عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی
عاشقانه بی پایان ما

عاشقانه بی پایان ما

از لحظه های هی و شی

دوران دوستی مجالی است برای ساختن بستر برای داشتن زندگی بعد از ازدواج بهتر نه صرفا تفریح و ارضای نیازها !

موضوع طولانی اما کاملا جامع هست...آمار طلاق خیلی بالا رفته و از طرفی آمار ازدواج هایی که سنتی نیست و بیشتر دوستی قبل از ازدواج هم هست بالا رفته و یه رابطه مستقیم بین این دو وجود داره!یکی از دلایل شکست خوردن روابط دوستی قبل از ازدواج اینه که دل شما خیلی جلوتر از عقلتان حرکت خواهد کرد و هر آلارمی که عقل و هوش و حواستان می دهد، به سرعت خاموش می کند و می گوید: باشد ولی من دوستش دارم. یا فکر می کند عاشق ترین آدم دنیا است و قدرت آن را دارد که با عشق همه فاصله ها را بردارد و همه ایرادها را رفع و رجوع کند. شکی در این نیست که عشق نیرویی جادویی است که می تواند خیلی از کارهای سخت را ساده کند و خیلی از محال ها را ممکن. ولی عشق هیچ وقت نمی تواند در فاز پر تب و تابش دوام بیاورد. چون عشق فقط یک فاز است و بعد از آن فاز دوست داشتن آرام و عمیق، عادت و وابستگی وجود دارد.بنابراین دوستی های غیررسمی وقتی به ازدواج منجر می شوند شکننده تر از روش های سنتی و نیمه سنتی هستند و زوج ها دید واقع بینانه ای نسبت به زندگی بعد از ازدواج ندارند...تا اینجارو قبول دارید؟حالا به ادامه بریم...اما میشه که خیلی از روابط دوستانه قبل از ازدواج رو جوری شکل داد که بستری باشه برای ساختن زندگی مشترک عالی در آینده، نه فقط صرفا خوش گذرونی و قهر و آشتی و مسج های عاشقونه و ارضای نیازهای سن جوانی و مهمونی و گردش...باید یاد گرفت این دوستی ها رو به قصد ساختن آینده شکل داد... (البته اگر به فکر اینده هستید و قصد رابطه بلند مدت و همیشگی رو دارید و به این رشد رسیدید که این مطالب رو جدی و بی شوخی بخونید و اعمال کنید)اما به شرط رعایت ده مورد پایین از جانب دختر و پسر...
پس اگر دختر و پسر در دوران آشنایی پیش از ازدواج در چنین مواردی حرفی پیش بکشند و بدون خودسانسوری و واقع‌بینانه نظر خود را بگویند و نظر طرف مقابل را بشنوند، می‌توانند دوران زناشویی بهتری را برای خود متصور باشند.

محاسن خانواده‌ها؛ محور اول
هر یک از طرفین، ابتدا از نظر خود، محاسن خانواده‌ای را که در آن بزرگ شده‌ است، برشمرده و سپس به طرف مقابل فرصت دهد تا بگوید آیا او هم مواردی را که به‌عنوان ارزش‌ها و محاسن خانواده‌ی همسر آینده‌اش شنیده است، «ارزش» و «حُسن» می‌داند؟

