عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

چرا آدم‌ها عاشق و معشوق نمی‌مونن تا برای هم جذاب و خواستنی بمونن؟

آدم‌های زیادی هستند که با وجود عشق و علاقه‌ی وافر پیش از ازدواج و تلاش زیاد در راه وصال یار، چند سالی که از ازدواج‌شون می‌گذره، بی‌حوصلگی و روزمرگی و غرولند جای شور و شوق و هیجان و حرف‌های عاشقانه‌ی روزهای نخست زندگی‌شون رو می‌گیره. و چه بسا که بعد از مدتی احساس کنن که انتخاب‌شون اشتباه بوده... سرخورده و مأیوس می‌شن و فکر می‌کنن این چیزی نیست که انتظارش رو داشتند. اگر کارشون به طلاق نکشه، سعی می‌کنن متوسل به بهانه‌های مختلف  برای گذران روزهای عمرشون بشن.

خانم‌ها اغلب با مشغول شدن به امور منزل و فرزندان و آقایون هم به طرق خودشون! ( حالا نمی‌خوام بحث رو به اینجا بکشونم که یکی از رایج‌ترین این شیوه ها، جستجوی عشق دوباره در چشمان معشوق تازه نفس و ترگل ورگل دیگری هست!).

چند روز پیش با دوستی که در حال سپری کردن دوران عقدش هست در حال صحبت بودم ،با این تفسیر که در اوایل آشنایی شور و شوق دو طرف، با سرعت زیادی رشد می‌کنه و سیر صعودی چشم‌گیری داره. بعد از عقد که دختر و پسر طرف مقابل رو متعلق به خودشون می‌دونن و تلاش برای جلب نظر و ایجاد علاقه کمتر می‌شه، هم‌زمان چشم‌شون به روی واقعیت‌هایی از جمله عیوب نامزدشون باز می‌شه. و در مواجهه با موجی از اختلاف سلیقه و عقیده، تلاش برای تغییر رفتار طرف مقابل "مطابق میل خود" آغاز می‌شه و این هم به نوبه‌ی خود، تا حد زیادی اون شور و هیجان رو تقلیل میده.

اما اغلب زوج‌ها بعد از رفتن به زیر سقف مشترک به حدی از تعادل (متناسب با شعور و شخصیت طرفین) می‌رسن و بعد هم در یک بازه‌ی خاص، با توجه به شرایط و میزان دغدغه‌ها و فاکتورهای دیگه‌، شدت این شور و شوق بالا پایین می‌شه...  اما هیچ وقت به حد روزهای "عاشقی" نمی‌رسه... دوستم این حرف رو تأئید کرد و من برام این ابهام ایجاد شده که با این وجود چرا آدم‌ها عاشق و معشوق نمی‌مونن تا همواره برای هم جذاب و خواستنی باشن و اصرار به زن و شوهر شدن و ورود به عرصه‌ی تکراری شدن و روزمرگی دارن؟!

با توجه به اینکه به احتمال زیاد، بی تجربگی و به قولی "نبودن در گود" باعث می‌شه خیلی از مسائل از دیدم پنهان بمونه و چنین ابهاماتی برام ایجاد بشه، خیلی دوست دارم نظر دوستان، به ویژه قشر متأهل رو در این خصوص بدونم.

مای بِست فِرند...

یکی از قشنگترین لحظه ها وقتیه که یه دوستِ صمیمی که چندی سالیه رفته فرنگ رو وایبر بهت مسج بده و بعد از چهارسال بگه که داره میاد ایران!این دوستم چهارسال پیش رفت امریکا و درارتباط دورادور بودیم...اونجا مشغول تحصیل بود...تو اوج روزای دبیرستان باهم بودیم و یه رابطه خاصی بینمون هست،دوس داشتنیه!خواهرش با یه مرد المانی ازدواج کرد و دوتا بچه دارن و اونجاست و یه خواهر دیگش هم مسول یکی از دپارتمان های اِسکات دیل کالج تو همون ایالتی هست که اینها هم هستن...این دوست من خیلی اصرار داشت من هم بهش ملحق شم که رفتن امریکا کار هر کسی نیست چون یا باید واقعا از لحاظ مالی ساپورت بشی و یا اسکالر شیپ و بورسیه...خلاصه از اینور و انور حرف زدیم و جالب اینجاست ما دو دختری که اهل روابط عاطفی نبودیم هر دو الان یکسالی میشه که این رابطه رو تجربه می کنیم...عفیفه داشت از جاشوا دوست پسرش میگفت که بیست و هشت سالش و یه امریکاییه و داره ارشد برق میخونه...بعد عکساشون رو فرستاد...چه پسر خوشتیپ و صادقی...اولین چیزی که تو چهرش به چشمم اومد صداقت و روراستی بود...عفیفه میگفت پسرای امریکایی تو رابطه بهت خیلی احترام میذارن و یه سری پیشنهاد ها از جمله پیشنهادهای جنسی که الان تو رابطه ایرانی مثل نقل و نبات ریخته وجود نداره!منم براش از هی گفتم و عفیفه میگفت باورم نمیشه توهم وارد رابطه شدی...حتما هی شخصیت خیلی خوبی داره که انقدر دوسش داری .خلاصه که حالا مادوتا وارد رابطه هایی شدیم که دوسشون داریم

