عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

در باب آرایشگاه و شوی لباس

چه بارون خوشگلیه...چه هوای قشنگیه!همین الان با هی حرف زدم...اونجا خیلی شلوغ بود و ترجیح دادم قطع کنم تا به کارش برسه و مشکلی ‍پیش نیاد...حرف که زدیم گفت تنبیه شده و فردا نمیاد!خندیدم اما خوشحال نشدم که...اما خندیدم تا نارحت نباشه و خودشو سرزنش کنه...بهش گفتم اشکالی نداره و یه روز دیگه همدیگرو میبینیم...اما خدا میدونه چقد دلم میخاست فردا ببینمش...خلاصه امروز بعد از شرکت با مامان رفتیم آرایشگاه و به خودمون رسیدیم و برای هفته دیگه هم وقت آرایشگاه گرفتیم برای یه سری دیگه از کارامون...یه شوی لباس خوب هم بود که کلی لباس از ترکیه آورده بود که انقدر شیک بودن که با وجودی گرونیشون اما می ارزید به لباسای زشت تو پاساژا و  نمیشد نخرید...چقدر خوبه آدم بتونه سالی یه بار تو حراجهای فصلی یه سری به کشورای همسایه بزنه تا لباس گرم و سرد یه سالش رو بخره تا اینجا پولش رو الکی خرج نکنه!اینایی که این توانایی رو دارن خیلی خوشبحالشون...هم فال و هم تماشا...صاحب این شو یه خانم وکیله که دفتر وکالتش جردنه و دکترا داره و هرسال با شوهرش ترکیه میره وهم واسه خودش خرید میکنه و هم جنس میاره و چون عاشق اینکاراس کنار وکالت این کارم میکنه... چندتا لباس خریدم...یه پیرهن خریدم که مامان برام انتخاب کرد و به چشم خودم نیومد اما تا پوشیدم همه کسایی که اونجا بودن انقد بد نگاه میکردن که به مامان گفتم بدو اسفند دود کنیم...چندتام مشتری پیدا کرد لباسه اما همین یکی آخریش بود...به تنم خوب نشسته ...پیرهن نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند...بالای زانو که از جلو زیپ میخوره و توش پر از گلای نارنجیه....برعکس من که ازاینا نمی پسندم مامان عاشق لباسای شاد و گل گلیه!و انصافا خیلی شادن...لباسایی که من انتخاب میکنم کلاسیکتر و جدی تره...لباسایی که مامان انتخاب میکنه دخترونه تره...همیشه بعد از خرید کلی انرژی دارم و شادم مخصوصا وقتی لباس به دلم بشینه...اون چندتای دیگه هم که واقعا خوشگلن...بعدش اومدیم خونه و شام خوردم و با هی صحبت کردم...حس خوبیه وقتی برات از ریز تا درشته روزش رو تعریف میکنه...انگار که شریک لحظه هاشی...

یه صحنه جلوی چشمام بود که نمیرفت...