نکته: ممکن است رفتاری که شما همیشه به‌عنوان یکی از خوبی‌های خانواده و اقوام خود می‌پنداشته‌اید، در نظر همسر آینده‌تان، یک رفتار ناپسند یا مشکل‌ساز تلقی شود.
معایب خانواده‌ها؛ محور دوم
هریک از طرفین، ابتدا باید بر اساس معیارهای عرفی جامعه، معایب خانواده‌ای را که در آن بزرگ شده است، برشمرده و بگوید که آیا این معایب در زندگی شخصی و مشترک با همسر آینده‌اش مشکل‌ساز خواهد بود یا نه؟ ( اگر مشکل‌ساز خواهد بود، تا چه اندازه؟ ) همچنین صادقانه بگوید که افکار و رفتار خودش نیز تحت تأثیر این خلقیات غلط خانوادگی هست یا نه؟ ( اگر تحت تأثیر است، تا چه اندازه ؟ ). سپس طرف مقابل بدون تعارف و رودربایستی باید بگوید که آیا می‌تواند با چنین روحیاتی کنار بیاید یا نه؟
زمان بچه‌دار شدن؛ محور سوم
ممکن است شما معتقد باشید بلافاصله پس از ازدواج باید بچه‌دار شد. این عقیده تنها مختص به کسانی که دیر ازدواج می‌کنند و نگران فاصله‌ سنی خود و فرزندشان هستند نیست، بلکه کسانی هم هستند که معتقدند با زود آمدن بچه، زن و شوهر بیشتر وابسته‌ هم می‌شوند و رفتارهای کودکانه‌ی خود را  زودتر کنار می‌گذارند.
در این میان عده‌ای هم معتقدند همین‌طور که زندگی سر و سامان می‌گیرد، بچه‌ی زودآمده هم از آب و گل در می‌آید و همه‌ی دردسرهای اول زندگی با هم تمام می‌شود.
اما شاید طرف مقابل شما از آن‌هایی باشد که معتقدند چند سال اول زندگی را باید در غیاب بچه خوش بود و گشت و گذار کرد یا از آن‌هایی که عقیده دارند تا رفاه کامل برقرار نشود، نباید بچه‌دار شد.حال اگر هر کدام از شما مشکلی داشته باشید که بچه ای نباشد چه پیش میاید؟ پس در این موارد به صراحت صحبت کنید.
تعداد بچه‌ها؛ محور چهارم
ممکن است شما معتقد به تک‌ فرزندی باشید و معتقد باشید یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است و یا اصلا حوصله‌ بیش از یک بچه را نداشته باشید.
شاید هم برعکس؛ عقیده داشته باشید که بچه‌ یکی‌یک‌ دانه، خل و دیوانه می‌شود و بچه باید هم‌بازی داشته باشد و یا بیش از یکی باشد تا در سنین بالاتر تنهایی شما را بیش‌تر پر کند. حالت دیگر این است که شما معتقد به جوری جنس باشید؛ یعنی بگویید بچه‌دار شدن را باید حتی‌الامکان تا وقتی هم که فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر ادامه داد. پس عقیده‌ی ‌خود را ـ هرچه که هست ـ در این مورد پنهان نکنید.
تربیت بچه‌ها؛ محور پنجم
ممکن است شما معتقد باشید که هنوز هم روش‌های سنتی تربیت و سخت‌گیری به بچه از همان سنین طفولیت، مطمئن‌ترین راه برای حفظ او در مسیر صحیح رشد فکری است. شاید هم معتقد به روش‌های نوین تربیتی باشید و یادگیری روش درست تربیت بچه را مستلزم مطالعه‌ کتاب‌های روان‌شناسی تربیت بدانید.
کسانی هم هستند که می‌گویند باید کتاب‌های تربیتی را خواند اما این روش‌ها را با در نظر گرفتن واقعیات و شرایط فرهنگی جامعه به‌کار بست. در هرحال فراموش نکنید که در بحث تربیت، جدال سخت‌گیران و آسان‌گیران و نیز نبرد سنت و مدرنیزم یکی از زمینه‌های بروز اختلاف است.
همچنین نحوه بزرگ کردن دختر از طرف پدرها و حساسیت خاص آنها هم نکته جالبی است...پدرانی که روی نحوه پوشش دخترشان حتی در کودکی حساس هستند و این مخصوص و خاصِ فرهنگ ایرانی است،مردانی که در روند رشد دخترشان دخالت مستقیم داشته و روی زمان رنگ کردن موها و مدل ارایش هم اظهار نظر میکنند.
همه این موارد باید به دقت بررسی شود تا دید پدر و مادر آینده با هم توافق دارند تا وقتی بچه ها بدنیا امدند زوج تیم منسجمی شوند و یکصدا حرف بزنند تا بچه ها این هماهنگی را دیده و اختلافی بین پدر و مادر ایجاد نشود.