داستان شماره یک

سیما و وحید قبل از ازدواج هشت سالی با هم دوست بودند و وقتی بهم رسیدند فک کردن دیگه هیچ اتفاقی بهترین از این ممکن نیست!برای رسیدن بهم خیلی صبر کردن...درواقع سیما صبر کرد و خواستگاراش رو رد کرد چون عاشق وحید بود...وحید هم عاشقانه سیما رو دوس داشت و شب و روز زحمت کشید و یه سرمایه ای برای زندگیش فراهم کرد و سربازی هم بخاطر تک فرزندی معاف شد و با کمک پدرش یه مراسم خوب و آبرومندانه عروسی گرفت...پدر سیما با همه نداریش با قرض و قسط یه جهیزیه برای دخترش آماده کرد و وحید و سیما دست در دست هم زندگی رو شروع کردند...تا شیش ماه اول همه چیز عالی بود...صبا سیما پا میشد و صبونه وحید و خودش رو اماده میکرد...وحید رو بدرقه میکرد...خودش باشگاه می رفت و کتاب می خوند و خونه مامانش میرفت و شبا شام با شام و گل منتظر وحید بود و وحیدم هر چند شب یه خوراکی یا کاذوی کوچیک برای سیما داشت و روی یخچال و در دستشویی برای سیما نوشته های عاشقونه می چسبوند...ولی کم کم یه حسا و حرفایی وسط اومد که خوشایند هیچ کدوم نبود و هیچ شباهتی به مسجای عاشقانه و حرفای تلفنی و ملاقاتای قبل از ازدواج نداشت...اولین جرقه روزی خورد که سیما در  تو آینه به موهاش نگا میکرد و وحید روی تخت دراز کشیده بود...
 به وحید گفت:وحید؟
وحید:جانم؟
سیما:میخام برم موهامو رنگ کنم...ریشه هاش درومده...چه رنگی کنم؟
وحید یه کم مکث کرد و گفت:اره،قهوه قرمزی بهت میاد.صورتت رو باحالتر میکنه...
سیما خندید ، حسابی از نظری که وحید داده بود  سرذوق اومده بود ، اروم دراز کشید کنارِ وحید با هیجان گفت:پس حتما یه سری به بهنوش میزنم.
بهنوش آرایشگری بود که سیما قبل از ازدواج هم پیشش میرفت و قیمتاش بالاتر از جاهای دیگه بود و البته کیفیت رنگش و موندگاری و کاراش خیلی بهتر هم بود.
وحید چینی به پیشونیش انداخت و در حالیکه به سیما نگاه میکرد گفت:خب چرا پول بدی به بهنوش؟خودت اینکارو انجام بده...
یهو ذهن سیما رفت پیش ویدا، خواهرِ وحید...وحید همیشه می گفت:ویدا،همه کاراشو خودش میکنه و پولشو جمع میکنه و الکی خرج نمیکنه وخیلی حواسش به پولاش هست.اما طرز فکر سیما شبیه به ویدا نبود و فکر میکرد اینکارو باید به ارایشگر بسپُره و خرج کردن برای خودش رو سرمایه می دونست نه حیف کردن پول...
تا وحید اسمت ویدا رو اورد سیما کلی پکر شد و گفت:بلد نیستم،بعدشم ارایشگاه برای چیه؟
وحید:خب یاد بگیر،نباید سخت باشه...تو این دوره زمونه پول تو دستت باشه بهتره.
سیما اخم کرد که وحید گفت:برو یه جای ارزون تر...مامانم و ویدا میرن یه ارایشگاه که قیمتاش پایین تره...
تا وحید این رو گفت سیما کفرش درومد و گفت:نمیخام...
چند روزی گذشت و بعد از اون شب سیما از وحید ناراحت بود دیگه صب به وحید صبونه نمیداد و یه ذره ناراحت بود...و وحید هم فک میکرد اگه من برای سیما مهمم باید به حرفام گوش بده...
عصر یه روز سیما با دوستش تلفنی حرف میزد و دوستش مهشید از پشت خط با هیجان می گفت:وای خدارو شکر...امیر خیلی مرد دست و دلباز و خوبیه سیما!حقوق و پولاش رو به من میده و میگه مهشید عزیزم به خودت برس...برو ارایشگاه،لوازم ارایش بخر...تازه سیما،خودش برام چه چیزایی میخره...!
سیما با حسرت گفت:وای مهشید خوشبحالت...وحید خیلی خسیسه.همه پولاش تو حسابشه و من هم یه مقدار مشخصی سهم دارم...ارایشگاه که میگه با مامانم برو که ارزونتره،وقتی میوه فصل میاد میگه بذار ارزونتر شه تا بخریم...هر چیزی رو اگه بخام مارکدار بخرم میگه اینا تقلبیه...اینا خوره ی پولِ...تصمیم دارم برم سرکار و با پولای خودم راحتتر خرج کنم.

