عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

یک جمعه

شب قبل خیلی خوب نخوابیدم و بیدار بودم و وقتی هی پاشد هم بیدار بودم و خداحافظی کرد و رفت...برای خودم قهوه دم کردم...صب جمعه و همه خواب و من بیدار...ساعت 9 راهی کلاس شدم ،حس خوبیه وقتی در کیفت رو باز میکنی و عطر نرگس میپیچه...از اتفاقای دیروز یه لبخند رو لبم نشست...  دلم هوای هی رو کرد...از ته دلم هی رو دعا کردم... بچه ها همه میخاستن برن فشم و کلی اصرار کردن که همراهشون برم اما نرفتم و دم ظهر پریا و مهدی اومدن جلوی در خونه ما و پریا یه چیزی ازم گرفت و اونام رفتن فشم و باز هم کلی اصرار که بیا،بچه ها رفتن و رسیدن،بیا با ما بریم...تو خونه کلی واسه خودم طراحی کردم و اهنگ گوش دادم...بچه ها عکس ناهارشون فرستادن و مثل اینکه دسته جمعی سوار جیپ شده بودن و رفته بودن جیپ سواری...منم دیدم هوا گرفته و حوصلم سر رفته ، رفتم پیاده روی و وقتی وسطای راه بودم بارون گرفت و موش آب کشیده شدم و برگشتم خونه و یه قرص خوردم و خوابیدم...تا آخر شب منتظر فرصت  بودم تا به هی زنگ بزنم که پیش نیومد...بعدش تا دیروقت فیلم سفیدبرفی رو دیدم ... فقط بیست روز تا 93 مونده!

پنج شنبه با طعم عشق

پنج شنبه...این روزم از اون دسته ای هست که خاطره هاش توی ذهنم حک میشه...هی بلوزی رو پوشیده بود که  باهم خریده بودم و خیلی هم بهش میومد...خیابون شریعتی جاییکه هی بدنیا اومده ، امروز شد جایی که یه خاطره قشنگمون ثبت شد و هر بار از اون خیابون نزدیک تجریش رد شیم یاد اولین بارمون میفتیم...پاستیل و دنت...خجالت من و خنده و بغل هی...وقتی چشمام رو بوسید...وقتی دستم رو گذاشت رو فرمون...خم شد،دونه دونه ی انگشتام رو انقدر آروم بوس کرد که احساس کردم  که داره قلبم  رو نوازش میکنه!هی من همه حسای خوبم رو که دارم برای اولین بار تجربه میکنم مدیونتم...گل نرگس خیابون جردن که کلی سورپرایزم کرد...شام خوشمزه و اون فلفل تند....لحظه هایی که تو بغل هی گذشت...وقتی هی سرش رو روی پام گذاشت،مثل پسربچه های کوچولو و حس من...کوچه پشتی خونه و نگاههای نگران هی...همش گذشت و شد یه پنج شنبه با طعم عشق♥ هی بهم قول داد تو آینده واسم آرشیو موزیک و فیلم درست کنه،مثل اون قفسه ای که همیشه آرزوشو دارم♥

چیدن یا چیندن...مسئله اینست!