دایره‌ همدلی و پایبندی؛ محور ششم
همدلی و پایبندی برای هر کس تعریف خاص خود را دارد. ممکن است شما نوع برخورد یا نوع پوشش همسرتان در محافل خانوادگی یا عمومی را نشان‌ دهنده‌ میزان پایبندی او به زندگی مشترکتان بدانید.
یا ممکن است شما به همسرتان اعتماد کامل داشته باشید، اما باز هم به‌خاطر ناپسند شمردن رفتارهای برخی اشخاص دیگر ـ اعم از مرد و زن و فامیل و غیر فامیل ـ متوقع همدلی و همکاری او در محدود کردن ارتباطات‌ خود با آن‌ها باشید. این هم ممکن است که شما نگران گذشته‌ نامزدتان باشید.‌ اما در هر حال دو چیز را از یاد مبرید: اول این‌که؛ هرگز نمی‌توانید متوقع قطع ارتباط همسرتان با والدینش باشید. دوم این‌که؛ از ماجراهای گذشته‌ی خود، آن‌چه را که ممکن است در آینده برای زندگی مشترکتان مشکل‌ساز شود، ناگفته نگذارید و متقابلا به نامزدتان نیز این را یادآور شوید، اما در گذشته‌ی یکدیگر بیش از این جست‌وجو نکنید.
خرج کردن؛ محور هفتم
از نظر شما چه هزینه‌هایی خرج لازم و چه هزینه‌هایی خرج زائد هستند؟ ممکن است کاری که شما به حساب صرفه‌جویی خود می‌گذارید، همسر آینده‌ شما به پای خساست شما بگذارد.
در اطراف خود، چه کسی را ولخرج، چه کسی را خسیس و چه کسی را مدبر می‌دانید؟ نمونه‌هایی از ولخرجی، خساست و تدبیر آن‌ها را مثال بزنید. مثلا ممکن است شما هدایا و کادوهای متقابل مناسبتی را باعث افزایش محبت بین اعضای خانواده یا اقوام بدانید و ممکن است آن را نوعی ولخرجی و عرصه‌ای برای بروز چشم و هم‌چشمی‌ها تلقی کنید.

شاید هم نفس عمل را ستایش کنید اما معتقد باشید که باید در هر مورد، فراخور حال عمل کرد. یا ممکن است صرف ناهار و شام را در بیرون از منزل، یک تفریح خوب یا یک ولخرجی بی‌مورد به حساب آورید. نظرتان در مورد خرج کردن برای سرگرمی‌هایی مثل مسافرت، شهربازی، سینما، تآتر، گالری‌های هنری و کنسرت‌های موسیقی یا میهمانی دادن چیست؟
آیا با خرید لباس و وسایل گران موافق هستید یا برایتان فرق ندارد ؟
معمولا خریدهایتان را کی انجام میدهید؟سالی یکبار یا فقط در صورت نیاز یا می خرید حتی اگر نیازی نباشد و خوشتان بیاید؟
درصورت کار کردن خانم حقوق او هم صرف خرج های خانه می شود یا اینکه حقوقش برای خودش است و شما همه مخارج و هزینه های او و خانه را خودتان می دهید؟
اگر خانم کار نکند، همسر، خانه داری را باارزش می داند؟
چگونه باید خرج کرد؟چه هزینه هایی در الویت است؟
آیا با نحوه خرج کردن هم موافقید؟با چه مواردی موافق و با چه مواردی مخالفید؟
هر دو چه مبلغی در بانک یا به صورت پس انداز دارید؟
اگر شغلتان آزاد است،چه مقدار را پس انداز و چه مقدار را خرج می کنید؟در این مورد باهم توافق نظر دارید؟
برای داشتن احساس امنیت داشتن چقدر پول کافی است؟
آیا نامزدتان با پس انداز در بانک موافق است؟
چه کسی مسولیت دخل و خرج را به عهده میگید؟چه کسی قبوض و... را می پردازد؟
آیا با بیمه اختیاری موافق هستید؟
آیا نامزدتان مباید خرج خانواده اش را بدهد؟در صورت مثبت بودن چقدر از درامدش؟
آیا او با خرید وسایل اضافه برای خانه یا کادو برای دوست موافق است؟
آیا می توانید حساب جداگانه ای برای هزینه منزل داشته باشید؟
اگر بعد از ازدواج با پول شما خانه و ماشین خریداری شود موافقید سندش به نام همسرتان بخورد؟
آیا موافقید مبلغی را برای اتفاقات غیرمنتظره مثل بیمارستان پس انداز کنید؟