سناریو ادامه دارد و این خساست وحید هم همچنان به قوت خود باقیست و سیما و وحید هر هفته چند باری به خاطر خساست وحید باهم جنگ و دعوا توهین دارند و این توهین به خانواده وحید هم سرایت کرده و وقتی وحید و سیما برای دیدن خونه جدید ویدا یه سکه نیم بهار بردن ، خواهر وحید ویدا برای خونه جدید برادر وخانوم برادرش یه قاب عکس ساده اورد که سیما مثل اسفند رو اتیش جلز و ولز میکرد و وحید حتما میدونست خواهرش خیلی ناخن خشکی کرده اما هر چی باشه خواهرش بود و نمیخاست از اون جلوی سیما بد بگه.و وقتی دختر ویدا بدنیا اومد جنگ و دعوای وحید و سیما سر خرید کادوی خواهر زاده وحید بود که وحید میخاست یه سکه بخره و سیما میگفت ما باید مثل خودش باشیم و سبکترین طلا رو بخریم و تو این دعوا انقدر پیش رفتن که سیما با عصبانیت گفت:"اگر سنگ خواهرت رو به سینه میزنی بهتره بری و با اونا زندگی کنی!چون من حرف غیرمنطقی نمیزنم و اگر دوسم داشتی و برات مهم بودم حتمن تعصبت روکنار میذاشتی و یار من میشدی و قبول میکردی!چون من منطقی میگم"این پیوند سست شد و وقتی نازگل دختر سیما و وحید بدنیا اومد،  ویدا تو بیمارستان یه دسته نرگس اورد که سر چهارراه خریده و تزیین کرده بود و با سبد گلی که وحیدو سیما برای دختر ویدا برده بودن برده بود زمین تا اسمون فرق داشت  و خیلی ارزون بود و کادو هم یه زنجیر خیلی سبک بود که مامان سیما به سیما میگفت میترسم هر ان پاره شه و این جلوی خانواده سیما که در عین نداری ادمای لُرد و دست و دلبازی بودن برای سیما ابروریزی بود...وحید اونقدر خسیس بود که حتی یه شیرینی و شام درست و حسابی بابت بدنیا اومدن دخترش نداد و وقتی کادوهای خانواده سیما و وحید رو مقایسه میکردی میشد دید خانواده سیما سنگ تموم گذاشتن.

