روز سوم...صب پاشدم و تو طول روز یکم اینترنت گردی کردم...بعدش هی هم اومد خونه و اونا هم مهمون داشتن،میخاست بعد از اینکه دایی هاش رفتن بیاد دنبالم اما ما عصری مهمون داشتیم!نشد...بعد داشتم به هی غر میزدم که از این عید و تلفنا و مهمونا بدم میاد...خیر سرمون تعطیلات میخایم راحت باشیما...بعد هی یه حرفی زد که حتی تصورشم واسم شیرینه!گفت:"حالا عید خودمون می ریم یه جای دور..."حس آرامشیه که تعطیلات رو اونجور که میخام هی برام تصور کرد...عشق کردم! یه سری مهمون داشتیم و که اومدن و رفتن و خاله اینا هم اومدن و تا شب بودن...هی هم اون وسطا خوابید چند ساعتی ، منم با مهمونا حرف می زدیم ومشغول بودم و خیلی اهل پذیرایی و این داستان نیستم...خلاصه دیگه عصری هی پاشد و رفت یه سری به دوستش میلاد بزنه و برگشت و میخاستیم دوتایی فیلم ببینیم اما نیما لپ تاپ منو برده بود و هیچی نبود که باهاش ببینیم...ولی آخر شب هی ازم دلخور بود و دلیل دلخوریش هم این بود که چرا همیشه هی باید بگه فیلم ببینیم و میگفت میدونم درکم میکنی و ملاحظه خستگیم رو میکنی اما حس میکنم اینجوری غریبه ام...بعد برای هی توضیح دادم شاید چون من خیلی ملاحظه گرم و همیشه میگم بذار خود هی بگه که شرایطش اوکی بود و خسته نبود...اما بنده خدا وقتای خستگیش هم نشسته پای فیلم...بهم گفت دلم نمیخاد عوض شی اما من تصور میکنم با گذر زمان و پیشرفت رابطمون این ملاحظه های من متعادل و کمتر میشه...هر چی رابطمون بگذره راحت تر خواسته هام رو به هی خواهم گفت...بعد که از هی تشکر کردم که نارحتیش رو بهم گفت هی هم ازم تشکر کرد که بهش یاد دادم نارحتیش رو بگه تا کدورتی بینمون نباشه و از نارحتیا پله درست کنیم واسه پیشرفت رابطه و گفت اگه تو نبودی هیچکس این حرفا رو نمی شنید!

روز دوم در حالی شروع شد که من از دیشب بیدار بودم!خوابم نبرده بود و صب تا آرنیکا چشاش رو باز کرد باهاش بازی کردم که کسی بیدار نشه...وقتی بغلش میکنم خیلی آروم میشم...بوی بچه میده!بعد براش شیر خشک درست کردم و خوابوندمش...عاشق خنده های کم جونش موقع خوابم...وقتی تو اوج خوابه اروم میخنده
...بعد هم هی بیدار شد و آماده شد و رفت پاسگاه...یکمم شاکی بود که چرا نخوابیدم...هی رفت و یه ساعتی خوابیدم و پاشدم و رفتم پیاده روی و اومدم صبونه خوردیم...آرش و خاله و من و مامانی...بعد ظهر رفتم خونه و مشغول طراحی شدم و یه مقدار اینترنت گردی کردم و یه سری به فیص بوکم زدم...تا شب همگی خونه بودیم...بعد به پیشنهاد بابا دوتایی رفتیم سالاد مرغ از آواچی خریدیم و رفتیم ستارخان و از نشاط کباب ترکی خریدیم و کلی تو صف وایستادیم آخه خیلی شلوغ بود ورسیدیم خونه و یه شام چهار نفره عالی خوردیم...الانم با اینکه دیشب نخابیدم اصلا خوابم نمیاد و کلافه ام... با هی هم نشد حرف بزنم!روز دوم هم داره تموم میشه و فردا روز سوم تعطیلاته.
