-
اخر هفته
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 09:24
پنج شنبه شب خونه دخترعمو جمع بودیم و دختر عمو واسه باباش که خان عموی منه جشن تولد سورپرایزنیگه 67 سالگیش رو گرفت...من خان عمو رو خیلی دوس دارم،یه مرد مهربون و عاقل و پخته و بی توقع!شب خوبی بود و هر چی منتظر شدم هی نیومد...سر پست بود و جمعه صب با صدای هی پاشدم،زنگ زد و بین خواب و بیداری فهمیدم که باید ماشین عموش رو...
-
از بازار
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 10:35
صب ساعت نه و خرده ای راه افتادیم به سمت مترو برای رفتن به بازار،رسیدن تا مترو یه طرف...رسیدن به بازار یه طرف...دوساعت تو ترافیک صب بودیم تا برسیم مترو...متروی نسبتا شلوغ و بعدشم بازار!اول کلی تمام طبقه های بازار رضا که لوکس تره رو گشتیم...طوریکه دیگه نای راه رفتن نداشتیم اما ما دخترا و علاقه عجیبمون به خرید باعث میشه...
-
روز نوشتها
سهشنبه 9 اردیبهشت 1393 09:00
دوشنبه ای تا ساعت 3 سر کلاس دوخت بودم و دارم دامن فون میدوزم...پارچش بنفشه!یه کرپ بنفش...خوشگل میشه،بعدشم سر راهم خرید کردم و اومدم خونه...هی ساعت دوازده رسیده بود خونه و خوابش برده بود و یه ساعت بعد از رسیدن من بیدار شد...دیروز عصری یه سری رفتم بیرون پیاده روی و هی هم رفت سر ساختمون،رفتم و یه سری به پاساژهم زدم و...
-
این هفته ای که گذشت...
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 09:28
امروز خیلیم انرژی دارم! مرخصی هی تموم شد و دوباره رفت سر پستش...هی سه شنبه شب برگشت خونه از سفر به شهر دانشگاهیمون و قرار بود روز پنج شنبه هم رو ببینیم اما من با مامان رفتم دکتر و قرار رو به جمعه موکول کردیم...پنج شنبه هی خونه بابابزرگش بود و عکس اون درختایی که گفته بود رو هم واسم فرستاد...روز جمعه همدیگر رو...
-
چشمها
شنبه 6 اردیبهشت 1393 23:00
ته همه سیاهی ها دو جفت چشم بهم خیره میشن...دلم میخاد با همون نگاه مهربونت که بعضی وقتا نگرانی توش موج میزنه و همیشه حتی وقتایی که نارحتی توش عشق هست و بعضی وقتا رنگ شیطنت و بعضی وقتا رنگ معصوم بودن میگیره،بعضی وقتا مثل یه پدر سخت گیر میشه ...وقتی تو چشات خیره میشم و نگران و بغض کرده میگم:"کمکم میکنی شی خوشحال...
-
کادوی قشنگ هی برای روز من:)
شنبه 6 اردیبهشت 1393 22:09
شی جان من هرکاری میکنم که تو خوشحال باشی ینی حتی شده با یه حرف یا یه چیز کوچولو.. درسته یکم ادم با تاخیریم اما فراموشم نمیشه حتی با یه کادوی کوچیک... من میشناسمت و میدونستم چشات چی میخان... دوستت داره این مرد
-
از این مدت که نبودم!
سهشنبه 2 اردیبهشت 1393 15:00
بعد از یه هفته سلام!دلم واسه وبلاگم و نوشتن تنگ شده بود...این هفته که گذشت خیلی شلوغ بودم...از اولش که بخام بگم باید بگم که رفتم و بعد از یه مقدار تحقیق یه کلاس الگو و دوخت خوب نزدیک محل کار و خونه پیدا کردم و الان یه روز در میون میام شرکت...دیروز اولین دامن رو دوختم و خیلی ازش راضیم،بسیار شیک و مناسبه...اینکه اخر این...
-
یازدهمین
دوشنبه 25 فروردین 1393 09:17
دیروز یازدهمین ماهی بود که من و هی کنار هم بودیم!و خوشحالم که بالغانه یازده ماه رابطه باکیفیت و واقعی داشتیم...خداروشکر میکنم بابت همه چیز...دیروز هی قرار بود از شرکت بیاد دنبالم...من ساعت چهار و نیم نهایتا یه ربع به پنج کارم تموم میشد و هی دیر راه افتاده بود و میدونستم تا پنج و نیم میرسه...(هی دوس دارم به موقع و سر...
