عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

نود و سه با شکم آغاز می شود!

دیشب هی خیلی دیر رسید!اولش فک کردم دیگه نمیاد اما ساعت 11و نیم شب رسید...تا قبل از اینکه بیاد با وجود کمردرد بد،نشستم طراحی کردم و با خودم آهنگ زمزمه می کردم که مسجش رو دیدم...رسید،گشنه بود و شام خورد و به اصرار خودش نشستیم پای ومپایر دایریز،میدونم چقدر خسته س...الهی...بیشتر از اینکه خودش دلش بخاد ببینه ، دلش میخاد من ببینم چون خودش یه بار دیده قبلا اما با وجود خستگیش اصرار داره که ببینیمبرای من که اذیت کننده نیست اما هی با وجود اون همه کار تو روز و اینکه دوباره صب باید بره اذیت میشه،بهش گفتم اما دلش میخاست با هم ببینیم...منم دلم میخاست اما من ملاحظه خستگیش رو میکنم،اپیزود 19 رو پلی کردیم و همزمان باهام حرف میزد..."واسه تو زنده ام،قول میدم تا همیشه کنارتم"هی که اینو گفت یه لبخند نشست رو لبم،یه لبخند آروم...بهش گفتم سه روزه که شی همش بهونه تو رو می گیره که ببینتت!
میترسم خانواده سفر رو بخان شروع کنن و دیگه تا آخر تعطیلات هی رو نبینم!دلم نمیخاد دوباره یه عالمه مدت نبینمش...مثل تابستون...امسال برنامه ریزی خانواده  رو نمیدونم اما شاید کنکور نیما بهونه ای بشه واسه نرفتن!
امسال عید دلم میخاد تو خونه بخابم...و بعضی روزا برم بیرون...تصمیم گرفتم دوتا صبونه بیرون برم...یه بار باید منوی کامل بوفه اردک آبی تجریش رو امتحان کنم و یه بار هم صبونه چایبار مثل همیشه...هی نمیدونم باشه یا نه و از برنامش بی خبرم اما میدونم سه چهار روزی تعطیله و شاید بره یه سفر کوتاه و حتما اون چند روز عید دیدنی میره و اگه خانوادش برن سفر هی ماشین نداره و بعید میدونم تو عید ببینمش یا بتونیم کنار هم باشیم اما بااین حال دلم میخاد بهش نزدیک باشم و تو خونه باشم و استراحت کنم و تفریحای خودمو داشته باشم!خلاصه که دوتا صبونه میخام برم و به هی هم میگم اما بعید میدونم هی همراهم باشه...دیزی میخام بخورم و کله پاچه....پاچینی و هوم برگر93 رو با شکم آغاز میکنم.

بعضی وقتا

صورتت بعضی وقتا خیلی خسته و داغونه...

موهات بعضی وقتا نامرتب و کثیفه...

هیکلت بعضی وقتا رو فرم نیست...

بعضی اوقات خیلی لاغر میشی یا  خیلی چاق...

لباسات بعضی وقتا درست و حسابی نیست...

بعضی وقتا حوصله نداری به خودت برسی...

پس بهتره کسی رو پیدا کنی که تو اینجور موقع ها نگران کم شدن دوس داشتنتش نباشی...

و تو رو هر جوری که هستی

دوس داشتنی ترین موجود زمین بدوووونه!

و یه ماه دیگه...

امروز روز خوشگلیه،چون یه بارون آروم میاد...صداشم میاد...هوا تمیزه...حموم آبگرم دیشب باعث شد شب رو خیلی راحت بخابم و یه ذره کمردردم کم شده...امروز روز قشنگیه...امروز 24 اسفند ماه نود و دوئه...این همه مدت رو کنار هی خوب و خوش گذروندیم و درسته یه جاهایی نارحتی بود اما همه اینا روند طبیعیه هر رابطه ایه و نمک رابطه سدوماه دیگه میشه یکسال که من و هی دوستیم و برام باورکردنی نیست که شی،همون دختری که هیچ مردی رو به خلوتش راه نداد الان این همه وقت هست که کنار مردش روزاشو شب میکنه!امروز هی ایشالله اگه مشکلی پیش نیاد دوباره میاد خونه و یه دل سیر کنارشم و مثل همیشه فیلم میبینیم و به افتخار امروز واسه خودمون از راه دور جشن میگیریم!اما یه روزیم میاد که با خیال راحت بی هیچ ترسی از هیچ چیز و هیچ کس کنار هی این روز بهش تکیه میکنم و چشمام رو میبندم و تمام روزهای قشنگمون رو مرور می کنیم...با هم کیک میخوریم و باهم شام می پزیم و مثل اردیبهشت 92 تا صب درگوشی باهم حرف میزنیم و دستای هم رو فشار می دیم...
دیروز صب که پاشدم هی داشت می رفت...سرم خیلی سنگین بود و حال پاشدن نداشتم تا برم کلاس!تو جام غلت میزدم و از پنجره به کوه نگاه میکردم که موبایلم زنگ خورد...بچه ها بودن و بخاطر من و حال دیشبم وسایل صبونه گرفته بودن و داشتن میومدن دنبالم تا منو ببرن صبونه بیرون...لباس پوشیدم و گوجه و لیمو برداشتم و رفتم...نون تازه بربری و پنیر تبریز و خامه و مربا...دوتا ماشین بودیم و رفتیم یه پارک و زیرانداز انداختیم و یه صبونه عالی دورهم خوردیم...گفتیم و خندیدیم و حال و هوام عوض شد... بچه ها برای چهارشنبه سوری برنامه می ریختن...شیما و پری و خواهرشون و دختردایی ها و دخترخاله ها چندتا از دوستای دیگه مون...برنامه رو درست متوجه نشدم اما می دونم قرار شده همه بچه ها با دوس پسراشون باشن و یه چندتا از پسرای دانشگاه باشن و دوستای دیگه...به بچه ها گفتم که من نمیام و نیستم تو برنامه تون...خلاصه داشتن راجع به جاش و خوراکی ها و اهنگ تصمیم میگرفتن ، دوس پسر پری از جلوی پارک اومد دنبال پری چون ظهر مهمونی ناهار دعوت بودن  و نزدیک خونه ما بود منم همراهشون رفتم تا منم برسونن خونه و گویا دوس پسرش خونش مهمونی گرفته بود و با دوستاش اونجا جمع بودن...وقتی برگشتم خونه حسابی کار داشتیم و بعد از ناهار خونه تکونی بود و بابا و مامان حسابی مشغول بودن و منم کمک کردم و کارام که تموم شد با هی حرف زدم و یه کم فیلم دیدم و مامان و بابا و نیما رفتن مهمونی و منم خونه بودم و دوباره به هی زنگ زدم و حالش رو پرسیدم و یکم شوخی کردیم...تا ساعت یک و نیم شب تنها بودم و تنهام خوابم برد!

