صب پاشدم...اثری از دندون درد دیشب که تا سه صب بیدار بودم نبود...دلم میخاست هی بیدار بود اما خوابش میومد و خوابید و بهشم نگفتم دندونم درد داره...صب هفت نشده چشمام رو باز کردم صداش کردم و بدرقه ش کردم و نزدیک هشت خوابیدم تا نه و نیم...بعد هم صبونه و خونه بودم و دم ظهر با دختردایی مامانم رفتیم پیاده روی و سری به اون کوچه که باید زدم...و بعد که اومدیم به هی زنگ زدم و با هم کلی حرف زدیم...عصر با آرنیکا مشغول بودم و منتظر بودم آرش زودتر لازانیا درست کنه که خواهر هی بهم مسج داد که با هی تماس بگیرم...دلش تنگ شده بود بازم حرف زدیم
...داشت میگفت از فردا خانوادش میرن مسافرت و هی تا اخر تعطیلات تنهاست،به هی میگم ایشاالله تو هم میری...میگه ایشالله ماه عسل میریم اونجا...به شوخی مکثی کردم و گفتم"خب باشه، اونجا"خندید گفت نکنه میخای بری دبی و آنتالیا...منم خندیدم و گفتم نه امریکا...گفت از این خبرا نیست می ریم قم!دورتر نمیشه...خلاصه کلی شوخی کردیم
اما آقای شلمان جان تا آمریکا هم باید منو ببری!گفته باشم...من از مردایی که میگن نداریم خوشم نمیادا!

اما سوا از شوخی باید بگم هرجایی کنار هم خوش میگذره و با هم بودنمون هرجایی رو قشنگ میکنه حتی اگه یه هفته رو کامل تو خونه باشیم و به کسی نگیم و از خونه هم بیرون نیایم!ایشالله یه روزم دوتایی راجع به اون سفر دونفره ماه عسل تصمیم می گیریم...نمیدونم کی اما اگه خدا بخاد میشه...
به بابا گفتم:"بابا،چند وقتیه میخام با دوستم هی برم بیرون...ولی هردفعه نشده!امروز بعد از عید دیدنی برنامه ای نداریم که بهش بگم؟میشه باهاش برم بیرون؟"
بابا درحالیکه داشت روزنامه میخوند عینکش رو برداشت گفت:"همون دوستت که الان سربازه؟"
سرمو تکون دادم که عینکش رو زد و گفت:"برو دخترم،مراقب باش"
دلم آروم شد که بهش گفتم...خب مامان و بابا نمی دونن من با هی دوست دختر و پسریم و هردفعه با هی بیرون میرم بهشون نمیگم با کیم،میگم با یکی از دوستام میرم و قبلا میگفتم با بچه ها اکیپی میریم بیرون... راستش یه مدتی بود حس بدی داشتم ازاینکه نمیگم...چون تا قبل از هی من همه چیز رو بهشون میگفتم اما بعد از هی وقتی هردفعه بخام بگم با هی میرم بیرون باعث میشه مامان و بابا بخان که هر چی زودتر تکلیف رابطه م رو با هی روشن کنم...اما نمیدونم حس کردم باید بهشون بگم چون اینجوری من دارم از اعتمادشون سو استفاده میکنم...بیشتر این حس بد از زمانی شروع شد که هی رو بوسیدم...با خودم می گفتم من دارم به مادر و پدری که بهم اعتماد دارن دروغ میگم و این انصاف نیست!من دارم جوونه یه عشقی رو تو دلم بزرگ میکنم که مامان و بابام ازش بی خبرن...نمیگم همه چیز رو باید گفت اما تا زمانی که زیر سایه پدر و مادرم هستم باید در جریان تصمیمات مهم من باشن...نمیدونم که از این به بعد که میخام با هی برم بیرون باید چیکار کنم...اما مسلما نمی تونم بگم هر هفته می ریم بیرون!خلاصه به هی گفتم که به بابا گفتم و هی گفت که یه ذره یهویی گفتی و اینجوری بابات فکر میکنه من پسر پرروییم!جوری عنوان نکردم که بابا این حس رو بکنه اما بابا با خودش فکر کرده که خب شی میخاد بعد از مدتها پسری رو ببینه که سربازی بوده و فرصت دیدن همدیگرو نداشتن و احتمالا دخترم و اون پسر یه حسی بهم دارن،خب این دیدار اشکالی نداره چون حتما هم همدیگرو می بینن هم شاید میخان ببینن به درد هم میخورن یا نه...البته از دیدگاه خودشون!