دیروز یه صحنه جلوی چشمام بود که نمیرفت...بعد از کار اومدم خونه و نشستیم پای فیلممون...اما این صحنه ذهنم رو مشغول کرده بود...تو مهمونی اون اولا خیلی وقت پیشا، وقتی من  می رقصیدم و هی از دور رو یه مبل نشسته بود و نگام میکرد،انقدر دود قلیون جلوش بود که نمی دیدمش!دلم میخاست نگاش کنم،دلم میخاست برم پیشش اما فقط نگام میکرد...دلم میخاست دورش اون همه دود نبود!...دلم میخاست با چشاش صدام کنه و با لبخند بخاد که برم پیشش...یا بیاد پیشم و دستمو بگیره منو ببره یه جا و بشینه باهام حرف بزنه...بگه "آخه چیته که ساکتی عشقِ من؟چیه که نارحتی...اصلا گور بابای مهمونی عزیزم...لباساتو بپوش میخام از اینجا ببرمت،بقیه بعدا میان...میخام خودم باشم و خودت و حرف بزنیم...میخام ببرمت یه جایی که این همه مزاحم نباشه!دیگه دلم نمیخاد تو هیچ مهمونی از بغل هی جُم بخورم...دلم میخاد فقط کنارش باشم...هرجا که رفت!نمیدونم چرا این حس بهم دست داد...
دلم نمیخاد خانم معلم باشم...راستش آدم سختگیری نیستم برعکس خیلی هم شیطونم مخصوصا کنار هی و آدم غیرقابل پیش بینی میشم و با هی غیرقابل کنترل تر هم میشم،سعی میکنم تا جایی که خودم رو زیر سوال نبرم و بهم ضرر هم نزنه پایه باشم و سازگار...اما به سلامتی خیلی اهمیت میدم...مخصوصا برای خانمها!من همیشه به این فک میکنم که یه روزی از روزای خدا اگه خدا خاست من مادر میشم و بچه ای که تو بدنم بدنیا میاد باید از یه بدن سالم بدنیا بیاد!نه یه زن با شش های سیاه و پر از دود...بعید میدونم هی که انقدر رو من حساسِ هم دوس داشته باشه که زنش یه ریه سیاه و پر از دود داشته باشه و مدام فلیون بکشه!با کسی که به من و زندگیم ربط نداره کار ندارم اما با هر کسی که مربوط به زندگیم باشه کار دارم...هی ادمی هست که در ارتباط با منه و این برام مهمه که به خودش،چیزایی که میخوره،کارایی که میکنه ، سلامتیش اهمیت بده...من اهل دود و اینجور چیزا نبودم و نیستم و اگر هم بوده هر شش ماه یه باری یه جایی دوتا پک قلیون بوده...اونم فقط واسه امتحان کردنش...با اینکه یه دختر حرفه ای و مداوم پاش بشینه مخالفم اساسی ، دیگه چه برسه به اینکه تو خونه ذغال درست کنه و قلیون بکشه...که وامصبیتا!البته دوستام هستن که هر لحظه در حال دود و دمن و تو خونشون همیشه بساطش به راهه اما خب من زیاد دوس ندارم!درمورد هی هم این قضیه برام مهم بود و هست و نمیدونم هی چقدر این موضوع رو رعایت کرده چون همیشه کنارش نیستم تا ببینم و قرار هم نیست اینطور باشه و اساس بر اعتماده...بودن تفریحیش برام مشکلی ایجاد نمیکنه و تفریحی یعنی توی سفر حالا یکی دوبار یا تو یه مهمونی...اما دلم نمیخاد هی برای این چیزا حریص باشه وقتی کمش کرد...درمورد شراب و مشروبات الکلی هم همینطور...اگه حدش حفظ بشه به نظرم چیزه بدیم نیست و هرازگاهی لازمه!اما ترجیح میدم اگه قراره بخورم دیگه از این به بعد فقط با هی باشه و وقتی تنهاییم یا تو یه جمع خاص...
درمورد خانواده خودم باید بگم که مامان من به شدت با هرگونه دود و مشروبات مخالفه و تو این مسئله خیلی سخت گیره و خودش هم تو عمرش علاقه ای حتی به امتحانش هم نداشته...میونه ی خوبی با این چیزا نداره!اما بابا خب تو دوره جوونی تو مهمونیا و یه جاهایی حتما مثل خیلی از مردای دیگه مشروب خورده و الان اما با گذر یه سنی دیگه مثل گذشته نیست و دیگه یه جورایی کلا تعطیلش کرده و هرجا هم جمع میشیم معمولا تشکر میکنه و نمیخوره اما شاید به ندرت پیش بیاد که بخوره و قلیون هم نمیکشه اما در عوض سیگار میکشه و این سیگار کشیدنش بزرگترین غصه روزای بچگیم بود!یادم نمیره روزهایی رو که با غم و غصه به کوتاه شدن عمر بابا فک میکردم و بعضی وقتا یواشکی تو راه مدرسه تا خونه گریه میکردم ...و همیشه با خودم میگفتم من هیچ وقت با یه آدم که مراقب خودش نیست زندگی نمی کنم!غم کوتاه شدن عمر بابا تو اون دوران خیلی اذیتم میکرد و حاضر نیستم روزی دخترم همچین غمی رو تحمل کنه!دختر بچه ها روحیه لطیفی دارن...اولین بار که مشروب خوردم ویلای شمال همراه عمواینا بود...من و پسرعموم و دوستاش و بابا و عمو و مامانا...خود بابا برام ریخت،مامان حس خوبی نداشت اما من کنجکاو بودم...تلخ و تیز بود..بعد دیگه هیچ وقت تو جمع خونوادگی نخوردم و کسی هم مسلما نمیدونه که خوردم یا نخوردم...یه سری اتفاقا و کارای دنیای من رو هیچ کس نمیدونه!و من هم از اون روز تصمیم گرفتم به احترام عقاید خانوادم هیچ وقت جلوی اونها اینکار رو نکنم.