خب سال نو مبارک،ایشالله که سال جدید برای همه سال خیلی خوبی باشه...دیشب همه خونه مامانی جمع بودیم و مامانی یه سبد پر کادو مخصوص نوه ها داشت!یه عطر سی اچ خیلی خوشبو کادوی من بود،سی اچ یا کارولینا هرا...بابا بهم پول داد...آرش و خاله بهم پول دادن و یه عطر مُنت بلنس...مامان برام کوکو شنل نُیر خرید...کلی عیدی گرفتم...امسال خاله اینا بخاطر آرنیکا عید جایی نمیرن و خونه مامانی هستن و بقیه اعضای خانواده...دایی ها که ایران نیستن...عمو بزرگه با عروس و دومادش شیرازن...یکی دیگه شماله و اون یکی کیش و بچه هاشون ترکیه ان...امسال عملا کسی نیست که خیلی نزدیک باشه بریم عید دیدنیش...عموهای مامانم هم مسافرتن...کلا خاندان سفرن!
مامان وبابا هم بدشون نمیاد سفر برن اما من که دوس دارم اینجا تهران باشم..امروز هی که رسید خونه یه سره رفت خونه عموی بزرگش برای عید دیدنی و بعد هم به ترتیب همون جمع اومدن خونه هی اینا و عصر هم رفتن خونه عموی کوچیکش... بعد هی از ساعت هفت خوابش برد تا یازده شب و بعد که اومد خونه شام خوردیم دوتایی یه کم بیدار بود و دوباره خوابش برد...منم خونه مامانی موندم...



اما سوالای ذهنم...
به نظرم این سوالای ذهنی باعث شناخت بیشتر من و هی میشه...باعث میشه ببینیم که چطور هستیم و بیشتر هم رو بشناسیم!
ما تابحال اینجوری عید دیدنی نداشتیم که همه با هم بریم و کلش رو تو یه روز تموم کنیم!برام خیلی جالب بود و تفاوت های فرهنگی و خانواده ها شامل حتی این چیزا هم میشه...خب ما با هم انقدرنزدیک نیستیم و یه سری تعارفات رو با هم داریم و قبل از ازدواج بچه ها اینجور نبود و شبای یلدا هم دوره هم بودیم و کلی مراسمای دیگه....اما الان مثلا عروس عمو بزرگه شب سال تحویل پیش مامنشه...عروس عمو وسطیه پیش خانوادشه...عروس بعدی با پسرعموم رفتن دوتایی سفر...اون یکی دخترعموم رفته خونه مادرشوهرش...و بقیه هم به این ترتیب...پس نمیتونیم اینطوری دورهم جمع شیم اما این حرکت خانواده هی نشون میده چقدر باهم صمیمی ان و این خیلی خوبه...ولی من فکر میکنم بخاطر مجرد بودنشونه...چون پدر و مادرها اختیار بچه هارو هنوز دارن اما وقتی ازدواج کنن دیگه سوا میشن و پدر و مادر دیگه اختیار سابق رو بچه ها ندارن و نمی تونن زندگی بچشون رو خراب کنن و دعوا راه بندازن که چی؟دور هم جمع شن... این خیلی برام جالب بود که تو یه روز به هم سر زدن اما هر روز خونه یکی برن خیلی بهتره هر روز اینجوری یه جا میرن اما تو یه روز به نظرم خسته کنندس!البته اگه صمیمیت باشه و حس هایی که من درک نمیکنم حتما براشون اینکار تو یه روز خسته کننده نیست...داشتم به هی میگفتم شما بخاطر این الان اینطوری هستید که هیچ کدومتون دخترعمو ، پسرعموها ازدواج نکردین...واگر ازدواج کنید دیگه نمی تونید اینجوری دورهم باشید چون فرق داره...می دونید چرا؟چون اون موقع عروس و دومادها هم هستن...هر کس از یه فرهنگ و یه خانواده میاد و شاید یه اخلاق های خاصی داشته باشه...مسلما دختر ها دوس دارن بیشتر سمت خانواده خودشون باشن و این طبیعیه که دخترای خانواده بیشتر پیش خانواده باشن ولی پسرها باید برن سمت خانواده دختر و این الان یه حالت کاملا جاافتاده ایه...در ضمن عروس یا دامادی که وارد میشه هم شاید سنت های خاصی داشته باشه...مسلما اون هم پدر و مادر و عمو خاله و...داره و شاید اون هم یه برنامه خاصی تو خانوادش باب باشه پس تفاوت فرهنگی از اینجا پیش میاد!هی داشت میگفت"ما بعد از ازدواج هم همینیم"و من اون لحظه ذهنم درگیره یه قضیه بود و این که ما بعد از ازدواج هم همینیم با این اطمینان از کجا میاد...آیا هی روی این مراسم و انجامش تعصب داره؟به چه قیمتی؟آیا سایر اعضای خونواده سخت گیری خاصی رو این قضیه دارن؟به چه قیمتی؟