پیشرفت مالی؛ محور هشتم
آیا شما فکر می‌کنید که طی هر یک‌ سال باید پیشرفت‌های مهمی در زندگی‌تان محقق شود یا در عرض کمتر از یک ‌سال؟ آیا شما فقط خودتان را به عنوان مدیر برنامه‌های کاری و مالی خود قبول دارید یا همسرتان را نیز به ‌عنوان کسی که از مسائل کاری و مالی شما خبر دارد، مشاور و حتی مدیر خوبی برای برنامه‌های‌تان می‌دانید؟
به عنوان مثال؛ آیا شما فکر می‌کنید فعلا بیش از این نمی‌توان برای تغییر شرایط مالی و ارتقای وضعیت شغلی کاری کرد یا معتقدید که دو فکر بهتر از یک فکر جواب می‌دهد و همفکری با همسرتان در این مورد، می‌تواند منشاء تحول باشد؟
آیا شما معتقدید که زن نیز باید در این مسیر با شوهر خود همراه شود و بیرون از خانه شغلی داشته باشد؟ نهایت پیشرفت برای شما چیست؟ تصاحب یک خانه‌ی مناسب و یک اتومبیل؟ تصاحب یک خانه مجلل در بالای شهر و یک اتومبیل مدل‌بالا و یک ویلا در منطقه‌ای خوش‌ آب و هوا؟ یا...؟
اوقات فراغت و امور منزل؛ محور نهم
به نظر شما ایام تعطیل و اوقات فراغت برای چه کاری است؟ امور منزل و کارهای عقب‌افتاده؟ استراحت؟ تفریح؟ مطالعه؟ اهمیت هرکدام از این موارد برای شما چه‌قدر است؟ بیشتر اهل کدام‌یک از این کارها هستید؟
آیا حاضرید وقتی که نیاز به استراحت ندارید، بدون دلخوری از سر رفتن حوصله‌تان، فرصت استراحت به همسرتان بدهید؟
به نظر شما همکاری شوهر در انجام امور منزل ـ جمع ‌و جور، جارو زدن و اتو کشیدن و شست ‌و شو، آشپزی، خرید مایحتاج روزانه، امور بچه‌ها و... ـ تا چه‌‌ اندازه باید باشد؟ برای روشن شدن این میزان، درصد بگویید.
چه کارهایی برای اوقات فراغت روزانه و چه کارهایی برای ایام تعطیل مناسب‌اند؟
تماشای فیلم را در منزل ترجیح می‌دهید یا سینما؟
مطالعه را مفید می‌دانید یا ضروری؟
چه‌قدر میهمانی رفتن یا میهمانی دادن را دوست دارید؟
دوست دارید چه‌مقدار از اوقات فراغت خود را دو نفری و چه‌مقدار از آن را در جمع دوستان و آشنایان بگذرانید؟
دوست دارید چقدر پدرو مادرها و خواهر و برادرها به منزل شما بیایند و شما به انجا بروید؟چندبار درهفته یا چندبار درماه؟
دوست دارید سالگرد و تولد و مسافرت ها را دو نفره بگذرانید یا همراه با دوستان یا خانواده؟
چه‌قدر اهل سفر هستید و چه‌ گونه مسافرتی را دوست دارید؟
آیا سفر با هواپیما برایتان ارزش است؟آیا بودن در هتل حین سفر برایتان ارزش است یا به چادر زدن و بودن در مسافرخانه هم راضی هستید؟
اگر بعنوان یک زوج در سفر با دوستان یا اقوام باشید از اینکه جمع را به شام و ناهار مهمان کنید خوشحال می شوید و اینکار را دوست دارید؟یا اهل دنگ و دُنگ هستید؟
آیا به  اصطلاح شخصیت دست به جیبی دارید و در جمع اولین نفر داوطلب می شوید یا شخص متعادلی هستید یا هر بهانه ای می آورید تا خرج گردن شمل نباشد؟
آیا قدم زدن در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر را دوست دارید؟
آیا...؟
صمیمیت و احترام؛ محور دهم
دایره‌ی پرهیز از توهین و حفظ احترام طرفین در هنگام بروز اختلافات و مشاجره‌های لفظی را چه‌گونه ترسیم می‌کنید؟ آیا درصورت بروز مشاجره‌ با یک شخص، معمولا آن را محدود به موضوع مورد اختلافتان با او می‌کنید، یا کل شخصیت و کل رابطه‌ای را که با او دارید، زیر سوال می‌برید؟
ابراز علاقه، عشق و محبتِ همسرتان به شما باید چه‌گونه باشد؟ با حرف‌های محبت‌آمیز؟ با دادن هدیه؟ با کمک در انجام کارهای شخصی شما؟ با ناز و نوازش و رفتارهای زناشویی؟
توقع دارید همسرتان هرکدام از این کارها را با چه فواصل زمانی و در چه اوقاتی برای شما انجام دهد؟
تا چه اندازه آمادگی پیش‌قدم شدن برای انجام هرکدام از این کارها را دارید و تا چه اندازه متوقع‌ هستید همسرتان در این موارد پیش‌قدم شود؟