هی قرار شد ساعت شیش بیاد و منم رفتم عید دیدنی خونه و عموم و متوجه شدم هی خوابیده و با خودم گفتم که احتمالا تا پنج و نیم بیدار میشه و بذار بخابه...گناه داره و خستس!اما بعد از پنج و نیم با وایبر بهش مسج دادم و رو وایبر زنگ زدم و از شانس شارژ ایرانسلم صفر بود و اون سرویسی که ازش شارژ میخرم کار نمیکرد و خونه عمو اینا هم نمیشد به هی زنگ بزنم...من به هی گفتم ما با خانواده عموها تعارفی هستیم و اونجا به اندازه کافی جو سنگین بود که نتونم گوشی رو از زنعمو بخام و زنگ بزنم!در ضمن وقتی گوشی دستم هست شاید نخام کسی بدونه شارژ ندارم!شاید حس خوبی بهم نمیده این قضیه ...از یه طرف حرصم گرفته بود و با خودم گفتم که تو که میدونی شیش قرار داری باید به یکی بسپری یا به من تا بیدارت کنم...آدمی که قرار میذاره باید خودش حواسش باشه و دلش بتپه!یه جورایی عصبی شدم و گفتم بذار خوب بخابه تا خستگیش دربیاد...الان به خواب احتیاج داره...خلاصه که گفتم بذار بخابه و یه روز دیگه هم رو میبینیم و وقتی شیش و ربع اومدیم خونه بابا گفت مگه نمیخاستی بری؟ و منم با بیحالی گفتم:بابا یه ذره دلم درد میکنه،می ترسم برم بدتر شم...یه ذر استراحت میکنم اگه خوب شدم میگم بیاد. بابا هم قانع شد و اونا رفتن...با خودم فک میکردم من دنیای خواب هم که باشم و بااینکه خوابم سنگینه اما وقتی جایی قرار دارم و میدونم خوابم سنگینه یا نمیخابم یا به یکی میسپارم بیدارم کنه...
ساعت هفت هی با نارحتی زنگ زد که چرا بیدارم نکردی...یه جوری حرف زد که خیلی شاکی بود و نارحت...خب منم خوشحال نبودم...گفت آماده باش میام دنبالت...و هی ساعت هشت پیش من بود و من به بابا گفتم که میرم...وقتی رسید شاکی بود...اما من آروم بودم...راستش هی دنیای عصبانیت بود اما من همه نارحتی و عصبانیتم رو پشت در ماشین گذاشتم و نشستم تو...دنده عوض کردنش و رانندگیش نشون میداد عصبیه...حتی مدل رانندگیش و رد کردن سرعت گیرا...اینا از چشمم دور نموند...از خودش بیشتر از من عصبی بد اما شاکی بود که چرا من بیدارش نکردم...از خونه عمو نه اما خونه خودمون که میتونستم...چرا نکردم؟میگفت خیلی بی تفاوت بهم گفتی"خب خسته بودی...خوابیدی"اما خب این بی تفاوتی نیست...یه ملاحظه بیخود همراه با چاشنیه عصبانیته و هی باید بدونه من دختر های و هوویی نیستم که هوار هوار کنم و خیلی از دخترا هستن که برای نیم ساعت دیر شدن بخاطر خواب... زمین و آسمون رو یکی میکنن!اما من وقتی عصبی میشم سعی میکنم آروم شم چون عصبانیت سردرد بدی برام میاره!جوری که بدجوری میفتم و هی این رو میدونه...من وقتی عصبیم تصمیم گیری و میذارم به عهده طرفم و دنبال مقصر نیستم...