راستش اون لحظه به این فک میکردم که من از یه چیزی خیلی بدم میاد...تعصب روی خانواده باعث بشه که دونفر که همدیگرو دوس دارن از هم نارحت بشن...درک کردن هم الویت اوله...من از اینکه یه روزی به هی بگم"اول به خانواده من سر بزنیم،سال تحویل باید پیش خانواده من باشیم،باید با مامانم اینا مسافرت بریم" بدم میاد!چون من فکر میکنم خانواده طرفم یه روزی میشه مثل خانواده خودم هرچند خیلیا میگن هیچ کس مادر خود آدم نمیشه و هیچ کس پدر خود آدم نمیشه اما من میخام خلاف همه این حرفا زندگی کنم و از اینکه طرفم بخاد نسبت به خانوادش تعصب داشته باشه خوشم نمیاد...دوس دارم همه چیز از روی عشق و علاقه باشه...نه دعوا...مثلا اگر هی نخاست بیاد خونه مامان من باهاش جنگ نمیکنم،ازش دلیلش رو می پرسم و اجباری نیست...شاید هی از یه چیزی تو اونجا خوشش نیاد یا نارحت باشه..سعی میکنم بدون اینکه خانوادم بفهمن یا خانوادم نارحت شن و نسبت به هی جبهه بگیرن درستش کنم اون نارحتی رو...نمیگم باید بیای یا باهاش قهر و دعوا نمیکنم!چون خوشحالیه هی و راحت بودنش...برای من دوس داشتنی تره!اگر جایی اون خوشحال باشه حتی اگر دوس نداشته باشم کنارشم...چون نارحتیش نارحتیه منه و خوشحالیش خوشحالیه من!مخلص کلام اینکه بعد از ازدواج دیگه خیلی چیزها عوض میشه و دوس دارم طرفم جوری باهام رفتار کنه که مثل الان که نظرم اینه که "چه عیبی داره که اول به خانواده طرفم سر بزنم؟"نظرم عوض نشه و درواقع حساس نشم....
یکی از چیزایی که از نزدیک دیدم و نمونه بارز از بین رفتن حرمت بین دونفر زن و شوهر شد و عاملش هم خانواده بود این بود...
پسر اصرار داشت که باید سال تحویل پیش خانواده من باشیم و این درحالی بود که دختر می دید که خواهر پسر هم اومده خونه مامانش و دلش میخاست اونم پیش مامانش باشه...
یا سفر...پسر دوس داشت همراه خانوادش بره سفر و دختر میخاست با خانوادش باشه...
به نظره من اگر دختر و پسر بعد از ازدواج قراره بازم بچسبن به خانواده بهتره که باهم ازدواج نکنن و هرکس پیش خانوادش باشه...چون بعد از ازدواج زن و شوهر یه تیمن که میتون کنار هم باشن...یه سال تنها باشن...یه سال اول برن اینجا و سال بعد برن خونه اون یکی...خلاصه که همه چیز روی عدالت باشه !
هر چند که من مگر در موارد محدود و خاص،سفر دونفره و مراسمای دو نفره رو ترجیح میدم و زیاد مامانی نیستم!و دوس دارم شب یلدا و سال تحویل و یه سری مراسم ها رو مخصوصا تا چندسال اول کنار طرفم باشم و باهم باشیم دوتایی و از یه زمانی به بعد ناخوداگاه ادم خودش دلش میخاد وارد جمع بشه و کنار خونواده باشه...ولی خب از اون دسته ای هم هستم که برای سربلندی طرفم و احترام بهش و دوس داشتنش هرکاری که عقلانی ولازم باشه حتی اگر میل خودم نباشه... رو انجام بدم تا همه به انتخابش افرین بگن وطرفم حس خوب غرور و افتخا رو داشته باشه...به نظرم باید من جوری رفتار کنم که طرفم همیشه بهم افتخار کنه و سربلند باشه و بالعکس اون هم همینطور!