من توصیه میکنم هر موقع احساس کردید تصمیم به داشتن یه رابطه جدی و ازدواج دارید،بخاطر بیشتر شناختن هم و داشتن یه نظر واقع بینانه از هم هر دو، دختر و پسر یه ورق بردارید و جواب اینارو بنویسد و تو جلسه ای که هم رو می بینید بشینید و جدی درموردش باهم حرف بزنید تا حس واقع بینانه تری از هم داشته باشید.مطمئن باشید موفق تر خواهید بود...
خودِ من بارها شده کاری رو کردم یا فکری تو ذهنم بوده که یه لحظه تصور کردم اگر هی بود چیکار میکرد؟نظر هی چیه؟هی تو این قضیه چطوری برخورد میکنه؟و دلم خواسته خیلی بیشتر از هی بدونم و دونستن از هم مستلزم صحبت بی سانسور و جدی در این مورده همراه با هی!

دو حس دیشب

دیشب مراسم سالگرد عروسی آرش و الناز بود و آرش یه انگشتر جواهر برای الناز خریده بود که خیلی خوشگل بود...خانواده آرش یعنی مامانش و خواهرش و شوهرش و خاله و همه بودن و ماها....شام خوشمزه،یه کیک کاراملی فوق العاده و دسر توتفرنگی...تمام مدت دخترخاله کوچولو خواب بود....و منم بغل تختش نشسته بودم تا چشماش رو باز کنه،خاله میگه چشماش سبزه!وای ای جووونم!هی هم سیستم Wi-fi خونشون قطع بود خودش نمیدونست چطور باید وصلش کنه و منتظر بود تا خواهرش بیاد خونه و wi-fi  رو وصل کنه،اما تو اون بازه زمانی دوبار بهش زنگ زدم تا باهم حرف بزنیم چون دلم براش تنگ شده بود و هم اینکه حوصلش هم سر نره چون فک کنم خونه تنها بود...درمورد مهمونی شیوا بهم گفت جمعشون رو دوس نداره و جایی که هی دلش نخاد و بهش خوش نگذره نمیریم چون من دوس دارم جایی باشه که دوس داره،من هم مثل هی تو یه سری جمع ها نه دوس دارم که برم و نه احساس راحتی میکنم و اگر برم برای هی هست اما از این به بعد فقط جاهایی میریم و تو جمع هایی شرکت می کنیم که هردومون دوس داریم و تو جمع هایی میریم که دوسشون داریم مگر شرایط خاصی یا یه مهمونی خاص که اونجا رو چند ساعتی میشه تحمل کردبه اضافه اینکه هی شخصیتش منعطف تر ازمنه و توی جمع فک نکنم زیاد غریبی کنه،برعکس من!
دیشب یه چیزایی شد و یه حرفایی که من چند تا حس داشتم که دونه دونه میگم
