-
روز پنجم
سهشنبه 5 فروردین 1393 23:56
صب که هی رو بدرقه کردم دوباره خوابم میومد،چشمامو بستم و خوابیدم....از خواب که پاشدم فهمیدم امروز برنامه پیک نیک داریم ، آخه بابا داشت جوجه هارو آماده میکرد و مامان وسایل میچید....همه آماده شدیم،ما و خاله اینا و مامانی....تمام مدت آرنیکارو تو ماشین خوابوندیم....بعدش من و بابا با هم آتیش درست کردیم و بابا داشت بهم یاد...
-
روز چهارم
دوشنبه 4 فروردین 1393 23:55
امروز که هی رفت خوابیدم و وقتی پاشدم بامامان و بابا رفتیم یه طلافروشی تا دستبندم رو درس کنن...بعدشم از بناب کباب گرفتیم که حرف نداشت...عمو اینا(اونی که تهرانه)اومدن خونمون و دور هم بودیم و بعدش مامان اینا همگی رفتن بیرون و من تنها موندم...تا به پاسگاه هی زنگ زدم گفت دارم میام خونه...اونم تنها بود و خودش شام درست کرد و...
-
روز سوم
یکشنبه 3 فروردین 1393 23:57
روز سوم...صب پاشدم و تو طول روز یکم اینترنت گردی کردم...بعدش هی هم اومد خونه و اونا هم مهمون داشتن،میخاست بعد از اینکه دایی هاش رفتن بیاد دنبالم اما ما عصری مهمون داشتیم!نشد...بعد داشتم به هی غر میزدم که از این عید و تلفنا و مهمونا بدم میاد...خیر سرمون تعطیلات میخایم راحت باشیما...بعد هی یه حرفی زد که حتی تصورشم واسم...
-
روز دوم تعطیلات
شنبه 2 فروردین 1393 23:45
روز دوم در حالی شروع شد که من از دیشب بیدار بودم!خوابم نبرده بود و صب تا آرنیکا چشاش رو باز کرد باهاش بازی کردم که کسی بیدار نشه...وقتی بغلش میکنم خیلی آروم میشم...بوی بچه میده!بعد براش شیر خشک درست کردم و خوابوندمش...عاشق خنده های کم جونش موقع خوابم...وقتی تو اوج خوابه اروم میخنده ...بعد هم هی بیدار شد و آماده شد و...
-
اول فروردین + یک درگیری ذهنی
جمعه 1 فروردین 1393 23:59
خب سال نو مبارک،ایشالله که سال جدید برای همه سال خیلی خوبی باشه...دیشب همه خونه مامانی جمع بودیم و مامانی یه سبد پر کادو مخصوص نوه ها داشت!یه عطر سی اچ خیلی خوشبو کادوی من بود،سی اچ یا کارولینا هرا...بابا بهم پول داد...آرش و خاله بهم پول دادن و یه عطر مُنت بلنس...مامان برام کوکو شنل نُیر خرید...کلی عیدی گرفتم...امسال...
-
زندگی یعنی تعادل
پنجشنبه 29 اسفند 1392 12:33
دیشب این عکس رو به هی نشون دادم که ببین چه خوشگله...خداییش خیلی قشنگه!من تابستون یه جای این شکلی رفتم تو میگون با دخترعمه ها و فامیلا که ویلای دوست دخترعمه بود و هی اونموقع داشت تو گلستان یه پروزه کار میکرد و یادشه...خیلی ویلای شیکی بود و سه طقه حیاط بود و طبقه پایین که از جاده خیلی پایین تر بود استخرش بود و طبقه وسط...
-
صبونه کافه تایم آخرین صبح سال ۱۳۹۲
پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:56
تازه رسیدم خونه...ساعت نه رفتیم...صبحونه رفتیم کافه تایم...موزه زمان نزدیک تجریش...یه حیاط سرسبز بارون خورده با بناهای قدیمی...نم بارون خیلی قشنگ بود...جای هی خیلی خالی بود...خیلی!منوی صبونه مثل اردک آبی حالت بوفه بود و رو میزا هر چیزی بگید بود و کلی خوردم...شکلات صبونه...انواع ژامبون و سوسیس..یه جور کیک خوشمزه...عسل...
-
آخرین پستهای سال ۹۲
پنجشنبه 29 اسفند 1392 07:48
خونه تو سکوت عجیبی فرو رفته...آرومه...تو جام پیچ و تابی به بدنم میدم و به دامنه کوه و هوای بارونی نگاه میکنم...ما بالاترین نقطه شهر زندگی میکنیم و نزدیک ترین جا به کوهیم!هوای اینجا خیلی خوشگله...هی همین الان از پیشم رفت...به دیشب و حرفامون که فک میکنم یه لبخند قشنگ میشینه رو لبام...دیشب شب قشنگی بود...آخرین شب نود و...
-
اگه سرنوشتمون باشه...