-
شغل ها
یکشنبه 24 فروردین 1393 09:00
دیروز یه سری تصمیمات تو شرکت گرفته شد و هنوز تایید نشده اما در حد حرف برای عملی شدن هست...من الان تو شرکت دوتا پست دارم و بخاطر این کارم به طراحی لباسم فقط روزای اخر هفته می رسم و این در حالیه که من میخام زودتر پیش برم اما مسولیتم و به قولی تعهدم مهمتره...اما با صحبتایی که شد ممکنه شرکت منتقل بشه به خارج از تهران...و...
-
همه چی خوبه!
چهارشنبه 20 فروردین 1393 09:00
وای صب که رسیدم شرکت هنوز کسی به اون صورت نیومده بود...چه بارونی بود...دیروز بعد از شرکت مامان و بابا اومدن دنبالم که بریم برای مامان گوشی بخریم...بابا میخاست برای مامان یه گوشی بخره پس در اولین فرصت که دیروز بود سه تایی رفتیم گوشی فروشی آقایی که همه گوشیامونو ازش میخریم....پسر خوبیه و فروشنده ی دلسوز و با وجدانیه و...
-
واقعا دل به دل راه داره
سهشنبه 19 فروردین 1393 14:50
چشمام رو که باز میکنم ساعت یه ربع به هشته...هی رفته!به گوشیم نگاه میکنم...مسجش رو میخونم:"صبت بخیر آرامشه من...چشاتو که باز کردی لبخند بزن و بگو خدا جون شکرت که یه بار دیگه ما آسمون آبیتو دیدیم و یه بار دیگه با هم میخندیم و گریه میکنیم.آره عزیزم فقط 5 روز دیگه میشیم یازده ماهه...نترس چون تک تک لحظه ها...
-
عاشقت شدم...خیلی وقته!
سهشنبه 19 فروردین 1393 12:29
دیروز بعد از شرکت هی اومد دنبالم و رفتیم سمت محل زندگی هی...از روز قبلش بهم گفته بود و من هم با خونه هماهنگ کردم که نیستم...کارای شرکت تموم شده بود و هی هم با یه مقدار تاخیر رسید و راه افتادیم...عینکم شکسته بود و واسه اینکه آفتاب شدید بود یه عینک ریبن هی رو زدم...هی بهم میگه این عینک خیلی بهت میاد بعد لپ تاپ هی رو باز...
-
قاضی املت
دوشنبه 18 فروردین 1393 23:00
خب دیروز بعد از سرکار سر راهم یه پنیر گودا خریدم چون تصمیم داشتم که یه املت درست و حسابی بخورم! رسیدم و بعد از استراحت املت ژامبون دودی و پنیر گودا....به به!عالی بود... قاضی املت با سس تند...بعد مامان اینام بیرون بودن و داشتم کیک درس میکردم و تصمیم گرفتم یه زنگیم به هی بزنم...باهاش حرف زدم و بهم گفت فردا اگه اوکی باشم...
-
این چنین شد + پنکیک
یکشنبه 17 فروردین 1393 11:52
من بعد از اولین روز کاری و کلی کار وقتی مطمئن شدم هی نمیتونه بیاد، از شرکت برگشتنی شیر و آرد خریدم و رفتم خونه ...بعدش بچه ها زنگ زدن که میخان برن پیاده روی و منم برم که حوصلش نبود و گفتم نع...بعدش یه ذره استراحت کردم و بعد آستینا رو زدم بالا و شروع کردم به درست کردن پنکیک...خیلی عالی شدن...روی یه سری...
-
یکی از محال های من
شنبه 16 فروردین 1393 14:33
تمام دیشب بارون بارید...از حموم اومده بودم و داشتم به دستام کرم مرطوب کننده میزدم...فک میکردم به تعطیلاتی که گذشت...چراغ رو خاموش کردم...این ساعت شب همه جا آرومه و جز صدای بارون صدایی نبود...پرده رو کنار زدم و تو جام خوابیدم...پتوم رو روم کشیدم و صدای بارون رو به ذهنم سپردم...الان فقط بغل هی رو کم داشتم که محکم بغلم...
