عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

گل شمعدانی

 توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز. زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد ، از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم. گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟ بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند. چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت. کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم. قدر گل شمعدانی های خودتون رو بدونید.. 

چهارشنبه سوری در خانه!

بیرون حسابی شلوغه...نشستم و با تبلتم دارم برات مینویسم هی...میدونی هی؟!باید بهت بگم که از اینکه امشب تو خونه ام و حتی دلم نمیخاد تا جلوی درم برم حس بدی ندارم...چون که دلم نمیخاد برم اما بیشتر فکرم مشغوله اینه که چرا اینجوری شدم و چه اتفاقی افتاده؟چی شده که شی که یه سال هم چهارشنبه سوری خونه نبود و هر سال یه پارتی و مهمونی بود.....الان تو خونه مامان بزرگش درحالیکه با تبلتش عکاسای تو رو میبینه  چیکار میکنه؟!!!اوایل که مهمونی نمی رفتم با خودم میگفتم "الان جو عشق و عاشقی گرفتت شی!اولشه...بالاخره خسته میشی!"اما هر چی میگذره بیشتر به این حس میرسم که بی هی نع...بعدش   داشتم به این فک میکردم اگه یه روز جای من و هی عوض شه هی چیکار میکنه و چطور رفتار میکنه!اگه یه روز من جایی مدتی باشم که نتونم باشم هی هم مثل من رفتار میکنه یا نه؟اونم شب چارشنبه سوری دلش میخاد تو خونه باشه یا نه همراه دوستاش شب رو میگذرونه؟مهم اینه که دلت نخاد نه اینکه جلوی خودت رو بگیری.....بین این دوتا فرق هست...اگه جلوی خودت رو بگیری بالاخره بعد از یکسال خسته میشی و میبری!یه جایی غر میزنی و دلش رو میشکنی اما وقتی از ته دل نخای واقعا نمیخای و خودت خواستی و مشکلی نداری ،برای این من همیشه درمورد قلیون کشیدن هی حساسم و نمیخام به اجبار قلیون رو کنار بذاره و تفریحیش کنه (البته الان کاملا تفریحی شده فک کنم) و نمیخام اجبار باشه که پس فردا خسته شه،میخام دلش نخاد،یاد بیست و چهار اردیبهشت افتادم و خواسته ام از هی،"هی،باید قول بدی قلیون نکشی..." و گنده ترین دلیلم سلامتی هی بوده و هست.....میدونم جونم در میره اگه یه چیزیش بشه !

 

نمیدونم واکنش هی چی خواهد بود اگه من نباشم... اما اگر الان اخلاق من اینطور شده توقع ندارم که هی شبیه به من عمل کنه چون ما با هم فرق داریم اما کنجکاوم بدونم که عکس العمل هی چیه؟

عزیزدلم،هی دوس داشتنی من خداروشکر امشب تو پاسگاهه و بیرون نمیره ؛ همش دعا میکردم مجبور نباشه تو این چهارشنبه سوری بره تو خیابونا...خدااروشکر پستش تو پاسگاهه،ایشالله سال 94 چهارشنبه سوری کنار همیم،آخه سال 93 ام باز سربازهاما 94 اگه خدا بخاد کنار همیم چهارشنبه سوری،امروز سه بار باهم حرف زدیم تلفنی و از حال و اوضاع هم باخبریم ....نوشتن با این تبلت کار سختیه!همچنان صدای اهنگ و بزن برقص براهه و یه بار بچه ها از مهمونی بهم زنگ زدن و به اونام خیلی خوش میگذره .... فقط یکی از دوستامون سراغ منو گرفته و گفته یکی از سه تفنگدار چرا نیومده و بچه ها گفتن چون دوس پسرش نیست جایی نمیره بی اون،که اونم کلی تعجب کرده که شی دوست پسر داره و تازه بی دوس پسرش جایی نمیره!اما باید بگم که هی برای من فراتر از یه دوس پسره چون من هیچ وقت واسه دوس پسرم اینجوری نیستم و هی دوست پسر من نیست،اسمش دوست پسر هست اما زمین تا آسمون با دوست پسر فرق داره،هی مرد زندگی من و مرد دوس داشتنی  دنیای منه،هی برای من یه پشتوانه ست و بعد از اومدنش دنیای من خیلی خوشگل تر شد....من حال خوبم رو مدیون هی هستم و همیشه دعاش میکنم.