بعد از شرکت با مامان و بابا رفتیم هایپر استار تا یکم بگردیم و خرید کنیم...یه سری به آدیداس و منگو زدم...همون اول فروشگاه مامان و بابا گفتن میرن سمت خوراکی ها و خرید و منم رفتم سمت آدیداس و منگو بنتون...تنها جایی یه چیزی خوشم اومد منگو بود و اونم یه کیفش که خیلی خوشگل بود...بعدش رفتم سمت دوربین عکاسی ها و لپ تاپ ها...یه سری لپ تاپ تو ذهنم بود که دیدمشون و از یکی خیلی خوشم بود...اما سفید بود...به مامان و بابا زنگ زدم بیان قسمت لپ تاپ ها...مامان و بابا هم خوششون اومد اما مامان رو سفید بودنش حساس بود و میگفت زود کثیف میشه!خلاصه کلی با فروشنده ای که کلیم اطلاعات داشت صحبت کردم و تصمیم گرفتم یه ذره تحقیق کنم و وقتی تصمیم گرفتم از "دیجی کالا" سفارش بدم...اما یه چیزی خیلی جالب بود!اینکه یه ادم متخصص با این همه اطلاعات و تحصیلات دقت کردم به جای کلمه"چیدم"میگه"چیندم"طرز ادا کردن و گفتن کلمه هاش درست بود و معلوم بود این تو سرش مونده و کسی درستش نکرده!و به نظرم برای یه ادم تحصیلکرده و با اطلاعات مثل اون واقعا حیف بود...یا خانم حسابدار شرکت "سیزده" رو میگه..."سینزده"!خب زشته!بچه که بودم یادمه به "قفل"میگفتم "قلف"یادم نمیره که مامان وبابا و دایی ها چقدر واسم تکرار میکردن تا درست ادا کنمش...بعد از قفسه قهوه ها یه بسته نسکافه و شیرش رو برداشتم و با دستان پر پیش بسوی خونه یه کم تو نت گشت زدم برای یافتن لپ تاپ و بعدشم یه شام مختصر خوردم و با بچه ها رفتیم باشگاه انقلاب پیاده روی تند که خیلی خوب بود و بعد هم همونجا تو کافه آب هویج و کرفس خوردیم و یکم گپ زدیم و ساعت 11 خونه بودم و بعد چندبار تصمیم گرفتم هی رو بگیرم که نشد!یا نیما میومد تو یه کتاب برمیداشت میرفت  یا مامان میومد حرف میزد میرفت یا بابا واسم میوه میورد!دیگه دیدم بی فایدس...رفتم واسه خودم یه نسکافه درست کردم و جلوی پنجره داشتم نسکافه میخوردم که پری زنگ زد و گفت با مهدی بام بودن و تازه برگشته و یه چیزی برام جالب بود...پری همیشه تا ده و نیم باید خونه می بود اما حالا چی شده که تا یازده و نیم بیرونه!؟بعد از نسکافه ام نشستم پای طراحی...

وقتی یه عشق تو زندگیت هست دنیا برات بهشته!

دیروز همینطور که تو شرکت کار میکردم چشمام به ساعت بود تا هی برسه...اما نیومد!حدس میزدم که کاراش زیاد بوده و نتونسته...اما دلم نگران بود،تحمل کردم تا وقتی از شرکت رسیدم خونه...زنگ زدم و متوجه شدم نیست و حتما بیرون گذاشتنش سر پست...مطمئن شدم امروز هم اومدنی نیست...باور حجم دلتنگیم برای خودم باورکردنی نبود...تصمیم گرفتم سرمو با کارای تو خونم گرم کنم...یه ذره طراحی کردم و چندتا آهنگ دانلود کردم...یه ذره فبلم دیدم اما دلم آروم نشد...با خودم میگفتم کاش بهم زنگ بزنه!دوباره ساعت 8 با پاسگاه تماس گرفتم و اینبارم گفتن نیست...یکساعت بعد با خواهرش صحبت کردم که گفت احتمالا امشب نیاد...معلوم نیست.داشتم آخرین لقمه شامم رو میخوردم که صدای آهنگ هی اوووومد!هیچی لذتبخش تر از این صدا نیست...اومد...و گویا یه جورایی جیم زده بود که امشب بیاد خونه و صب زودم باید میرفت...فقط  گفت:"شی...بخاطر تو اومدم تا امشب آروم بخوابم"دیشب که هی بود اروم خوابیدم...راحت...وقتی بهم گفت:"نمیخام به زندگی بی تو فک کنم..."و کلی حرفی که مثل صندوقچه اسرار تو دلم میمونه...
بااینکه از پستش جیم زده بود و بخاطر هردومون اومده بود اما آرامشش رو میخاستم و لازم داشتم....مثل هی که گفت:"اگه امشب نمی اومدم می مردم..."
هی میگه...."همه میخان یه دنیا واسشون باشه،من دنیا رو میدم که یه عشق مالِ من باشه"
وقتی میخام بخابم چیزی که هی گفت رو تصور میکنم..."فردا که پاشی همه چی آمادس تا صبونه بخوری،یه دسته نرگس جلو آینه ست،روش نوشته...تقدیم به همیشه ی من"
آروم آروم چشمام بسته شد...میدونم با لبخند خوابم برد.
زندگی وقتی یه عشق کنارت باشه برات قشنگترین اتفاق دنیاست.