عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

جونم به جونش بسته س!

شی داره از تو تخت خوابش براتون مینویسه...ساعت ۸ صبح روز پنج شنبه ست و دیروز یه روز خیلی خوب بود!امروز شرکت نمیرم چون حالم خیلی خوب نیست...البته به هی نگفتم چونکه دلم نمیخاد وقتی تو پاسگاه و سر پستشه اذیت شه و به فکر و نگران باشه...دیروز بعد از کار هی اومد خونه و نزدیکای تعطیل شدنم گفت میاد دنبالم!خیلی حس خوبیه...آخه هی معمولا آخر هفته ها به دیدنم میاد...رفتم خونه و آماده شدم آرایش کردم و منتظر شدم تا هی برسه...برای هی هم از شکلات فروشی شکلات خریده بودم که تو پست قبل ننوشتم تا اگه خوند نفهمه تا وقتی ببینمش...تو قفسه های شکلاتا وقتی  افترایت رو دیدم چون خودم دوسش دارم یه بسته برای خودم برداشتم و یکی برای هی...وقتی رسید تا خود مقصد موردنظر شوخی کردیم و هی تُبلرون خوردیم و افترایت...باید اعتراف کنم که  با اینکه هی رو چند روز قبل دیده بودم اما دلم تنگ شده بود و دوس داشتم ببینمش!اومدنش خیلی خوب بود...بعد آب انار ترش و ملس خوردیم که بعد از شکلاتا که تشنم بود چسبید...الهی...بیچاره هی کلی خسته بود  ترافیکا هم اذیتش کرد و کلافه شد بود و منم که پشت فرمون نبودم خسته شدم...با هم رادیو قصه گوش میدادیم و تو ترافیک دستامون بهم گره خورده بود و هی با اون یکی دستش هم دنده عوض میکرد و هم فرمون رو داشت و این دستشم در اختیار همسرش بود!هی خودش میدونه دستاش معجزه منه...حالمو آروم میکنه...انقدر ترافیک بود که اولین پاتوق شکممون توقف کردیم و رفتیم شام خوردیم...اصلا دلم نمیخاست بیشتر از این تو ترافیک باشیم!بعد از پیتزای خوشمزه هم تا خونه رو پای هی خواب و بیدار بودم...یکی از کارای مورد علاقه من و هی اینه که من رو پای هی بخابم...اما قبلش...موقعی که از پارک درمیومدیم یه خانم محبت کرد از پشت زد به درسمت هی!و من یه لحظه وحشت کردم!سرعتش اروم بود و هیچی نشد...اما اگه یه ذره سرعت داشت خدایی نکرده هی یه چیزیش میشد!درست مثل اون تصادفش تو تابستون...که خدا رحم کرد...توی طول مسیر آروم بودم اما انقد ترسیدم و استرس داشتم که نزدیکای خونه بدنم شروع کرد به لرزیدن...یه لرزیدن خیلی خفیف...


