عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

نیمه گمشده

دیروز عصری با هی نشستیم پای ومپایردایریز...از عصر ساعت هفت و نیم نشستیم پاش تا ساعت ده و نیم شب...این وسط یه ده دقیقه ایم استراحت و شام و اینا بود...بعدش که حسابی داره موضوع برام جالب میشه!هیجان انگیزه...چقدر خونه النا اینا خوشگله...و چقدر تختش دوس داشتنیه!تخت بزرگ و گرم و نرم...تازگیا دارم به این فک میکنم که چقدر شبیه به هی هستم...تقریبن غذاهایی که دوس نداریم عین همدیگه س....مثل شیرین پلو!خیلی وقت پیش تو یه مهمونی که با هی بودیم بعدا یکی از دوستام بهم گفت:"چقدر تو و هی بهم میان،یه جورایی انگار شبیه هم هستید!"این رو خیلیا که هی رو ندیدن اما عکسش رو دیدن بهم گفتن اما چند روز پیش یکی از دوستام که خیلی وقته ندیدیم همدیگرو تا عکسمون رو دید گفت...وای شی!چقدر بهم میان....انگار شبیه هم هستید!"خیلیا میگن شبیه هم هستید!نه دقیقا عین هم اما یه جورایی شبیه به همید!و بعدش شنیدم که اونایی که بهم میان و شبیه هستن یعنی دلشون از اول مال هم بوده و همدیگرو پیدا کردن...نیمه گمشده!خیلی از زوجا بهم نمیان اما طبق گفته ها من و هی بهم میایم و یه ترکیب خوبی هستیم...خداروشکربعد از فیلمم کلی حرف زدیم تا خوابمون برد...

تزریق انرژی

دیروز انقدر تایپ داشتم که وقتی رسیدم خونه انگشتام درد میکرد!اما یه انرژی تو وجودم بود که از صب اول صب بهم تزریق شده بود...درست وقتی که ساعت 6:57 دقیقه صب یه روز اسفندی هی بهم مسج داده بود:"قربون چشمای بستت بشم"...و وقتی چند دقیقه بعد چشمام رو باز کردم و خوندمش وجودم پر از یه حس خوب شد که آثارش باهام باقی موند...دیروز چند باری اینترنت خونه قطع و وصل شد و عصر هم اینترنت نداشتم!کل دیروز تو خونه با جو بودم و داشتم آرشیو هام رو درست میکردم و عکسام رو دسته بندی میکردم...بعد با بابا و مامان سه تایی شام درست کردیم!ماکارانی!نیما جان هم زحمت کشید و همراه ما خورد...البته تنها کاری که بابا کرد ریختن سس بودتنها کاریم که من کردم کشیدن غذا و ناخنک زدن و آوردن ته دیگ بود!بقیه زحمتا با مامان بود...الهی من زیاد تو خونه کمک نمیکنم و مامان اکثرا دست تنهاست،البته بابا خیلی وقتا کمکش میکنه...خلاصه که شب هم نشد به هی زنگ بزنم اما به یاد هی افتر ایت خوردمخیلیم زود خوابم برد...دیروز عصری بچه ها مهمونی گرفته بودن و دورهم جمع شده بودن و به منم زنگ زدن که گفتم هی نیست و خودمم خسته ام...بازم حرفای تکراری همیشگی که چرا نمیای؟خب خودت بیا!بعضی وقتا با خودم میگم آخه چه لزومی داره که وقتی میدونن نمیام هی بهم بگن!اما بعد میبینم اینا از روی لطفشونه و دوسم دارن و نمیخان تنها باشم اینروزایی که هی نیست رو باهم بگذرونیم...