مقاله ای در باب محل زندگی و آرزو بافی های شی(علمی-تخیلی)

امروز شرکت تو یه سکوت قشنگ و عجیبیه!از صب یه سری کار داشتم که انجام دادم و الان نشستم جلوی پنجره و هرازگاهی بارون رو نگاه میکنم و چایی میخورم با تُبلرن و تایپ میکنم...امروز هی میاد خونه و تا فردا صب کنارمهدیروز داشتم برای خودم مثل خیلی وقتا که آرزوبافی میکنم آرزوبافی میکردم...یه بار یادمه هی فرق "رویا" و "آرزو" رو ازم پرسید...رویا ساکنه،امیدی توش نیست اما وقتی آرزو میکنی امید داری که میشه و توش تحرکه...خب با توجه به شخصیتِ من ، من طالب زندگی تو شلوغی و جاهاش شلوغ پلوغ نیستم و زندگی تو یه جای باصفا و آروم حتی یه شهرستان رو به زندگی تجملی و پرزرق و برق پایتخت ترجیح میدم...اما خب این خیلی وقتا امکان پذیر نیست!و دلایل خودش رو داره اما من دست نمیکشم ازش...بالاخره یه روزی میاد که من به چیزی که بخام برسم...

خدا جون میشه اونروزی برسه که هی تا صب برای خونه ای که دوس داریم تا صب نقشه بکشه و منم تا صب کنارش بیدار باشم و ازم نظر بخاد؟می رسه اون روزی که دوتایی با هی برای خونه مورد علاقمون که هی با فکر دوتامون نقشه ش رو کشیده کفپوش و ابزار بخریم؟میرسه اون روزی که رنگ دیواراش رو انتخاب کنیم؟!خودمون با دستای خودمون برای باغچه یا حیاطش گل و درخت بکاریم...
مثلا اگه یه روزی بخام انتخاب کنم مسلما زندگیِ خارج از کشور رو ترجیح میدم چون خیلی حواشی ایران رو نداره اما سختی های خودش رو داره،دوری ، غربت و کار زیادد...اما در عوض آرامش و رفاه و امنیت فکری وجود داره...زوج هایی که زندگیشون تو ایران شروع میشه با اتفاقاتی مثل چشم و هم چشمی،خرج و برجای مختلف که تو ایران مرسومه و اصطکاک و دخالت اطرافیان دست و پنجه نرم میکنن و زوج هایی که زندگی اونور رو شروع میکنن با اتفاقاتی مثل دلتنگی و دوری و غربت و سخت کوشی دست و پنجه نرم میکنن!زندگی زوجای اینور شاید خیلی وقتها خیلی سخت باشه...کرایه خونه و اسباب کشی ها و خرید وسایل منزل و این درحالیه که اونجا اسباب کشی ها و وسایل منزل تا حد زیادی حذف میشه و بزرگترین حسن زندگی دور از وطن و خانواده ها ، مستقل شدن زوج،حل کردن مشکلاتشون به صورت دوتایی،عدم دخالت و دلسوزیهای بیجاست!دوتا خواهر رو میشناسم که هشت سالی میشه ازدواج کردن و روند زندگیاشون رو میبینم...یکی بعد از ازدواج رفت از ایران و دیگری ایران موند...خواهری که رفته به مراتب موفق تر شده و تو زندگیش به استقلال و ارامش خاصی رسیده و این درحالیه که خواهری که موند از لحاظ مالی خیلی قوی تر شد اما با همسرش دچار مشکلاتی هست که شیرینه زندگی رو حس نمیکنه!البته این یه قانون کلی نیست و شخصیت ها فرق داره اما در مجموع باید گفت که این استقلال تو زندگی مشترک خیلی حس خوب و مهمیه که با دوری از خانواده ها میسر میشه کمااینکه زوجهایی هم هستن که در کنار خانواده هاشون هستن و این استقلال رو دارن،نمیشه قانون کلی صادر کرد!