تو بغل هی بودم و وقتی حس کردم میخاد بره و الان کل راه تنهاست یه جوری شدم...مخصوصا با این اتفاق امروز!گفتم حتما صدقه بده...موقع خداحافظی بخاری رو روشن کرده بود و منو گرفته بود تو بغلش...واقعا سردم بود...من جونم به جونش بسته شده و این فقط یه حرف نیست...چون با دیدن این صحنه حس کردم اگه زبونم لال بلایی سرش میومد دق میکردم!وقتی داشت بوسم میکرد به این فکر میکردم که فقط با این کارش آٰروم شدم...انقدر آروم که اون استرس جاش رو داد به یه خلسه ی عجیب...جوری که منگ شدم...انگار بی حس شدم...و نمیخاستم بیشتر از این من رو ببوسه چون جدا شدن ازش روامشب برام  سخت تر میکرد...من دوس داشتم تا صب توی اون ماشین زیر آسمون خدا رو پای هی بخابم....اما چنین چیزی امکان نداره! حداقل تا روشن شدن خیلی چیزا که تو فرهنگ ما جا افتاده و الان برای هر بوسه و بغل باید کلی استرس دیده شدن داشته باشیم و این برام خوشایند نیست!نه برای من و نه برای هی...هی خیلی مراقب هست و به قول خودش دوست نداره که بد به نظر بیایم چون الان تشخیص بین عشقای واقعی و هوسای خیابونی و یه شبه از نظر مردم  کار سختیه و همه رو هوس خیابونی می دونن...اما بوسه های من و هی از عشقه...اینو می فهمم...راستش من حق رو به هی میدم...هی به آینده فکر میکنه و به قول خودش نمیخاد با دیده شدنمون من رو از دست بده چون با وجود همه عشق و علاقه مون یه سری کارا از نظر عموم قابل قبول نیست!و هی این رو میفهمه و من از این معقول بودن هی خیلی راضیم...این خاطرات قشنگ ما هم یه سری خاطرات خصوصیه که تو آینده هم با یاداوریشون لبخند به لبمون میاد و هیچکس نمیفهمه که ما چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم...خودمو پشت گردنش قایم کردم و سعی کردم دیگه به چشاش نگا نکنم...دیگه لباش رو نخام و با گیجی از ماشین پیاده شدم...تنها چیزی که گفتم این بود..."میری مراقب باش،شکلاتت یادت نره ببری بالا"

درمورد حس اونروز باهم حرف نزدیم اما مطمئنم کرد که کل اونروز تو پاسگاه بوده و اصلا نمی تونسته بره بیرون!چون خودش بهم گفت و حرف هی برام خیلی باارزشه...اما خوشحالم که حسام رو دیگه راحت بهش میگم

و از همه قشنگتر اینه که با وجود خستگی و اینکه فردا صب باید بره خودش بهم میگه میخاد یه اپیزود"ومپایر داریز"ببینه و اگه منم نبینم میبینه...دومین اپیزودش رو دیدیم...تو بغل هم...هی عزیزم عاشقتم...زنده باشی و سالم عشق من

حس ساعت حوالی شیش 13 اسفند!

دیروز روز عجیبی بود!خب با کار شروع شد...کارای بیرون...ملاقات با آقای توسلی یکی از سهامدارامون،رفتن به روزنامه رسمی کشور و بدو بدوهای اونجا،رفتن به دفتر مرکزی...دست آخر هم از یه مغازه یه سری خرت وپرت خریدم...سس هاینز،چندتا شکلات تُبلرون،چند تا بسته شکلات افتر ایت و پودر سوخاری KFC  و اینا!