1-هی وقتایی که نخاد چیزی رو بهم بگه یا برام توضیح بده یه جور عجیبی طفره میره که بدتر کنجکاو میشم!یعنی حساس تر میشم...حس من:دیشب وقتی ازش سوال کردم گفت الان حوصله ندارم و من اون لحظه حس کردم داره از جواب طفره میره وگرنه جواب سوال من که کاری نداره!یه لحظه یا میتونه اسمش رو بپرسه یا عکسشو بفرسته یا از رو مارکش بخونه و بگه!!!حوصله میخاد؟!سوالم این بود:"اسم سیستم وای فای یا اینترنتی که استفاده می کنید چیه؟"و برام عجیب بود که هی نمیدونه درحالیکه روز نصب خودش خونه بود و از هی بعیده که بلد نباشه یا ندونه!این مهم نیست که هی جوابم رو نداد!چون مهم نیست که از چی استفاده میکنه تا به اینترنت وصل شه فقط دوس داشتم بدونم ... اما نحوه جواب دادن هی برام مهم بود که  چطوری بهم جواب میده...من حس میکنم اینجوری هی به من پالسی میفرسته که ازش چیزی نپرسم!چون ادم وقتی سوال میکنه که خوب و کامل جواب بگیره و از کسی سوال میکنی راجع بهش که واست مهمه!اما هی این حس رو به من داد که نباید از یه حدی بیشتر از خودش و زندگیش بدونم و سوال کنم.سیستمی که من قبل از دوستی با هی داشتم و اهل اطلاعات دادن نبودم...
2-هرقدمی برای اتفاقات دونفرمون برمیدارم بیخود و بی فایدس و نمیتونیم کاری کنیم که مشترک باشه...چون شرایط اجازه نمیده...و همه چیز بدجوری میخوره تو ذوقم!وقتیم خواستم حرفش رو بزنم هم دیر بود و مطمئن بودم هی خوابش میاد و هم هی گفت:"در حال حاضر میخام از این لحظه و باهم بودن لذت ببرم."...منم دیگه چیزی نگفتم تا لذت ببره،من نمی تونستم لذت ببرم چون خیلی کلافه بودم و هی هم حوصله شنیدن نداشت،حق داره...اما وقتی مطمئن شدم خوابش برده یه متن بلند و بالا نوشتم...و توش حرف زدم تا صب بخونه،شب درست حسابی نخابیدم و سردرد داشتم و صب که پاشدم دلم بغل هی رو میخاست...تا فهمید پاشدم یه مسج در جواب برام فرستاد که فهمیدم بیدار شده و امادش کرده تا پاشم و بهم بفرسته....توی مسج توضیح داده بود که بخاطر اون چندساعت قطعی اینترنت و اینکه دوس داشته بیشتر باهام حرف بزنه و معلوم نبودن تکلیفش تو پستش بی حوصله بوده...و یه عالمه حرفای دیگه...اما فقط صداش کردم چون دلم بغل میخاست...ازم عذرخواست و خیالشو راحت کردم دیگه نارحت نیستم...کم کم باید میرفت،ته دلم براش دعا کردم و وقتی مطمئن شدم مسج هامون رو پاک کرده و رفته، با خیال راحت به خاطر سردرد شدید چشمام رو رو هم گذاشتم و امروز دیرتر اومدم شرکت.