پنج شنبه دلگیر

پنج شنبه ی دلگیری بود...شایدم من بهونه گیر شده بودم،به همه چیز پیله می کردم و غر میزدم و دلم میخاست یه دعوا را بندازم ! بعضی وقتا آدما اینجوری میشن دیگه...بچه ها زنگ زدن که شی پاشو بساطتو جمع کن،دخترونه داریم می ریم باغ خاله مریم...جمعه عصری میایم...انقد بی اعصاب بودم که وقتی گفتم نه . دوباره اصرار کردن حسابی بهشون توپیدم و کلی حالشون گرفته شد و دمشونو گذاشتن رو کولشون و رفتن اما بهم مسج دادن که بخاطر خودت میگیم بیای،تنها نباشی و یه جورایی از دل هم دراوردیم...چون حوصلم سر رفته بود اتاق رو ریختم بهم و یه ذره کار کردم و یه ذره خونه تکونی کردم و دراز کشیده بودم و بدجوری قاطی پاتی بودم و یه کمردرد خیلی بدم گرفتم که فک کنم واسه این خونه تکونیس...دستام بخاطر استفاده از پودر شستشوی زیادی هم خیلی میسوخت!مامان هیچ وقت کارِ کارگر رو قبول نداره و برعکس مامانی که کارگر می گیره بخاطر وسواسش خودش کاراش رو میکنه... منم راستش زیاد خوشم نمیاد یه غریبه وارد زندگی آدم بشه و منم با مامان موافقم اما هم خیلی کمردرد گرفتم و هم پوست دستم بدجوری میسوزه!دلم میخاست هی حداقل میومد که از این حال و هوا دور بشم...ساعت نه و نیم که رسید به خدا گفتم دمت گرم، چقد هوامو داری!بعد از شامش دوتا اپیزود ومپایر دایریز رو دیدیم و اون وسطا حرفم زدیم که یهو بهم یادآوری کرد دو روز دیگه ده ماهگی...یادم بود اما نه اون لحظه...وقتی گفت خیلی خوشحال شدم که اونم مثل من حالا دیگه یادشه...اما راستش رو بخای انقدر دلم گرفته بود که دوس داشتم هی آرومم کنه اما هی فک کرده بود من خسته ام و دلم میخاد تنها باشم و زیاد باهام حرف نزد و منم که حرفم نمیومد...دست آخر شب هر چی مسج دادم نرفت و وقتی ده دقیقه بعد همه مسج هام بهش رسید هی خوابش برده بود...از زور خفگی و حال بیخود سردرد گرفته بودم،چون دیدم هی خوابه و طفلک خستس بهش یه مسج کوتاه دادم و واسه اینکه حال و هوام عوض شه به زنگ به بچه ها زدم،صدای خنده و آهنگشون عجیب دلمو آروم کرد و دلم برای همه شون تنگ شد،برای جمع های دخترونه ای که وقتی لباس تو خونه ای هامون رو می بردیم خونه یکی از بچه ها و با لباسای راحت تا صب بیدار می موندیم و حرف می زدیم و خوراکی میخوردیم...غیبت می کردیم و شوخی هامون...یا بعضی شبا که تا صب پای نارحتی های یکی از بچه ها از دوس پسرش می شستیم یا از اتفاقامون میگفتیم و دنیای دخترونه و همه چیزش!صدای خندون یکیشون که میگفت جات خالی آتیش روشن کردیییم،داریم سیب زمینی میخوریم!فکرم در پرواز بود....کنار هی که از خستگی خوابش برده و داره اروم نفس میکشه و کنار دوستای خودم...نمیدونم کی خوابم برد!
فردا بیست و چهارم اسفند ماهه و یکی از قشنگ ترین و مهم ترین اتفاقای زندگی من و هی...خدایا شکرت!ایشالله روزی بیاد که  این روز رو کنار هم و با هم برنامه بریزیم و جشن بگیریم و دیگه نگران هیچی نباشیم...