامان و بابا بعد از ناهاری که من درست کردم و خوردنش باز دوباره رفتن بیرون،واسه خودم یه شام درست میکردم که یادم افتاد به هی زنگ بزنم و بگم از طرف منم به دوستش تسلیت بگه...که دیر شده بود،هی رسید خونه عموش،آخه هی و عموش موندن و بقیه رفتن سفر، باز یه اپیزود دیگه دیدیم و من یادم افتاد باید در مورد مسجی که امیرسام(همون دوست دانشگاهی که تکلیفش با خودش معلوم نبود و میخاست بامن دوست شه ) تو فیس بوک داده به هی بگم...تا گفتم هی پسورد فیس بوکم رو خواست تا بره مسج رو ببینه،این بار اولی نبود که امیرسام مسج میداد و منم همه رو به هی گفتم هی مسج رو دید و طی مشورت تصمیم گرفتیم بهش مسج بدیم از طرف من که دیگه مسج نده من دوس پسر دارم و اینا،چونکه شاید ندونه چون من بخاطر فامیلا هیچی نزدم که توی رابطه ام و اینا، هی هم نزده و یه موضوع که کسی جز دوستای نزدیکمون یا بعضی از بچه های دانشگاه نمی دونه!بعد چون من نمیتونستم برم فیس بوک هی عزیزم زحمت کشید برام مسج رو داد از طرف من به امیرسام و امیرسام رو آنفرند کرد و پرونده خواستن امیرسام بعد از پنج سال تموم شد و بسته شد!
اخر شب اشکام و حسم عجیب بود...هی بهم مسج داد که "الان بغلت میکنم میبرمت به آسمون نگاه کن و هر چی از خدا میخای بهش بگو و در گوش منم بگو..." یه لحظه با تمام وجودم دلم هی رو خواست،دلم واسش تنگ شد... از خدا خاستم هی رو برام نگهداره چون بعد از خدا تو این دنیا امیدم به هیه...و خواستم همیشه بهم احترام بذاریم و اگر روزی خدایی نکرده دل هم رو شکوندیم نمیخام فرداش زنده باشم!
اینارو که میگفتم اشکام تند تند میومد پایین و خداروشکر کسی خونه نبود،دلم بغل هی رو خواست،دستا و شونه هاش،بی هیچ ترس و استرس....بدون هیچ عذاب وجدان...که تاصب اشکام بیاد و تموم شه و اروم با صورت پف کردم تو بغلش خوابم ببره...نمیدونم چه حسی بود که گریه کردم!اما یه فشار عجیبی و یه حسی بود که هی باعث شد تخلیش کنم...هی که خوابش برد تا سه صب بیدار بودم و موقع خواب مسج بامزش تو فیس بوک خنده رو روی لبم آورد!