پشت تلفن بهم گفت:"شی دوستت دارم،مرسی از هدیه ها...از دیشب انگار زبونم قفل شده،اینا برام خیلی باارزشن چون خیلی خالص اینکارو انجام دادی و از ته دلت...میخاستم واست یه نوشته کوچیک بنویسم اما خستگی و سر شلوغ نذاشت..."بعد که فهمید و مطمئن شد خونه میمونم گفت:" خب می رفتی شب پیش بچه ها یه ذره می گفتین و میخندیدین"اما هی یادش رفته که من اون شب بیست و چهارم اردیبهشت اول بهش قول دادم که بی هی هیج جا مهمونی نرم و حالا نه فقط به خاطر قولم بلکه بخاطر اینکه خودم دوس ندارم نمیرم...برام تعجب داشت هی که میدونه مهمونی دوستام پر از دختر و پسره و رو این قضیه حساس بود انقد راحت گفت: "خب توهم برو...پیش دوستات باش"شاید هی مثل سابق فک نمیکنه و نظرش عوض شده...اما حالا فک کنم این منم که دوس ندارم بی هی جایی برم!هیچ وقت...اما اگر هی بخاد بدون من مهمونی بره مشکلی ندارم و بهش اعتماد دارم و اگه بهش خوش بگذره از خدامه که بره و هر جا خوشحالش کنه و به ضرر نباشه رفتنش ثواب داره و مستحبهخلاصه که هی داشت میگفت:"شی...شاید دوتا چهارشنبه سوری پیشت نباشم،امسال که گذشت و سال دیگه...بعدش قول میدم همیشه کنارت باشم"ایشاالله که همینطوره...
هی عزیزم منم دوست دارم و اون هدیه های باارزش و از ته دل لیاقت ادم باارزشی مثل تو رو دارن.




آخرین قرار سال 92

از سرکار اومد دنبالم...هیچ آرایشی نداشتم،حتی کرم...فقط یه برق لب زدم که همراهم بود،اما خب معمولا خیلی آرایش نمیکنم و دلم نمیخاد هی بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم جا بخوره که این همون شیه خودمه؟!فک میکنم بیشتر وقتا اصل قیافم رو دیده اما همیشه ریمل میزنم چون مژه هام بلنده و اگه نزنم چشام انگار خوابه!!!!خاطره |های بچگیش نشان از تخس بودنش رو داره بسیااااار زیاد و من مسولیت پسر هی رو قبول نمیکنم چون میدونم که هر روز یا باید بریم مدرسه یا بریم پاسگاه پلیس!اگه فقط یه سر سوزن به هی برهالبته باید بگم که من پایه ی پسرمون هستم و تا جای ممکن باهاش همکاری میکنمترافیک اذیت کننده رو دوس ندارم چون هی رو خسته تر میکنه اما کجا الان ترافیک نداره...یه جا تو خیابون شریعتی ماشین رو پارک کردیم و دوتایی پیاده رفتیم به سمت ذرت...کنار یه خشکشویی خیلی قدیمی....بعدش کلی پیاده رفتیم و مغازه ها رو دیدیم و تو چندتا مغازه قهوه و شکلات هم سرک کشیدیم تا پاستیل نوشابه ای پیدا کنیم!بالاخره هم پیدا کردیم...هی یکم برام حرفای فیس تو فیس زد و منم یه چیزایی گفتم...وقتی بهم گفت که "می دونم سخته و دوری اذیت کنندس،می دونم دلت تنگ میشه،اما دل منم تنگ میشه..."منم بهش گفتم که "شاید بهتر از اینکه بگم سخته باید بگم حس نامعلومیه...چون من تابحال وابسته نبودم،دلتنگ نبودم،دوس نداشتم...و نمیدونم با این حسا چجوری باید کنار بیام؟!بلد نیستم کنترلشون کنم...اما یاد میگیرم..."اگه خدا بخاد و کسری چهارماه خدمت رو بگیره سال دیگه این موقع شیرینی پایان خدمت میخوریمایشالله هر چی به صلاح و مصلحته..."تو ماشین عیدی هاش رو بهش دادم...یه فلش با یه عالمه اهنگ که سرش یه بند بافتنی بافته بودم و همون قران و یه نامه...نامه رو براش خوندم و هر لحظه نامه یه عالمه از بغضام رو قورت دادم تا گریم نگیره...من اصلا ادم گریه و بغض نبودما اما الان چقد دلنازک شدم!بعدش صورت هی دیدنی بود....نامه کاملا تحت تاثیر قرار داده بودش و یه جورایی نامه خداحافظی با 92 و لحظه هامون بود و مرور مهمتریناش...یادم باشه بگم نامه رو بیاره تا بذارم کنار یادگاریای دیگمونبعدش فلش رو گوش کردیم و براش درمورد قران هم توضیح دادم...پاستیل نوشابه ای خوردییییم، از هوم برگر شهرک غرب غذا سفارش دادیم(اسمک برگر)اما انقد خسته بودم که حال جویدن نداشتم!اما طعمش عالی بود...بعدش کلی هی رو گاز گرفتم و عوضش هی بوسم کرد...تا سرکوچه مون رو پای هی خواب بودم و وقتی گفت پاشو....شی دلش نمیخاست پاشه و بره!
این آخرین قرار ما تو سال 92 بود...وقتی خم شد تا منو ببوسه نمیخاستم هیچی تموم شه!بازم شی شیطون شد...ولی هی حواسش جمع بود!مثل همیشهوقتی محکم بغلم کرد و جای حرکت دستاش رو روی بدنم حک کردم تا بشه شیرین ترین خاطره 92...بشه شیرین ترین آغوش 92...وقتی هردو با لبخند محکم همدیگرو بغل کردیم و درگوش هم سال جدید رو تبریک گفتیم و دوباره بوس...وقتی هر لحظه میخاستیم جدا شیم اما باز نمی تونستیم...وقتی واقعا نمی تونستیم...هم من و هم هی!یه جور عطش که دعا میکنم هیچ وقت سیر نشه و همیشه باشه ... یه ولع عجیب...صدای نفساش و لبخند رو لباش حسابی آرومم کرد و از آخرین ملاقات 92 یه شب خاص با کلی حس عجیب به جا گذاشت... اخرین لحظه که باهاش بای بای کردم از ته دلم خوشحال بودم و واقعا خدارو شکر کردم.
وقتی رسید خونه بهم گفت:"شی دلم نمی خاست امشب ازم جدا شی..."
امشب چهارشنبه سوریه و سابقه نداشته شی خونه باشه و مهمونی نره اما امسال چون هی نیست و سر پُسته منم خونه هستم و جایی نمیرم با وجود اینکه بچه ها و دوستام مهمونی گرفتن!خدا کنه رئیس هی موافقت کنه تا تحویل سال هی کنار خونوادش باشه و بیاد خونه!دلم میخاد سر سفره هفت سین باشه پیش خانوادش نه تو پاسگاه اما همه چیز به رئیس بستگی داره.دیشب یه راز مهم به هی گفتم درمورد شب تولدم...بین خودم و خودش.
امشب همگی مراقب خودتون باشید...

