-
پنج شنبه و جمعه
شنبه 14 تیر 1393 09:47
با ذوق و شوق سر کلاس الگو دوختم حاضر شدم،روز پنج شنبه ای...من عاشق این رشته ام...وقتی الیاف پارچه رو میشناسم،رنگ میکنم و طرح میدم ... چند شب پیش تا صب بیدار بودم و طرح یه کیف رو کشیدم و تا عصر فرداش کیف رو دوختم....من اینکارو دوست دارم و باهاش عشق میکنم♥ساعت 9 کلاس برقرار بود تا 5 بعدازظهر و تمام کلاس چشم از استاد...
-
اشک شوق-چهار ماه کسری
سهشنبه 10 تیر 1393 15:58
وقتی که کلی از خدا خاستی به هی کمک کنه تا چهار ماه کسریش رو بگیره...وقتی از ته دلت خاستی و وقتی الان بهت میگه گرفته به هی نگفتم اما واقعا واسه نامه چهار ماهش استرس داشتم و بالاخره شد...خدایا شکرت...پشت میز کار یهو چشام تار شد و گوله گوله اشکام اومد رو لپام...اشک شوقه فقط خدا حالمو میدونه
-
دیدار
سهشنبه 10 تیر 1393 10:17
یکشنبه ای بالاخره من و هی بعد از دو هفته همدیگرو دیدیم،روز جمعه نشد و موکول شد به یکشنبه...خوراکی خریدیم و رفتیم آبشار ،هی راه رفتیم و هی خوراکی خوردیم...منم برای هی انبه اورده بودم و دوتایی ترتیبش رو دادیم...انقد خوراکی خوردیم که اشتهای شام نداشتیم اما تصمیم گرفتیم بریم سالاد دوس داشتنیمون رو بخوریم...سالاد میکس...و...
-
:)
پنجشنبه 5 تیر 1393 09:32
سه شنبه که هی سر پست بود و منم شرکت بودم و بعد خونه و چهارشنبه هم همینجور...برای کار بانکی رفتم بانک و کنار بانک پاساژبود و یه سری به پاساژ زدم که هی هم زنگ زد و حرف زدیم،از پاساژ نیم کیلو پاستیل خریدم و شب هم بازی ایران و بوسنی رو باختیم و کلی حرص خوردیم و پاستیل خوردیم نیما هم از ایستگاه تصفیه خون اریکه نیم کیلو...
-
ملکه زندگی
چهارشنبه 4 تیر 1393 22:37
یادمه دو سال قبل تقریبا با سروش یکی از دوستای مشترک من و یکی از دوستای دوران ابتداییم زیاد بیرون میرفتیم و بحثای فلسفی میکردیم تا جایی که سردرد میگرفتیم،سروش متولد 63 بود و ظاهرش بیشتر از 63 نشون میداد و کلا پسر عاقل و پخته ای بود اما فوق العاده شر...صب رو وایبر یه متن طولانی برام نوشته بود و عکس یه دختر هم فرستاده...
-
و حالا...
سهشنبه 3 تیر 1393 11:04
قرار شده بود برم مسافرت اما من نرفتم،تا لحظه آخر میخاستم برم اما یهو دلم نخاست که برم!فک کن همه چیز اماده و مهیا یهو نری...خلاصه موندم و نرفتم...اتفاقا که سردرد بدی هم گرفتم تا حدی که صب از شدت چشم درد پاشدم از خواب و هی هم رسید خونه...دیروز با هی خونه بودیم و بعدشم من حالم بد بود و یه سر رفتم دکتر و برام سِرُم زد و...
-
این هفته
شنبه 31 خرداد 1393 15:48
روز پنج شنبه بعد از کار ناهار خونه هدیه اینا بودم،هدیه یکی از دوستای قدیمیه منه...از راهنمایی باهم دوستیم و دوستای خوبی بودیم و یه یک سالی میشد که بخاطر اینکه نامزد کرده درگیر کارو زندگی بود و منم همینجور از هم کمتر خبر داشتیم...من و هدیه روزای گرم تابستون همیشه تو استخر قصر موج میرداماد و باشگاه انقلاب ولو بودیم و...