من هیچ وقت بی تفاوت نبودم و نیستم و اگر با هی همیشه آروم و ملایم حرف میزنم واسه اینه که دلم نمیخاد بی احترامی کنم و نمیخام صدام رو بالا ببرم یا لحنم رو تند کنم چون دس ندارم...هی خسته بود و خوابش برده بود و خواب مونده بود و من میتونستم بیدارش کنم و نکردم چون حرصم گرفته بود که خوابش برده!من حس کردم که هی دلش نمی تپه و این حس بدی بود و باعث شد با خودم و هی لج کنم و هردومون رو از این دیدار محروم کنم...هی تا وقتی تو بام پیاده روی میکردیم سردرد داشت و هوا هم سرد بود و دوس نداشتم این سردرد بیشتر شه...هی انقدر وقتی عصبی بود از خودش و این اتفاق کلافه بود که من حس کردم باید هی یه جورایی این عصبانیت رو آروم کنه پس گذاشتم بگه و سعی کردم زیاد حرف نزنم...تا تخلیه شه...آروم شد...شام رو تو جو خوردیم و ازم خاست اون سالاد رو براش درست کنم...هر وقت هی از خونه داری و کدبانویی میگه یه حس خاصی بهم دست میده...من از اون دخترای کدبانو نیستم اما پتانسیلش رو دارم....مثلا وقتی داشت میگفت:خواهرش خیلی غذاهای خوشمزه ای درست میکنه...هم به هی گفتم و هم تو دلم گفتم چقدر خوب...این خیلی خوبه...اما یه حس ترس گفت"اگه نتونم خوب درست کنم چی؟"نمیدونم ترسیدم شاید نتونم از پسش بربیام!اما بعد به غذاهایی که درست کردم فک کردم...من دست پختم خیلی خوبه و بااینکه خیلی درست نکردم اما همونایی که درست کردم عالی بوده...
و آخرش هم به قضایایی ختم شد که همش میشه یه خاطره...کوچه پس کوچه ها و کارامون و نگاهامون...حرفامونو و بغلامون...دستای گره خورده و بوسه هامون!و ماشین پلیس انتهای گلستان جنوبی...بن بست یکم!
شی و هی هنوز اول راه هستند و دوست...هنوز اینا پیش و پا افتاده ترین موارد رابطمونه...این عصبانیت هی شاید تو کمترین درجه بوده هر چند دلم نمیخاد خیلی باهاش مواجه بشم...دلم نمیخاد اول بخاطر خودش و سلامتیش...دلم میخاد اروم باشه اما زندگیه دیگه!عصبانیتم بخشی ازش هست...
در ضمن هی هم با نظر مامانم موافقه و الان هی شریک نظر مامانم شده...البته دقیق حرف نزدیم اما هی گفت:"شی حق با مامانته!"بعد باید برام توضیح بدی هی با چه بخشی موافقی و میخای از عقایدش پیروی کنی؟یعنی دیگه بوسم نمیکنی!دیگه فقط دستامو میگیری مثل قبل!شاید...منم دارم رو حرفای مامان فک میکنم!
از هی خاستم و میخام...تو زندگی که الان داریم و آینده اول به همدیگه احترام بذاریم و بعدشم عشق و دوس داشتن همیشه باشه...احترام محبت رو زیاد میکنه و دلم نمیخاد هیچ چیزی نه دیدار و نه عصبانیت و نه هیچ چیز حتی آدمی باعث بشه ما بهم بی احترامی کنیم!و یاد بگیریم که اگر موقع عصبانیت حتی حدس میزنیم ممکنه بی احترامی بشه ساکت بشیم و حرف نزنیم تا وقتی آروم ترشیم...