-
بعد از طوفان
جمعه 15 فروردین 1393 23:11
تمام دیشب تا صب با اینکه چشمام بسته بود ولی تصویرای مختلف جلوی چشمم بود، از روزایی که گذشت...لحظه هایی که با هی بودم و لحظه هایی که بی اون گذشت...خنده هام و نارحتیام...فکر این خواستگار وقت نشناس!از برنامه هایی که امسال دارم و کارایی که میخام بکنم...خیلی فک کردم و به این نتیجه رسیدم که من و هی برای رسیدن بهم باید بها...
-
کلید...
جمعه 15 فروردین 1393 13:45
اگر از زن سردی دیدی بدون به گرمی تو نیاز داره که سردی میکنه و یه جور بهونس،بدون تو این دنیا از یه چیزی خستس و میخاد که پیشش باشی... اونجاس که باید حتی اگه سردی دیدی خسته نشی و با تمام وجودت گرمای وجودت رو انقدر بهش بدی تا سرماش رو ازش بگیری، حتی اگه خیلی وقت ببره...اینجاس که زن میشه ناز و مرد میشه نیاز...مبادا اگه از...
-
بغض خفه کننده امشب
جمعه 15 فروردین 1393 03:32
اعصابم بدجوری تحریک شده ، سرم داره منفجر میشه...انقدر یه جوریم که نمی تونم پلک رو هم بذارم...خوشبحال هی،خوابش برد!!! چجوری با وجود دونستن این قضیه خوابش برد...؟ حتما خسته بوده،حق داره. اما بعید میدونم خواب به چشمام بیاد اگه یه چیز کوچیک برای هی پیش بیاد ، چه برسه به اتفاقای اینجوری ، همه آدما یه جور نیستن. کاش بلد...
-
روز چهاردهم
پنجشنبه 14 فروردین 1393 23:00
سال نود و سه و تعطیلاتش تموم شد و فقط یه روز دیگه مونده!امسال سال متفاوتی بود، اولین سالی که کل تعطیلات جز برای عیددیدنی یا یه خرید خونه با خانواده بیرون نرفتم،اولین سالی که وقتی بهترین تفریحای دوس داشتنیم...پیاده روی و دربند و درکه،رستوران و پاساژ و دورهمی و مهمونیا از طرف بچه ها پیشنهاد شد تمام مدت جوابم نع بود و دو...
-
سیزده بدر در منزل...
چهارشنبه 13 فروردین 1393 23:56
صب دو دقیقه دیرتر پاشدم...پنج و چهل و شیش دقیقه،هی رفته بود و کلی دلم سوخت...خوابیدم،با صدای زنگ موبایلم پاشدم،شیما زنگ زد و گفت فردا صب با بچه ها جمع شدن برن رستوران صبونه بعدشم تا عصر برنامه و بازی،گفت برات جا رزرو کنیم دیگه...از اون صبونه هر دفعه برنامه شد تو نیومدی،بیا دیگه!بهونه اوردم و رد کردم و بنده خدا تا ظهرم...
-
روز دوازدهم
سهشنبه 12 فروردین 1393 23:29
دیشب خیلی دیر خابیدم...دیگه صب بود!ساعت چهار، پنج...از دیشب حالم خوب نبود...دل درد و کمردرد،صب زود پاشدم باز ولی تو جام بودم...هی که رسید بهش گفتم نمیخاد بیای تهران چون الان مسافرتاس جاده شلوغه،میای تو ترافیک میمونی کلی..از دلم نیومد روز استراحتش تو ترافیک بگذره...اما خودش خیلی مصر گفت میخام بیام...و اومد و ترافیک هم...
-
نشانه های یک زندگی عاشقانه
دوشنبه 11 فروردین 1393 23:54
۱) برای همدیگر وقت صرف میکنیم. ۲) به همه میگویم که دوستش دارم. ۳) برای قدردانی از محبتهایش، نامهٔ عاشقانهای برایش مینویسم. ۴) در جمع از او تعریف میکنم. ۵) وقتی غمگین است سعی میکنم ناراحتیاش را بفهمم و او را درک کنم. ۶) همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم میکنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند....