لیست خرید

یکی از حسای خوبی که به ادم دست میده وقتایی که یهو یه چیزی از کمدت پیدا میکنی که یادت رفته بوده داریش...تو کمدم داشتم میگشتم که کارتون کفشای رانینگم رو پیدا کردم....یه رانینگ نوی نایک که یکی دوبار تو باشگاه قبلا پام کرده بودماتفاقن تو فکر خرید یه رانینگ رنگی و جیغ بودم که میخرمش اما اینم پیداش شد!بعد اینکه بدم نمیاد یه سری به فروشگاه ها بزنم بخصوص منگو و دبنهامز چون اونجا حتمن یه چیزایی پیدا میکنم...من از اون دسته ادمایی نیستم که حتمن مارک بپوشم اما اگر توی فروشگاههای معروف و خوب چیزی ببینم که خوشم بیاد و با بودجه م همخونی داشته باشه میخرمش...مثلا بارها شده یه کیف دستی خوشگل منگو دیدم که واقعا چشمم رو گرفته اما باید بابتش 300 تومن پول میدادم و نخریدمش!چون باید پولام رو یه جوری مدیریت کنم که یهو تموم نشن!اما همون مدل رو خارج از کشور تو یه سفر میشه با قیمت پایین تری خرید...اما امروز یه نگاهی به کمدم انداختم تا کم و کسری هایی که دارم رو ببینم و بنویسم تا بخرمشون... توی لیستی که مینویسم چند رنگ لاک هم اضافه میکنم که کم دارمشون .

چرا که نه؟

امروز شرکت خیلی سرم شلوغ بود و حسابی کار داشتم،دوستم پریا با یه شاخه گل آخر وقت اومد پیشم و منتظر موند تا کارم تموم شه،شاخه گل هارو هر دفعه مهدی براش میخره و پری هم چون نمیتونه ببره خونه یا پیش اون میذاره یا پیش من مونده!همراه با مهدی آدم جدیدش از صب رفته بودن جایی و بعد هم اومده بود پیش من تا منو ببره خونشون،همین طور که کلید مینداخت تا درخونه رو باز کنه گفت:"مهدی برام کارت عضویت خریده،امشب کارت عضویت باشگاه انقلابم رو می گیره،قرار شده از امشب هر شب بریم پیاده روی،نمیخای با من و مهدی بیای؟تازه بیا ببین لباس ورزشیایی که برام خریده"یه ست خوشگل بود که با نهایت سلیقه انتخاب کرده بودن...تو دلم یه افرین گفتم که ادامه داد:"رفتیم اون پاساژه بود یه بار بهم نشون دادی...پاساژتوچال،اونجا هم واسه من خرید و هم خودش...از اون کوله هایی که دنبالش بودی داشت اتفاقا حراج خورده بود..." خندیدم و گفتم:"به به چه زوج ورزشکار و خوش سلیقه ای...خوبه اتفاقن،دوتایی برید اصلا دوس ندارم دوتایی تون رو بهم بزنم!برید ...افرین،تو همین رفت و آمدا میتونی کلی بیشتر باهاش اشنا بشی...خوب بهش دقت کن...وقتی کنارش را میری،راه رفتنش...حرف زدنش...مدل نگاه کردنش و اینکه کلا چه حسی ازش می گیری!دقت کن وقتی کنارته چجوریه"پریا خندید و گفت:"اینارو تو این چندیدن سال دوستی که باهات کردم حسابی یاد گرفتم"یه ذره سر به سرش گذاشتم ولی از قصد جوری که حواسشو جمع کنه و گفتم:"پس چرا یهو رابطه هات میره تو دیوار پری؟"حس کردم بدجوری رفت تو فکر...با مکث گفت:"شاید چون خودم نمیدونم چی میخام!من فقط عادت میکنم...و میسازم"خلاصه کلی حرف زدیم و عصرونه خوردیم و داشت از اتفاقات میگفت و اینکه شیوا مهمونی فشم رو انداخته جمعه و تو هم میای یا نه؟ که براش کار هی رو تا یه حدودی گفتم و بهش گفتم اگه هی برنامش اوکی نشه نه نمیام!گفت:"خب خودت بیا،ما می بریمت...میخای خونه بشینی چیکار؟!!!هی هم دوس داره بهت خوش بگذره دیگه"گفتم:"خب من بهم خوش نمیگذره..."یه ذره نارحت شد و گفت: "ما هویجیم که باما دیگه خوش نمیگذره؟!!"خلاصه که یه ذره پکر شد، من اماده میشدم برم خونه که گفت:"باید صبر کنی من و مهدی برسونیمت خونه،نیلو وایستا ببینش..."