دیگه تا وقتی بخابیم با مامان اینترنت گردی کردیم و کلی حرف زدیم و مامان داشت نارضایتی خودشو از نسل امروز میگفت که "همه چیز حد و حرمتش رو از دست داده و جامعه بد شده و خلاصه که صحبتای اینجوری میکرد و میگفت یه زمانی هر چیزی جای خودش رو داشت اما الان روابط دختر و پسر داره میره به سمتی که مربوط به فرهنگ ما نیست و الان انقدر آزاد شدن که مثل یه زن و شوهر باهم در ارتباطن و این اصلا قشنگ نیست و این روابط باید موکول بشه به وقتی که واقعا رسمی شدن ، میگفت اگه دو نفر همدیگرو میخان باید صبر کنن و حالا شرایطی که لازمه رو فراهم کنن و رابطه دوستی شون رو کش ندن،اگه فک میکنن این رابطه قراره بشه دوسال از یه جایی به بعد باید قطعش کنن و هر کدوم با توجه به برنامه هایی که دارن پیش برن تا زمینه برای زندگی باهم رو فراهم کنن و بعد بیان و رسمی شن چون کش دادن روابط دوستی صورت خوشی نداره!ده سال دوستی هم باعث نمیشه طرفین همدیگرو کامل بشناسن و قبل از ازدواج دختر و پسر یه سری کلیت از هم رو میشناسن و بعد از اینکه از هم خوششون اومد باید رابطه رو بیارن تو چهارچوب خانواده، نه فوری ازدواج کنن بلکه فقط روابطشون رو با آگاهی رسمی خانواده ها پیش ببرن تا با رفت و آمدای خانوادگی و مسافرت و بالاخره معاشرتای اینطوری همدیگرو بهتر بشناسن و از همه بهتر اینکه پدر و مادرها همه چیز رو میدونن و بعد خودشون رو برای زندگی کم کم اماده کنن.بهرحال وقتی پدر و مادرها در جریان هستند و طرف مورد نظر دخترشون یا پسرشون رو دیدن اونا هم نظرشون رو اعلام میکنن ! این خیلی بده که یه پسر و دختر عاشق هم بشن و سه سال بگذره تازه همدیگرو معرفی کنن به خانواده ها و یهو خانواده دختر یا پسر بگن نه!یا بانارضایتی تن به ازدواج بچه شون بدن...اگر خانواده دختر یا پسر با ازدواج بچه شون مخالف باشن اون ازدواج شاید تا پنج سال اول خیلی رمانتیک و عاشقانه باشه اما سال ششم چه دختر چه پسر به پدر و مادر و حمایتهاش نیاز داره...یه جایی دیگه عشق و عاشقی جواب نمیده دخترم...پسر یا دختری که همدیگرو دوس دارن توی ایران و با فرهنگ ایرانی باید به سنت و فرهنگ ایرانی احترام بذارن و تابع باشن...من با بقیه کار ندارم اما با تویی که دخترمی هستم و دارم بهت میگم...جامعه یعنی هر خانواده ای از خودش شروع کنه و بی تفاوت نباشه...به نظر من دختر و پسری که شرایط تشکیل زندگی رو ندارن اما همدیگرو دوس دارن میتونن برای هم منتظر بمونن اما این انتظار باید نتیچه داشته باشه و قبل از اینکه فقط منتظر هم باشن باید یه مقدماتی رو فراهم کنن که یکی از اونا خانواه هاست و آشنایی های متداول تا هم مورد حمایت قرار بگیرن و هم ضمن اینکه برای فراهم کردن شرایط تلاش میکنن دلشون گرمه که دیگه خانواده ها در جریانن و همه چیز موافقت شده...اما دختر و پسری که دارن تلاش میکنن اما کسی نمیدونه با توجه به فشارهایی که ممکنه خانواده دختر یا پسر بیارن مخصوصا دختر بخاطر سنش و رسم جامعه همیشه کلافه ان و ممکنه یه چایی خسته بشن"امروز که هی رفت خوابیدم و وقتی پاشدم بامامان و بابا رفتیم یه طلافروشی تا دستبندم رو درس کنن...بعدشم از بناب کباب گرفتیم که حرف نداشت...عمو اینا(اونی که تهرانه)اومدن خونمون و دور هم بودیم و بعدش مامان اینا همگی رفتن بیرون و من تنها موندم...تا به پاسگاه هی زنگ زدم گفت دارم میام خونه...اونم تنها بود و خودش شام درست کرد و با هم فیلم دیدیم،اپیزود یک ،فصل دوم ومپایر دایریز...بعدشم هی قبل از خواب ازم یه سوال کرد:"من تو این ده ماه چطور آدمی بودم؟"
راجع به همه اینا حرف زدیم و اینم شد روز چهارم...
راستش از این خوشحالم که رابطمون انقدر با اهمیته که انقد راحت آنالیزش کنیم و هی براش مهمه که بدونه کیفیت رابطه چطوره!