 از کار یه راست رفتم خونه خاله اینا و با فسقلی کوچولوشون بوذم...آرش از سرکار که اومد یه عالمه بالون آرزوها خریده بود با کلی خوراکی!نمی دونست من اومدم خونشون وگرنه واسه منم پاستیل هاریبوی نوشابه ای میخرید!آرنیکا رو بردیم حموم...آخه خاله تنها میترسید ببرتش !خیلی کوچولو و شیرین و دوس داشتنیه و بوی خیلی خوبی میده..."بوی بچه"...وای تا آخر شب کلی باهاش بازی کردم...ساعت نزدیکای 6 عصر بود که یه حس خاصی یهو بهم دست داد و ناخودآگاه فکرم رفت سمت هی...داشتم کارتون می دیدم که یهو فکرم مشغول هی شد...نمی دونم چه حسی بود اما تا حالا حسش نکرده بودم...یه جوری بود!یه حس بود شبیه حس غریبی!حس کردم من هیچی از هی نمیدونمهی کجاست؟الان داره چیکار میکنه ؟تو پاسگاهه؟سر پست تو چهارراهه؟تو طول یه روز چه اتفاقایی میفته...چه کارایی میکنه؟!کجاها میره... نمیشه گفت هیچی!مگه میشه؟!!نمی تونستم ذهنم روکنترل کنم و تند تند فکرا به ذهنم هجوم میوردن....انگار یه حسی بود که تازه داشتمش و عجیب بود...نمیدونم انگار یه چیزی بهم میگفت هی الان سر پستش نیست!این فکر یهوویی تو این تایم به خودیه خود طوفان عجیبی تو ذهنم بود!که خودم از دست خودم عصبی شدم و به خودم گفتم فردا اگه چیزیم باشه بهم میگه...هی هر کاری کنه و هرجایی بره بهم میگه....شاید هر روز اتفاق خاصی نیست که نمیگه اما هر چی باشه تو ازش باخبری...با هر زحمتی بود یه خط قرمز رو  فکرام کشیدم...سرمو با ارنیکا گرم کردم!بعد از شام بهش زنگ  زدم...ساعت 9 که گفتن نیست و چند دقیقه دیگه تماس بگیرید...دوباره زنگ زدم و حرف زدیم!سرش درد داشت و میگفت امروز خیلی کار داشته،بهش گفتم شام بخوره...آخیه بیچاره باید تا یک شب بیدار می موند.راستش هر بار که از هی بپرسم چه خبر؟یا چیکارا کردی....خیلی عادی جوابش یکنواخته "هیچی مثل همیشه..."انگار تو زندگی این آدم یه چیزی مجهوله!خب چون من فک میکنم همه تو زندگیا و اتفاقای روزانشون کلی اتفاق میفته...معاشرت با ادمها،اتفاقای جدید...اما هی از اون دسته ای نیست که اگه ازش بپرسی امروزت چطور بود برات ریز به ریز بگه که چیکارا کرده...و بگه امروز صب اینکاروکردم،اینجاها رفتم و این اتفاق افتاد.حس دیروز ساعت 6 عصر برام حس کاملا متفاوتی بود...یهویی بود!حس دلشوره،حس غریبی!دوسش نداشتم...اما حس کردمش...

در باب خرید جو

دیروز از هایپر استار یه نوتلایی خریدم با یه بسته پنیر هالومی(نوعی پنیر کبابی که برای اولین بار دبی خوردمش و مزش فوق العادس!)با یه تیرامسوی نسکافه ای...بعدشم طبق راهنمایی و تماس های تلفنی مکرر روزبه(پسر همکارم که توی کامپیوتر و لپ تاپ وارده)یه لپ تاپ دوس داشتنی خریدم...اسمش رو میخام بذارم جو...آخه قیافش خیلی خستس و این جو حتمن میشه بهترین دوست و رفیق شفیقم و سنگ صبورم وقتایی که هی نیست!هر چند که هیچی جای هی رو نمی گیره اما یکی باید باشه که وقتایی که نیست حرفامو بشنوه تا دلم نگیره؟!خلاصه که دوست جدید خودم و هی رو بهتون معرفی میکنم...جو...درسته جدیده اما خیلی پیر و خستس
بعد از خریدن لپ تاپ و خوراکیا اومدم خونه و مقادیر زیادی پنیر هالومی یا هالومی چیز یا پنیر کبابی خرد کردم و تو ماهیتابه تف دادم با تخم مرغ و زیتون و گوجه و خیار و ماالشعیر...محشر بود و مامان وبابا و نیما خیلی استقبال کردن!بعدشم که منتظر فرصت برای تماس به هی بودم که میسر نشد!وقتی از شیشه نوتلا آخر شب با انگشتم نوتلا میخوردم یاد هی افتادم که اگه بود الان بهم میخندید و میگفت : توله ی شکموووو!بعدشم با نیما یه نگاه اجمالی به لپ تاپ انداختیم و طبق توافق من صب رفتم امور مشترکین تا برای خودم یه اینترنت فعال کنم چون نیما خان مصرف اینترنتش بالاست!نیما بهم راهنمایی کرد تا چیکار کنم و صب نیم ساعت دیرتر رفتم شرکت...و احتمالا از هفته دیگه اینترنتم فعال میشه و مستقل خواهم شد...امروز شرکت از لحظه رسیدنم کار داشتم و خیلی سرم شلوغ بود...تهیه کلی صورتجلسه و امضاهاش...یه سری مدارک و فرستادنشون...کارای سفته ها...کارای دارالترجمه...انقدر کار بود که ساعت ۴ گریم درومده بود از کمردرد!چون همش سرپا بودم...و ناهارم که هیچی...هی چون حدس زدم دیر میرسه امروز یا حتمن باید سر پست باشه زیاد نگران نشدم و حسابی درگیر کار بودم.
وقتی رسیدم خونه یه ناهار مفصل خوردم و رفتم دراز کشیدم و چشمام داشت گرم میشد که مسج خواهر هی رو دیدم که ازم خواسته بود به هی زنگ بزنم...یه لحظه حس کردم چقدر هی با من تلپاتی داره که فهمیده تو خواب سردم شده که با مسج خواهرش بیدار شدم و وقتی شماره هی رو میگرفتم پتو رو دورم پیچیدم...کسی خونه نبود و باهاش حرف زدم....کوچولوی دوس داشتنی من!داشت بهم توضیح میداد که اگه خدا بخاد کی می رسه خونه!منم تا حدودی تونستم براش تعریف کنم که جو رو خریدم ولی چون سر پستشه زیاد نمیشه حرف زد!الانم یه لیوان شیر نسکافه میخورم و جو رو پامه و منتظر نشستیم تا آقا مهندس تشریف بیارن