به داشتنت افتخار میکنم

پنج شنبه...روز خوبی بود...تا شب خونه بودم و شب به پیشنهاد مامان و بابا خانوادگی رفتیم خرید آذوقهولی از اونجایی که شی زود خسته میشه وسط فروشگاه با کلی خرید تنهاشون گذاشتم و رفتم تو قسمت لوازم ارایشی و زنگ موها و شامپوها...بعدشم چون دیدم خسته ام رفتم تو کافی شاپش نشستم کنار یه پیرمرد و پیر زن و با گوشی از اینترنت استفاده کردم و یه میل شیک خوردمدست آخر مامان زنگ زده بهم که:"شی...تو کجایی؟بیا خریدا تموم شد...دم پله برقی هاییم!"بعد من و که با خوراکی دیدن بابا میگه:"این به خودش بد نمیگذرونه!"صب زود پاشدم...ینی ساعت 6 صب جمعه!بعدش رفتم کلاس و کلی طرحای خوشگل زدم...بعد اومدم خونه و منتظر هی شدم تا ناهار رو با هم بخوریم...هی اومد...ناهار خوردیم و خوابیدای جووون...منم تو مدتی که خواب بود یکم طراحی کردم و اینترنت گردی کردم و داستان خوندم و وقتی پاشد با هم تا اپیزود هفت رو دیدیم....یه جمعه دوتایی تو خونه و کلی فیلم دیدن...
بعدشم یه ذره با هی حرف زدم...خیلی دلم میخاست این حرف ها رو بهش بگم...بهش گفتم:"هی ، اگه دلت برای اتفاقا و کارای قبل از من تنگ شده...اگر دلت سفر و تفریحاتو میخاد...اگه دلت بیرون رفتنای اکیپی با دوستات رو میخاد من دلم میخاد که انجامشون بدی و مثل قبل احساس شادی کنی و تنها شرطم اینه که هرکاری که کردی قبلش به من بگی...همین...دوس ندارم اگه دلت میخاد جلوی خودت رو بگیری"هی بهم گفت:"شی؟تو خودت گردش که میرفتی اکیپی قبلا الان بهت خوش میگذره؟دوس داری بری؟"
من:"نچ...بی تو نع"
گفت:"چطور از من انتظار داری وقتی یه ثانیه بی تو بهم خوش نمیگذره...؟"
و در پایان جمعه شب..."هی عزیزم،من به خواسته خودم و با چشم باز در کمال صحت و سلامت عقلی و قلبی ، در اختیار تو هستم و تو سُکان دار زندگی ما هستی...میدونم که تو از چیزی که بدست اوردی چطور مراقبت میکنی...میدونم که حدود اختیارت رو تو هر زمان و مکانی می دونی و بهت ایمان دارم و اعتماد...اگر جایی از من نه شنیدی به اعتمادی که بهت دارم شک نکن...این نه شنیدن ها بعضی وقتا برای خودم سختتره اما با توجه به شرایط جامعه و دید مردم چون تو این جامعه هستیم لازمه تا رعایتشون کنیم...این چیزیه که تو بهم یاد دادی و وقتی یه جا بیرون هستیم انقدر باحیا هستی که برعکس جوونای امروزی به احترام و حرمت "باور عموم" خیلی کارایی که دلت میخاد رو نمیکنی!من رو نمی بوسی...بغلم نمی کنی...اینا برام باارزشه و منم از تو بیشتر یاد میگیرم این رعایت رو، من یه روزی استاد این رعایت ها بودما اما با تو شیطنتام کنترل شدنی نیست!اما رعایتشون خواهم کرد تا جایی که بتونم"
به داشتنت افتخار میکنم مرد دوس داشتنی

مروری بر گذشته(پستی طولانی)

نمیدونم چی شد...داشتم به کل رابطمون فک میکردم که آیا تاحالا بهم بی احترامی کردیم؟سر هم داد زدیم؟با هم تند رفتار کردیم؟هر چی فک کردیم چیزی یادم نیومد...ما تابحال نه داد زدیم،نه قهر کردی،نه حرمت شکستیم...ما از هم نارحت شدیم اما بی احترامی نکردیم...وقتی نارحت شدیم سکوت کردیم...که تنها ناراحتی که شد سکوت طولانی ما مربوط به مردادماه بود!که اولین و آخرینش بود...تو ادامه مطلب کل ماجرا رو مینویسم...
  
ادامه مطلب ...