-
بابا
پنجشنبه 29 خرداد 1393 09:59
دیروز با بابا رفتیم که آمپول تقویتیم رو بزنم،دکتر مامان که منم می شناسه برام آمپول تقویتی داده بود سه تا که با فاصله منظم دو روز یا سه روز یه بار بزنم و دیروز با بابا که رفتم امپول بزنم بابا یهو گفت:"شی...چه شجاع شدی!داوطلبانه میای امپول میزین؟!"خندیدم و گفتم:"این درد نداره...بعضیا خیلی درد...
-
:)
چهارشنبه 28 خرداد 1393 14:58
مامان بزرگ داره به مدت دو،سه ماهی میره دبی...دلم واسش تنگ میشه،دیروز کلی در زمینه کلاس آلمانی و موسسه و معلم خصوصی به هی راهنمایی کردم و خودشم به موسسه گوته زنگ زده بود و یه معلم خصوصی...بعدش من یه سر رفتم با مامان اینا که ببینمش مامانی رو...یهو سر درآوردیم از یه سالگرد ازدواج سورپرایزینگ سالگرد دایی و زندایی...شب...
-
یه شب خاص...
سهشنبه 27 خرداد 1393 09:48
یکشنبه ای هی اومد دنبالم...از سرکار اومد دنبالم،خوراکی گرفتیم تا بریم ابشار تهران و تو راه بستنی الوچه ای خوردیم اما انقدر ترافیک بود مسیر رو کج کردیم پیش بسوی پارک و رستوران موردعلاقمون با اون سالاداش...تو پارکینگ پارک کردیم و راه پله ها رو که میرفتیم پایین یه دست اومد و از زمین بلندم کرد!واقعا دلم میخاست زمان...
-
من یه دختر فوق احساسیم!
یکشنبه 25 خرداد 1393 09:55
دلم یه عصر میخاد که یه دستمال گردن دور گردنم بسته باشم و یه کلاه بزرگ خوشگل حصیری رو سرم باشه،با اون شلوارک کوتاهم که دوسش دارم...یا نه،اون پیرهن کوتاه قرمزم...دست تو دست با هی کل عصر رو بغل یه رودخونه پاهامونو بندازیم تو آب زلال...با هم حرف بزنیم و قورت قورت یه آبمیوه خنک بخوریم و از اون ساندویچ مرغای گریل شده با کلی...
-
سیزدهمیش...
شنبه 24 خرداد 1393 23:34
پنج شنبه بچه ها رفته بودن مهمونی و قرار بود به من خبر بدن که جمعه پیک نیک میان یا نه اما شب که با هی حرف زدم و دیدم مشخص نیست تصمیم گرفتم زمانی برنامه دسته جمعی رو بذاریم که هی برنامش مشخص باشه و به بچه ا مسج دادم که فردا چون هی سر پست خواهد بود برنامه نیست و زودتر گفتم بهتون...بعدش ساعتای دوازده اینطورا بود که پریا...
-
:)
پنجشنبه 22 خرداد 1393 12:15
هی دنبال کلاس زبان آلمانی میگرده و ازتون میخام اگه شماهم اطلاعاتی دارید برام نظر بگذارید...تقریبا یکسال دیگه هی سربازیش به امید خدا تموم میشه و باید بعد از اون برای رفتن آماده بشه...رفتن به المان با هدف کار که مدارکش رو هم فرستاده منتها هنوز دقیق نمیدونم تو چه مرحله ای از کارش قرار داره؟اگه هی رفتنی بشه خیلی وقته رو...
-
هی ببخشید
سهشنبه 20 خرداد 1393 10:21
دیروز با مامان و نیما رفتیم برای اقای نیما خان لباس ورزشی بگیریم...یه سری به میلاد نور زدیم ... نیما معمولا نود درصد مواقع بدون نظر من لباس نمیخره و هر چیزی رو که من تایید میکنم میخره چون سلیقم رو قبول داره...دیروز حالش نبود برم اما وقتی دیدم نیما داره پکر میشه پوشیدم و باهاشون رفتم،هی هم با دوستش رفته بود بیرون دنبال...
-
بعد از تعطیلات
یکشنبه 18 خرداد 1393 09:54
تعطیلات ، تعطیلات پر استراحتی بود که هر وقت میخاستم بیدار شم صدای هی بود که بیدارم میکرد و ایینش خیلی مزه میداد،روز پنج شنبه که هی قرار شد بیاد اول رفت با خانوادش و خاله و داییش باغ و بعد اومد پیشم...سالاد الویه و ساندویچ ژامبون پنیری که درست کرده بودم رو دوتایی خوردیم و پاستیل البالویی هم بر بدن زدیم...بعدش پیش بسوی...