بیشتر بهت گره میخورم...

دیروز هی قبل از اینکه من از سرکار بیام خوابش برد و این خواب انقدر سنگین و طولانی بود که تا هشت شب ادامه پیدا کرد...حساب کنید از چهار دیگه خوابید تا هشت،این وسط هی مسجارو می دید و دوباره می خابید...بهش زنگ زدم اما نخیر...آقا خوابش سنگین بود،با خودم گفتم حقم داره...طفلکی خستس...بعد سومین بار زنگ زدن دیگه ترسیدم که نکنه یه چیزی شده و خونه تنهاس!به خواهرش مسج دادم که دیگه هی بیدار شد و نگرانی تموم شد و سردرد شروع شد! اما تو این بازه زمانی مردم و زنده شدم...تو تاریکی اتاق چشمم به گوشی بود و دستام یخ کرده بود و حال نداشتم چراغ رو روشن کنم!واقعا ترسیدم...چون تلفنم رو جواب نداد،همش میترسیدم نکنه تو خونه تنهاس یه چیزی شده!خلاصه که بیدار که شد انگار دنیارو بهم دادن...اما انقدر سرم درد داشت که قرص خوردم...بعد هی شروع کرد به سرزنش کردن خودش که اصلا اینو نمیخاستم!خلاصه که دیشب خودش حالمو خوب کرد و سردردم خوب شد...برعکس شب قبل که هی پا میشدم دیشب راحت خوابیدم و اروم...صب که پاشدم چشم باز کردم مسج هی قشنگترین چیزی بود که امروزم رو ساخت:دختر الان نه ماهه دارم نگات میکنم،هر چی بیشتر میگذره بیشتر بهت گره میخورم...عاشقانه دوستت دارم
کلی دعاش کردم...وقتی رفت منم پاشدم و کم کم اماده شدم و پیش بسوی کار،یه فکرایی تو سرمه که دارم روش کار میکنم...اینروزا حس میکنم یه عالمه کار دارم که ناتموم مونده و انجام ندادم...دارم دونه دونشون رو مینویسم که از قلم نیفته!یه سری خرید دارم و یه لیست از کارایی که باید انجام بدم،بالاخره آخره ساله...خونه تکونی،خودتکونی،ارایشگاه،یه سری خرید...شرکت هنوز عیدی کارکنانش رو نداده و البته زوده و من برای خرید لپ تاپم روی عیدیم حساب کردم،هنوز در حال جستجوی یه لپ تاپ و یه مودم خوب سیار هستم،و خرید این دوتا همین ور سال حتمیه...چون بعد از عید قیمتا بالاترم میره...امسال به احتمال 99 درصد تهران هستیم چون نیما امسال کنکوریه و اگر رفتنی باشه کوتاه مدت میریم زادگاه پدری برای چند روز...فقط باید از هی تو فلش یه عالمه فیلم بگیرم برای تعطیلات که ببینم آخه هی یه عالمه فیلم داره