داشتم میگفتم زندگیتو یه خونه که زیر شیرونیه و اتاق زیر پله داره با یه حیاط کوچولو و نقلی پر از گل خیلی شیرینه!خونه ای پر از قاب عکس و موزیک و فیلم...خونه ای پر از خوراکی و شمع...با یه وان خوشگل که میتونم حتی چند ساعت توش  بخابم!با یه عالمه کمد که جادار باشن تا کلی لباس و کفش و کیف  توش جا بشه...هی نمیذارم لباسامو قیچی کنیا،حتی اگه یه روز صب از خواب پاشی و ببینی موهاتو قیچی کردم...
اما زندگی تو شهرک اکباتان هم جز علایقِ منه!البته فاز یک و دو که دنجی و آرامش خاصی داره و عاشق تابستون و زمستوناشم و پیاده روی تو محوطه ی بامزش...خونه های دوبلکس اکباتان معماریه خیلی قشنگ و جالبی دارن و من همیشه عاشق زندگی تو اونجا بودم اما مامان و بابا برعکس من نه از محیطش و نه از فضاش خوششون نمیاد و همیشه کوهپایه رو برای زندگی انتخاب میکنن...بلندترین نقطه شهر!تا قبل از هی(که تصمیم داشتم مجرد بمونم) به خودم قول داده بودم که اگه روزی ایران بودم خاستم زندگی کنم یه خونه دوبلکس اونجا اجاره کنم و برای خودم زندگی کنم!اما هی اومد و منم دیگه مجرد نیستم که بخام به تنهایی تصمیم بگیرم و الان فکر هی هم برام مهمه و رضایت اون تو هر چیزی شرطه....بعدش یکی دیگه از علاقه هام برای زندگی اطراف تهران به سمت غربه...از شرق و زندگی تو لواسون و اونجاها دلم میگیره،زیاد شرق رو دوس ندارم...اما زندگی تو غرب مثل خونه های خوشگل و بامزه شهریار و خونه های قشنگ مهرشهر هم گزینه های خوبیه...بازم تا قبل هی که مجردانه فکر میکردم تصمیم داشتم از سی سالگی به بعد با یکی از همسنگرای مجردم تو مهرشهر زندگی کنم ! مهرشهرم یه فضای دنج و آروم و خوش آب و هواست اما تقریبا بقیه محله ها رو نه تهران و نه هیج جای دیگه دوس ندارم!آهان...تجریش نزدیک بازارچه خوشگلش هم دوس دارمزندگی تو شمال و شیراز هم برام جذابه...اما دوستام که اینارو میشنیدن میگفتن" برو بابا دیوونه...فقط تهران...فقط شهرک غرب و ولنجک و ..."و اسم همه منطقه های انچنانی رو میگفتن...اما اکثر منطقه های آنچنانی خیلی گرونن و مشکل شلوغی و کوچه های الهیه و شمال و شرق و واقع شدن تو گودی و فاضلاب از معایبشونه...وجود مسئله "دو دور" و پاتوق بودن هم که در اعصاب من نمیگنجه!و کلا دنبال اسم نیستم...باید دید برای زندگی دنبال چه گزینه هایی هستید...داخل ایران دستتون بازتره اما خارج از کشور گزینه ها محدود میشه به بودجه و محل کار خیلی اوقات...اما خوشبخت بودن و عاشق بودن از همه چیز مهمتره و آرزو بر جوانان عیب نیست،منم آرزو میکنم و ایشالله که بدست میاریمش با هی...حتی اگه پیره پیر شدیم.
یکی از گزینه های من که هی هم خوب میدونه وجود یه تراس خوشگله،حتی با وجود حیاطِ که خودم پر از پیچکش میکنم!خودم با هی براش کلی گل میکاریم تو گلدوناش...براش یه جایی درست میکنیم که توش چایی بخوریم و به آسمون نگاه کنیم...باید یه جایی باشه که عصرا توش بشینم تا هی برسه خونه ، باید یه جایی باشه که اونجا کلی کتاب بخونم و کلی چیز بنویسم...عدم وجود حشرات موزی و سوسک!(اگه داشت من بی هی خونه نمیمونم...امکان نداره بمونم)