پایان تلخ:سیما و وحید تو پنج سالگی نازگل از هم جدا شدن و اخرین حرفی که سیما به وحید زد گفت:"تو بهتره که با مادرت و ویدا زندگی کنی،تو نمیدونی زندگی مشترک ینی سیما و وحید و تصمیماشون و مرتب من رو با ویدا مقایسه کردی وحید.تو وقتی دوست بودیم می دیدی من چطور میگردم و می پوشم و با وجود این کنارم موندی و من رو پیر کردی...تو برای من پول تو جیبی رو با خساست و حسابگری می دادی و من باید به زبون میومدم تا وحید بهم پول بده! توی اکثر مراسم ها تولدام همش پشت گوش مینداختی...درصورتیکه تو دوستیمون اینجوری نبودی!وقتیم که رفتم سرکار همه خرج و خریدام پای خودم بود و اگه تا الان موندم بخاطر این بود که دستم تو جیب خودم بود وگرنه با این گدا بازیات هرسال باید یه باز لباس میخریدیم و رستوران رفتنم میشد ولخرجی...وحید من و تو میتونستیم خوب باشیم،ولخرجی با به اندازه خرج کردن فرق داشت!"

باارزش های دوس داشتنیِ شی

همیشه اینکه یه چیز باارزش و قدیمی داشته باشم که از مامانِ مامانِ مامانِ مامانم بهم برسه برام یه آرزو بوده،وقتی مامانم یه چیزی بهم بده و بگه این رو بده به دخترت و اگه دختر نداشتی به عروست بده تا اونم بده به دخترش یا عروسش و به این ترتیب یه چیز گرانبها از یه نسل بمونه!مامانم چندوقت پیش برام یه آویز خریده بود و یه پلاک برای یه دستبند...دیروز بعد از شرکت دوتایی رفتیم تا پلاک دستبند رو به طلافروش بدیم تا برامون دستبندش کنه با سنگای عقیقی که زنعموی مامان از مکه اورده بود اما چون دیدیم قشنگ نمیشه با ابریشم برامومن درستش کرد و چیز ساده و اسپورتی شدکه دوتا سنگ کوچیک عقیق اینور و اونورشه...خب من میخام این دستبند رو به عنوان یه یادگاری نگه دارم و دقیقا همون کاری رو بکنم که گفتم!این دستبندایی هم که تو عکسه خیلی خوشگله!من عاشق طلام مخصوصن طلای زرد!برعکس اکثر خانوما که طلای سفید دوس دارن،من زرد دوس دارم...مثل طلا زردای تو عکس و عاشق اینم که طلا بخرم...بخصوص دستبند!چیزی که خیلی کم دارم و دلیلشم اینه که مدلاشون خیلی زُمخت و بی سلیقس! و اگه بخام دستبند بخرم حتمن از مدلای پایین تو عکس سفارش میدم و میگم سال و ماه ساخت و اسمم رو پشتش حک کنه!یکیم آویزهایی که اسم به صورت حروف لاتین و شکسته به زنجیر وصل میشه...به نظرم طلا برای زن سرمایه ست !با اینکه خیلی طلا ندارم اما از اون دسته ای هستم که تو فکر خریدش هستم...البته طلا خریدن هم به دو صورته...با هدف محض سرمایه گذاری برای زن و یا استفاده و زیبایی و کنارش با گذر سالها سرمایه گذاری...اون دسته ای که فقط بدنبال جمع کردن پول و سرمایه هستن طلای دست دوم و بدون اجرت میخرن و معمولا استفاده هم نمی کنن و عده ای هم طلای زیبا با اجرت بالا میخرن و هم استفاده میکنن و هم در سالهای بعد طلا به اصطلاح پول اجرتش رو درمیاره و ارزش داره...خب طبیعتا من طلایی رو دوس دارم که زیبا باشه و بتونم ازش استفاده کنم اما خیلیا از طلای دست دوم بعنوان قلک پس انداز استفاده میکنن.
بعد هم وقتی از جلوی فرش فروشی اون آقا تپله رد میشدیم دوباره مشتاقانه فرشارو نگاه کردم...من علاقه عجیبی به فرش دستباف دارم ، اونم این فرشای پررنگ و عاشق خونه هاییم که از فرشای کوچیک و خوش رنگ استفاده میکنن اما از اون دسته ای هستم که اصلا بعید نیست فرشهای قیمتی رو هم بعنوان یه سرمایه بخرم و داشته باشم...وای تو مغازه این اقاهه یه جفت فرش کوچیک هست که با نخای قرمز و شفاف ابریشم درست شده و باری نیست که با دیدنش دلم نااروم نشه و تالاپ و تولوپ نزنه!