-
تجربه نزدیک به مرگ
سهشنبه 13 خرداد 1393 09:10
آدم وقتی میخاد بمیره حس حسرت و ترسش زیاد میشه!دیروز بعد از اینکه هی رفت پاسگاه منم یکم خوابیدم و بقیه رفتن بیرون،نیما که امتحان داشت و سرجلسه بود و مامان و بابا هم با هم جایی بودن...دراز کشیده بودم و تلویزیون می دیدم که همه جا قرمز شد...هوای قرمز و نارنجی...اول فک کردم بارونه و رفتم جلوی پنجره که دیدم باد شدید مثل...
-
سرزمین من و هی
دوشنبه 12 خرداد 1393 17:00
یه روزایی میشینم رو تختم و از اولین روزام با هی رو مرور میکنم...رابطه ما رابطه قشنگیه،خب از یه جایی به بعد یهو خیلی عمیق تر شد و خیلی بیشتر بهم وصل شدیم...اما رابطه ها جنساشون متفاوته،چون ادما متفاوتن...جنس رابطه من و هی از جنس درک و عقل و احساسه توام با احتیاط!یعضی روابط کلا دیوونه بازیه و دو طرف زیاد به عواقب...
-
و این پنج شنبه و جمعه
یکشنبه 11 خرداد 1393 09:19
روز پنج شنبه عصر با عروس عمو دومیه فرناز، قرار گذاشتیم بریم بیرون و بعد شام بخوریم و شبم خونه پسرعمو و زنش بخابم و صب باهم بریم سر کلاس...اما چون دیدیم پسرعمو میخاد بره مراسم هفتم عموی فرناز و ماشین رو میبره و ماشین نداریم تصمیم گرفتیم تو خونه شام درست کنیم تا محمد از ختم برگرده...در وصف این زوج هر چی بگم کم...
-
حضور هی بصورتهای عجیب غریب
پنجشنبه 8 خرداد 1393 12:10
هفته ای که گذشت...هفته خاصی بود برام،هم هیجان داشت و هم انرژی...فعالیتام زیاد بود و کارای زیادی انجام شد،حالا نه دقیقا فیزیکی،خیلیاش روحی و فکری بود...روز سه شنبه سر کلاس خیلی از زوج ها به یه جاهایی رسیده بودن که فوق العاده بود!علی و فاطمه یکی از زوجامون هستن که با اینکه دکترا دارن و تحصیل کردن اما بد به مشکل خوردن...
-
مردان موفق...
یکشنبه 4 خرداد 1393 16:35
آقایونی که این وبلاگ رو میخونید ، قبول دارید که یه زندگی آروم و قشنگ از خونه و از کنار همسرتون شروع میشه؟یعنی شما وقتی میتونید یه معامله کاری خوب بکنید یا کار موفق که خیالتون از بابت قلبتون و خونه تون راحت باشه...خونه ای که مرد با دعوا و دلخوری ترکش میکنه توی تمام روز زن و مرد تاثیر میذاره!کلید بهشت تو دستای خودتونه...
-
و من و هی
یکشنبه 4 خرداد 1393 15:13
روز جمعه تماما سر کلاس بودم و شیرین ترین لحظه وقتی بود که با پخش شدن آهنگ خانم گل ابی فهمیدم هی به فکرمه!هی هم از شانس پاسگاه بوده تمام روز و تنها نمونده جمعه خداروشکر♥روز شنبه همدیگرو دیدیم...عصری اومد دنبالم و دوتایی دوتا آبمیوه خوشمزه خوردیم و تو پارکینگ ترتیب ذرت رو دادیم و کلیم تو پارک لب آب نشستیم...دلم خیلی...
-
و این هفته
پنجشنبه 1 خرداد 1393 09:28
صب پنج شنبه همگی بخیر...این هفته ام تموم شد و من اگه بخام یه خلاصه از این روزا ثبت کنم باید بگم که چندتا هایلایت مهم بود...سرخط خبرها یکیشون این بود که دیروز خیلی بیرون بودم و درگیر کار!پادردم هنوز ادامه داره از دیشب...هی عزیزم امروز رفت سر پست و فردا من از صب تا یازده شب کلاسم و نمی تونم ببینمش و دلم واسش واقعا تنگ...