ساعت هفت قرار بود بیاد که راس ساعت هفت جلوی در بود...خوش قول و آن تایم(این مهم بود)...یه ماشین آنچنانی با یه رنگ فوق العاده.چون شیشه دودی بود...یه جوری با مکث نشستم که اول پریا بشینه و بعد من...شاخه گل رو به پریا داد و مدل نگاه کردنش به پریا از چشمام دور نموند!خیلی ذوق داشت... برگشت و دست داد و خودش رو معرفی کرد...برخورد خوبی داشت و ادم شوخی بود و درحالیکه به پریا نگاه میکرد گفت:پس نیلوفر نیلوفر که میگفتی ایشونه؟پریا خیلی دوستتون داره ها!"خلاصه تا منو رسوندن خونه کلی حرف زدن و بعد هم رفتن پیاده روی  باشگاه انقلاب و مدل ست کردن لباساسشون از چشمم دور نموندپریا وقتی ساعت 10 رسید خونه زنگ زد و یکم حرف زدیم...فکرش خیلی مشغول این ادم شده،از اونجایی که شرایطش خیلی خوبه و به نظر خود پریا کاراش قشنگه و یه جورایی خوبه ، خیلی درگیر شده...دیروز پریا چند جا کار داشته و مهدی برده و همه کاراش رو انجام داده و کارای خودش رو کنسل کرده و وقتی پری معذرت خواهی کرده گفته "مهم ترین کارِ من تویی!..."خب باید دید یه ذره که بگذره اینجوری میمونه یا نه؟!"پریا میگفت چندتا خونه داره و از الان به فکر اینه که خونه ای که قراره بخریم رو چطوری طراحی کنیم و از الان میگه بریم پیاده روی تا برای عروسیمون اماده باشیم!حتی وقتی پریا اعتراض کرده که زوده و من باید امادگی داشته باشم و به هرحال جهیزیه تهیه کنم گفته من از تو یه قاشق نمیخام!فقط خودت باید بیای تو زندگیم...کسی هم قرار نیست بفهمه تو جهیزیه نداشتی!!!خلاصه که این مهدی ادم عجیبی به نظر میاد که خیلی عاشق شده و منتظره تا هر چه زودتر با پریا ازدواج کنه...من نمیدونم چی باید بگم اما منتظرم تو این رفت و امدها پریا به یه نتیجه خوب و مثبت برسه و اگر قسمت مهدی باشه با هم خوشبخت بشن،درسته که سنش یکم بالاست اما دلیل نمیشه خوشبخت نشن و الان مهدی امادگی ساختن یه زندگی لوکس رو برای پریا داره و اگر مرد خوبی باشه که ایشاالله هست چرا که نه؟!!
فردا سالگرد ازدواج خاله و ارشه و همه دعوتیم خونشون و هنوز یکسال نشده امسال رو کنار دخترشون جشن میگیرن♥