سه روز باقیست...

دیروز با هی حرف زدم...کمردردم هنوز هست اما گفتم خوب شده تا نگران نباشه!تلفن رو که قطع میکنم دلم براش بازم تنگ میشه...صداش تو گوشم میپیچه که گفت:"ببخشید نتونستم 24ام کنارت باشم...مرسی که منو درک میکنی...ده ماه شد"لبخند رو لبامه...با خودم فک کردم "شاید فردا ببینمش،اگه ببینمش میشه آخرین دیدار سال 92..."خدا کنه ببینمش...

و امروز...فقط سه روز دیگه مونده و دلم واسه همه لحظه های قشنگ نود و دوییم تنگ میشه!نود و دو سالی بود که تغییرات زیادی رو تو زندگیم ایجاد کرد و اولین های زیادی رو تو بیست و دو سالگی تجربه کردم...بیست و دو سالگی!پارسال این موقع ها با بچه های خیریه یه مهمونی بزرگ برپا کردیم...یه میتینگ بود برای خداحافظی با سال 91...هر کس یه هدیه عجیب می گرفت که وقتی اون هدیه بهش داده میشد میفهمید که اصلا تصادفی نیست که اون هدیه الان تو دستاشه...یادم نمیره فرزین یه تابلو هدیه گرفت که عکس مادر و فرزند بود و فرزین سال 91 بیشترین چیزی که فراموش کرده بود مادرش بود...هدیه من عجیب و قشنگ بود...چیزی که مدتها بود فراموش کرده بودم!زنگار گرفته بودم...هدیه من یه قران کوچیک بود...باارزش ترین عیدی بود برام...می دونستم برام معجزه میاره و آورد...با خودم عهد کرده بودم که پایان سال 92 بدمش به کسی که تو زندگیم برام باارزش ترینه...یه هدیه باارزش برای بارزشترینم...دیشب داشتم یه نامه جمع و جور برای هی مینوشتم تا سال 92 و آخرین دیدارمون رو اگه عملی شد با این نامه تموم کنیم...قرآن کنار دستم بود  و یاد پارسال و قولم افتادم...پارسال فکر نمیکردم کسی که قراره این قران رو بگیره هی باشه!باورم نمیشد که من و هی دوباره؟!اما الان همه چیز معلومه و این قرآن در آخرین روزای 92 باید برسه به دست صاحبش...یه لبخند رو لبام میشینه و خوشحالم و از خدا تشکر میکنم که این هدیه قشنگ سال 91 رو بهم داد و حالا من هم سال 92 می دمش به هی...میدمش به هی تا همیشه همراهش باشه و همیشه خدا ازش مراقبت کنه برای من...یه چیز دیگه ام هست که الان نمیگم تا اگه خوند نفهمه... این از عیدی هی تو اولین سال دوستیمون،برای بقیه اعضا خونه هم عیدی خریدم،برای نیما و مامان و بابا،اولین کسی که عیدیش رو گرفت هی بود،یه قران و یه نامه و یه چیز کوچولو که بندش رو هم خودم بافتم و کلی به دردش میخوره فک کنماز دیشب تاحالا بازم وقتی تو واتزآپ بودم دوبار همزمان با من واتزآپ هی آنلاین بود و این درحالیه که هی سر پست تو پاسگاه بود...بدجوری کنجکاوم بدونم تو واتزآپ هی چی وجود داره یا کی مسج میده که تو یه روز چندبار بهش سر زده میشه؟!حس بدی نسبت به قضیه دارم!