مثلا فک کنید پسر هردفعه یا بیشتر وقتا تنها به خانوادش سر بزنه و زنش باهاش نباشه چون حالا به هر دلیلی از کارای خانواده طرف خوشش نیاد و بعد مامان پسره به پسره از عروسش بد بگه و ناراضی باشه و غرش رو به پسر بزنه...خانوما حس میکنید پسر چقدر خورد میشه؟میدونید چه حسی بهش دست میده؟سعی کنید در هر شرایطی کاری کنید که طرفتون بهتون افتخار کنه چون اینجوری اونم مایه افتخار شما خواهد شد...
آخرین حرف:
زن و شوهر یه تیم هستن که خوشحالیشون اولین الویته و باید با سیاست،درک دوطرفه،عشق،صحبت کردن بی تعصب کنار هم لحظه هاشون رو انتخاب کنن...بعد از ازدواج الویت ها تغییر میکنه و کلید خوشبختی دوری از تعصب و اهمیت دادن به حس طرف هست.
دیشب این عکس رو به هی نشون دادم که ببین چه خوشگله...خداییش خیلی قشنگه!من تابستون یه جای این شکلی رفتم تو میگون با دخترعمه ها و فامیلا که ویلای دوست دخترعمه بود و هی اونموقع داشت تو گلستان یه پروزه کار میکرد و یادشه...خیلی ویلای شیکی بود و سه طقه حیاط بود و طبقه پایین که از جاده خیلی پایین تر بود استخرش بود و طبقه وسط یه امارت شیشه ای بود که این شکلی بود!

هی گفت:خب عزیزم شاید واست ساختمش...(آخه هی اینا از اینکارا میکنن-و این شاید از باب هر چیزی و مهم ترینش بنیه و قدرت مالیه)
من :این؟!!!سخته...اینا فقط واسه رویاهاس...اما همین که بهم میگی هم کلیه...مرسی عزیزم
هی میگه:تو بسپار به من...به موقعش برات آرامش میارم.
اما آرامش برای من همون آغوشیه که هی بهم هدیه کرده...همین محبتاش و عشقش حتی تو یه جای کوچیک و عادی و حتی یه زندگی کاملا عادی...ما آدما میتونیم با یه رستوران عادی ... تو یه ماشین عادی ...بی ماکروفر و بی تجملات...با یه بسته اسمارتیز هم خوشبخت زندگی کنیم...یاد بگیریم ارزش عشق و دوس داشتن بالاتر از دعوا کردن و نارحتی برای مادیاته...خانوم محترم بخاطر اینکه همسرت برات لباس مارک نمیخره یا وقتی شب واسه خوشحال کردنت یه شکلات ایرانی میخره و خارجی نیست یا مثل شوهر دوستت برات طلا نمیخره آرامش و عشقتون رو خدشه دار نکن...
هر کسی به اندازه توانش برات میکنه...اونجایی باید نارحت بشی که مردت داره و نمیکنه...خساست میکنه!نه اونجایی که تمام توانش رو برات میذاره حتی اگه کمه...
هی عزیز همه زندگی من اگر تو باشی برام...سلامت و شاد باشی...به من توجه کنی و مثل همیشه دوسم داشته باشی و نشونم بدی با یه شاخه گل نرگس هم رویایی و قشنگ و آروم میگذره...یادت باشه دلم نمیخاد برای رسیدن به آسایش از هم دور بشیم و مریض بشی یا انقدر خسته بشی که خونه برات بشه جای خواب....دلم میخاد همیشه برای هم وقت بگذاریم حتی شده با یه مسج از وسط کار یا تماس ناگهانی...با یه شاخه گل یا یه نامه دستنویس هول هولکی سر صب قبل از سرکار...یادت باشه اومدیم این دنیا تا زندگی کنیم...زندگی یعنی برقرار کردن تعادل بین همه چیز...اینارو از خودت یاد گرفتماااا...من شاگرد خوبیم آقا معلم.