به نظر من اگر کسی توانایی مالی داشته باشه باید تو خونش از فرش دستباف استفاده کنه،البته اینا همه سلیقه ایه و اینکه  ممکنه یکی بخاد خونش رو با فرش چرم و اسپورت هم تزیین کنه قشنگه و سلیقس...اتفاقا همین چندوقت پیش خونه ی عروس جدید خونواده بودیم که خونشون رو با پسرعمو  حدود شیش ماهی اول تعمیرات و بازسازی کردن و از پارکت بگیر تا سرویسها و مدا کابینت و همه رو عوض کردن و بعد هم برای خونه وسیله خریدن،یه خونه کلاسیک و اسپورت که عمده رنگاش مشکی و سفید بود و خیلی هم شیک!اما خونه ایرانی باید روح و رنگ داشته باشه...خونه ایرانی باید جوری چیده شه که وقتی آهنگای استاد بنان رو توش میذاری با مدل خونت بیاد!خونه ایرانی باید بوی یاس و گل یخ توش بپیچه با چایی هل و دارچین!باید حتمن یه تراس حتی نقلی هم داشته باشه که دیواراش رو پیچکا پوشونده باشن...باید آفتاب گیر باشه...من عاشق خونه های ایرانیم اما مشکلیم با خونه های مدرن و اسپرت ندارم!
 بعد از داروخونه یه سری دارو گرفتیم و با مامان اومدیم خونه...تازه سه تا لاکم خریدم...قاب تبلتم یه ترک خورده و یادم رفت یه قاب براش بخرم و برادرم میگفت خطرناکه و بیفته خودِ تبلت خراب میشه...یه ذره شام درست کردم و شام خوردیم و با نیما با گوشی جدیدی که خریده بازی کردیم و انقدر دلم رو برد که دوس دارم بخرمش!خیلی شیکه!اما تو همه اینا همش حواسم به هی بود که الان چیکار میکنه...دلم خاست زنگ بزنم اما نمیشد...از حموم که برگشتم دیدم خواهر هی مسج داده که به هی زنگ بزنم اما نمیشد خیلی دیروقت بود...دراز کشیدم رو تختم و تو فکر هی بودم که شام خورده؟چیکار میکنه...دوباره خواهرش مسج داد و اینبار دیگه هر جوری بود زنگ زدم...گوشای مامان من خیلی تیزهو اتاقشون چسبیده به جایی که تخت منه!نگران بودم وقتی فامیلی هی رو بگم بشنوه،صدای هی رو که شنیدم اروم شدم...دلم چقد زود واسش تنگ میشه و چقد به صداش هم عادت دارم!بااینکه زیاد باهم حرف نمیزنیم و از اونایی نیستیم که مرتب در تماس باشیم و شده چند روز صداشو نشونم و فقط مسج بدیم!هی نگران من بود...اخه حالم خوب نبود و وقتی میخاست بره میدونست...اما الان حالم خوب بود،وقتی فک کرد هنوز ازش نارحتم ، و مطمئنش کردم که دیگه نارحت نیستم...من دختر کینه ای نیستم اما ناراحتیا و هرچیزی تو ذهنم میمونه ولی با هی نمیذارم به نارحتی شدید برسه و زود میگمش تا تصمیم بگیریم که حق با کیه و از این به بعد اشتباهمون تکرار نشه...چون تکرار اشتباه یه جور انتخاب دوباره اشتباهه!و با اینکه میدونه می رنجونتت بازم تکرارش میکنه!وقتی تلفن رو قطع کردم یه دنیا دلم تنگ شد....همونجا سرم رو گذاشتم رو بالش و به روزایی فک کردم که هی قراره واقعا تو خونه خودمون منو ببره تا مسباک بزنم!باهم فوتبال ببینیم و فیلم!با هم پلی استیشن بازی کنیم و غذا درست کنیم...دوتایی تو تراس شبا چایی بخوریم،پیاده روی بریم و با هم تولدای دونفره و سالگرد و ماهگرد بگیریم...با هم یه مهمونی خوب بگیریم و تو تک تک کاراش به هم کمک کنیم ،همدیگرو غافلگیر کنیم...برای هم نامه بنویسیم....باهم خرید کنیم...برای هم خرید کنیم...باهم ماشینمون رو بشوریم  و دوتایی سفر بریم...دوچرخه سواری کنیم، دوتایی یه درخت بکاریم و یه باغچه داشته باشیم...باهم واسه من لباسام رو طراحی کنیم یا کارای هی رو انجام بدیم...برای هم کتاب بخونیم،نمیدونم کی خوابم برد و کی روم پتو انداخت!