-
سالگرد ما و تصمیمات جدی بعد از اولین سال دوستی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 09:20
هی که اومد دنبالم پنج شنبه،اونی رو پوشیده بود که براش کادو روز تولد گرفته بودم و خیلیم بهش میاد...یه راست پیش بسوی مهرشهر...یک سال از اون روزی که فرداش اولین خواب با طعم بغل هی رو تجربه کردم گذشت...هی یاداوری کرد و از یاداوریش لبخند رو لبم بود...خوردن یه عالمه بستنی خوشمزه کره گردو و کیک پسته و .... اینا و بعدشم پیاده...
-
روز پدر و سالگرد یکسالگی و روز بعدش
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 10:11
و حالا ما یکسال و یکروزه که باهمیم!خوشحالم و خداروشکر...روز پدر هی سر پست بود و من سر یه دوره فشرده خودشناسی...بماند که من ساعت 11 شب کلاسم تموم شد و هی نصف جون شد چون دقیقا نمیدونست تا کی تموم میشه و حسابی ترسیده بود...وقتی کلاس تموم شد و بهش زنگ زدم صداش که میکردم فقط گوش میداد...میدونستم چقدر نگران شده و این خیلی...
-
یه سال
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 08:41
دارم از تو تخت خوابم آپ میکنم،به سلامتی یه سالگیمون هی♡
-
از این مدت
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 12:05
پنج شنبه که رسیدم از شرکت،خیلی خسته بود و خانواده قرار بود یه روزه برن جایی و بیان و شب تنها بودم...ناهارو خوردم و خوابم برد و حوالی ساعت 6 یا 7 با صدای هی پاشدم!از سر پست زنگ زده بود...کلی حرف زدیم و گفت که فردا از صب میاد خونه،انقد دوس دارم وقتایی که با صدای هی پامیشم رو... بعدشم دیگه پنج شنبه شد جمعه ، اما خیلی شبش...
-
جنگ اول به از صلح آخر!
شنبه 20 اردیبهشت 1393 22:00
عاشق شدهاید و میخواهید ازدواج کنید و باقی زندگیتان را در کنار فرد مورد علاقهتان باشید، مبارک باشد! احتمالا هر روز با او بیرون میروید و هنگام غذا خوردن در مورد علایق خود با او صحبت میکنید. درباره آینده فرزندانی که خواهید داشت، درباره شغلتان، رنگ مورد علاقهتان، غذایی که دوست دارید و هزار مساله دیگر که همه افراد...
-
تولدانه
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 10:19
خب، سلام بالاخره بعد از دو هفته طلسم شکسته شد و من و هی همدیگرو دیدیم!کلی دلم براش تنگ شده بود...دیروز بعد از کلاس دوخت اومدم خونه و کم کم اماده شدم تا هی رسید...وقتی نشستم تو ماشین تولدش رو بازم تبریک گفتم و پیش بسوی خوردن یه چیز خنک...برای اولین بار با هی رفتیم رییس..یه کیت کت و یه اسنیکرز خنک!رییس و خوراکیاشو دوس...
-
تولدت مبارک
سهشنبه 16 اردیبهشت 1393 15:17
امروز روز تولد توئه...روز تولد بهترینم....مردی که یه روز اردیبهشتی بدنیا اومده و تو یه ماه اردیبهشتی پا تو زندگیم گذاشته و زندگیم رو مثل اردیبهشت کرده حتی تو پاییز و زمستون و من خدارو بخاطر داشتنت همیشه شکر کردم ، امروز بیست و شیش ساله شدی و امسال نشد کنار هم باشیم اما دعا میکنم سال های سال کنار هم این روز رو جشن...
-
دوخت و دوز ها و اتفاقات این روزا
دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 23:56
یکشنبه ای که احتمال میدادم هی بیاد رسید خونه و گفت دوس داری امروز بیام یا پس فردا که منم گفتم فرق نداره اما هر چی زودتر بهتر،اما بعد فهمیدم امروز اوکی نیست و ماشین نداره و با خودم گفتم هی با من تعارف داره؟اخه ادم رو چیزی که مطمئن نیست که سوالی نمیپرسه...خلاصه قرار موکول به پس فردا شد...هی کوچولو هم خوابش برد و تا من...