-
روز یازدهم
دوشنبه 11 فروردین 1393 23:45
امروز که هی رفت موقع رفتن گفت"شی، تو برام یه دنیا ساختی که یه خونه داره،وقتی میام توش دستامو بالا میارم و میگم خدا جون شکرت...همیشه آرامشه..." تا عصر خونه بودم و عصر رفتیم خونه عمه،همه بچه هاش رفته بودن سفر،پسرعمه بزرگه و زنش و دوستاشون و دخترعمه ای که مجرده و پسرعمه مجرده...عمه منو خیلی دوس داره همیشه دوس...
-
روز دهم
یکشنبه 10 فروردین 1393 23:55
بعضی وقتا پیش اومده که یه لحظه با خودم گفتم"کاش هی یه ماشین از خودش داشت که هر وقت اراده میکردیم میومد پیشم و باهم بودیم""کاشکی خونه هامون بهم خیلی نزدیکتر بود تا واسه دیدن هم که یه چیز عادی هست انقدر داستان نداشتیم، هر چند که هی بیشتر وقتا نذاشت این بعد مسافت رو حس کنم "امروز که هی بهم گفت...ای...
-
نمیدونم...
یکشنبه 10 فروردین 1393 22:00
نمیونم،شمام این حس رو دارید یا نه؟تایید هی تو دنیای مجازی و نظراش برام مهمه و یه جور حمایته،نمیدونم دقیق چه حسیه...اما اینکه هر چیزی که من روی فیس بوک میزارم،چه عکس یا ویدیو یا مطلب ،چه عکسی که تو اینستاگرام اپلود میکردم و یا نظر گذاشتنش اینجا برای هر مطلب...حس میکنم نشون میده که برام وقت میگذاره،این ملاک نیست ها اما...
-
خب ولش کن
یکشنبه 10 فروردین 1393 19:06
من نسبت به کلمه "خب ولش کن" حساسیت دارم و یعنی که عزیزم حوصله ندارم بیا ماسمالیش کنیم!
-
روز نهم
شنبه 9 فروردین 1393 23:31
صب با اینکه شبش سه خوابیدم پنج دقیقه مونده به هفت پاشدم که هی رو بدرقه کنم...امکان نداره هی وقتی میخاد بره چشمامو باز نکنم و بدرقه ش نکنم...بعد تا یه ساعت بعد خوابیدم و وقتی پاشدم یادم اومد هی دلش سالاد سزار میخاد و تصمیم گرفتم سسش رو هر جور شده پیدا کنم و یاد بگیرم،مشغول پیدا کردن دستور سسش بودم که دوستام زنگ زدن که...
-
روز هشتم
جمعه 8 فروردین 1393 00:52
جمعه هی که رسید هیچ کس خونشون نبود،خانواده رفتن سفر...هی خوابید و منم داشتم میزاقاسمی درست میکردم،جاتون خالی خیلی خوشمزه شده...بعد دوتایی فیلم دیدیم و هی همراه دوستاش رفت یه سری به دوستشون که پدربزرگش فوت کرده بزنن،منم واسه خودم تو خونه بودم و مامان و بابا بعد از ناهاری که من درست کردم و خوردنش باز دوباره رفتن...
-
روز هفتم
پنجشنبه 7 فروردین 1393 23:45
صب پاشدم...اثری از دندون درد دیشب که تا سه صب بیدار بودم نبود...دلم میخاست هی بیدار بود اما خوابش میومد و خوابید و بهشم نگفتم دندونم درد داره...صب هفت نشده چشمام رو باز کردم صداش کردم و بدرقه ش کردم و نزدیک هشت خوابیدم تا نه و نیم...بعد هم صبونه و خونه بودم و دم ظهر با دختردایی مامانم رفتیم پیاده روی و سری به اون کوچه...
-
روز ششم
چهارشنبه 6 فروردین 1393 23:57
به بابا گفتم:"بابا،چند وقتیه میخام با دوستم هی برم بیرون...ولی هردفعه نشده!امروز بعد از عید دیدنی برنامه ای نداریم که بهش بگم؟میشه باهاش برم بیرون؟" بابا درحالیکه داشت روزنامه میخوند عینکش رو برداشت گفت:"همون دوستت که الان سربازه؟" سرمو تکون دادم که عینکش رو زد و گفت:"برو دخترم،مراقب باش"...