کول کاپ...

دیروز بعد از شرکت با دوستم پریا رفتیم چندتا مرکز خرید دیدیم از جمله ونک...بیشتر از این که دلم بخاد خرید کنم دلم میخاست شوروشوق و تکاپوی سال نو رو ببینم...دست فروشای بغل خیابون...گل فروشا...صدای خنده و حرفا...پاساژای شلوغ...این ویترینا با سلیقه من اصلا جور درنمیاد و چیزی چشمم رو نگرفت جز ایستگاه شکم!توی پاساژونک روبروی پیتزا راز وسط پاساژ یه جایی بود که "کول کاپ"میفروختن...یه لیوان که زیرش نوشابه است و روش محتویاتی که دلت میخاد و سفارش میدی...مثل مرغ سوخاری کنجدی و توپای پنیری ، یه سمبوسه سبزیجات و اینجور چیزا...یاد KFC افتادم که خسته و گشنه بعد از پاساژگردی توی دبی میرفتیم و میخوردیم!مثلا من مطمئنم هی از اون ساندویچای خوشمزه KFC که با مرغ درست شده خیلی خوشش میاد...اون موقع یادمه هر ساندویچش چهار درهم بود و طعمش محشر بود!خلاصه که تجربه جدید و جالبی بود!
بعدشم که تو پیاده رو بوی شب بو و نرگس دیوونه کننده بود...دستفروشای صنایع دستی و گروه موسیقی جوونای دانشگاه هنر با رهبری استادشون که پول برای خیریه جمع میکردن....همه و همه کلی تو روحیم تاثیر داشت...امسال اسفند رو خیلی دوست دارم و حس خوبم به 93 هر روز بیشتر میشه...فقط نُه روز دیگه عید میشه...!بعدشم شب تو محوطه منتظر بابا بودم که بیاد بریم خرید و دیدم بهترین فرصته که با هی حرف بزنم...دلم براش یه ذره شده بود!اما چون پشت خطی داشت بعد از چند دقیقه قطع کردم و موفق نشدم بگیرمش تا وقتی بابا رفته بود خرید و تو ماشین بودم...بهش گفتم دلم براش تنگ شده چون واقعا دلم تنگ شده...نمیدونم گردنش خوب شده یا نه آخه گردن درد داشت ولی نپرسیدم ازش...شب زود خوابیدم و صب که پاشدم بیام شرکت هوای بهاری چه حالی بهم داد!بارون میاد...بوی بهاره...ای جون
وای خدای من صدای بارون!داره صداش میاد...صدای قطره های بارون که تند تند میخوره به زمین...دلم تنگ شده بود!شکرت خدا...