چهارشنبه 28 اسفند 1392 23:59
هی:شی؟ شی:جونم؟ هی یکم مکث میکنه و میگه:میخام مادر بچه م تو باشی اگه سرنوشتم پدر شدن هست ... شی اشکی میشه...بغض میکنه و به این همه تسلیم بودن هی قبطه میخوره:اگه سرنوشتم پدر شدن باشه! بعد آروم تایپ میکنه:ایشالله که هست تو سرنوشتت...من افتخارمه مامان بچه هات باشم تخس... آخرین شب ۹۲ ییت بخیر مرد من... هی:تو هم همچنین...
-
آقای محترم
چهارشنبه 28 اسفند 1392 13:52
اینکارا اجباری نیست..اصلا کاری که به اجبار انجام شه قشنگ نیست مثلا تو این جمله که میگه قبل از شوهرت چشم بر هم نگذار و پیش از او بیدار شو ! من خودم دوس دارم اینجوری باشم ولی با عشششششششق اینکارو کنم. دوس دارم اگه همسرم بخواد بره سرکار قبلش بیدار شم صبحونه حاضر کنم براش،با اون صبحونه بخورم و بدرقه اش کنم ولی بازم میگم...
-
گل شمعدانی
چهارشنبه 28 اسفند 1392 08:31
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز. زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد ، از مقایسه او...
-
چهارشنبه سوری در خانه!
چهارشنبه 28 اسفند 1392 00:07
بیرون حسابی شلوغه...نشستم و با تبلتم دارم برات مینویسم هی...میدونی هی؟!باید بهت بگم که از اینکه امشب تو خونه ام و حتی دلم نمیخاد تا جلوی درم برم حس بدی ندارم...چون که دلم نمیخاد برم اما بیشتر فکرم مشغوله اینه که چرا اینجوری شدم و چه اتفاقی افتاده؟چی شده که شی که یه سال هم چهارشنبه سوری خونه نبود و هر سال یه پارتی و...
-
آخرین قرار سال 92
سهشنبه 27 اسفند 1392 11:09
از سرکار اومد دنبالم...هیچ آرایشی نداشتم،حتی کرم...فقط یه برق لب زدم که همراهم بود،اما خب معمولا خیلی آرایش نمیکنم و دلم نمیخاد هی بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم جا بخوره که این همون شیه خودمه؟!فک میکنم بیشتر وقتا اصل قیافم رو دیده اما همیشه ریمل میزنم چون مژه هام بلنده و اگه نزنم چشام انگار خوابه!!!!خاطره |های...
-
سه روز باقیست...
دوشنبه 26 اسفند 1392 09:00
دیروز با هی حرف زدم...کمردردم هنوز هست اما گفتم خوب شده تا نگران نباشه!تلفن رو که قطع میکنم دلم براش بازم تنگ میشه...صداش تو گوشم میپیچه که گفت:"ببخشید نتونستم 24ام کنارت باشم...مرسی که منو درک میکنی...ده ماه شد"لبخند رو لبامه...با خودم فک کردم "شاید فردا ببینمش،اگه ببینمش میشه آخرین دیدار سال...
-
نود و سه با شکم آغاز می شود!
یکشنبه 25 اسفند 1392 08:58
دیشب هی خیلی دیر رسید!اولش فک کردم دیگه نمیاد اما ساعت 11و نیم شب رسید...تا قبل از اینکه بیاد با وجود کمردرد بد،نشستم طراحی کردم و با خودم آهنگ زمزمه می کردم که مسجش رو دیدم...رسید،گشنه بود و شام خورد و به اصرار خودش نشستیم پای ومپایر دایریز،میدونم چقدر خسته س...الهی...بیشتر از اینکه خودش دلش بخاد ببینه ، دلش میخاد من...
-
بعضی وقتا
شنبه 24 اسفند 1392 12:53
صورتت بعضی وقتا خیلی خسته و داغونه... موهات بعضی وقتا نامرتب و کثیفه... هیکلت بعضی وقتا رو فرم نیست... بعضی اوقات خیلی لاغر میشی یا خیلی چاق... لباسات بعضی وقتا درست و حسابی نیست... بعضی وقتا حوصله نداری به خودت برسی... پس بهتره کسی رو پیدا کنی که تو اینجور موقع ها نگران کم شدن دوس داشتنتش نباشی... و تو رو هر جوری که...
-
و یه ماه دیگه...
شنبه 24 اسفند 1392 09:00
امروز روز خوشگلیه،چون یه بارون آروم میاد...صداشم میاد...هوا تمیزه...حموم آبگرم دیشب باعث شد شب رو خیلی راحت بخابم و یه ذره کمردردم کم شده...امروز روز قشنگیه...امروز 24 اسفند ماه نود و دوئه...این همه مدت رو کنار هی خوب و خوش گذروندیم و درسته یه جاهایی نارحتی بود اما همه اینا روند طبیعیه هر رابطه ایه و نمک رابطه س دوماه...
-
پنج شنبه دلگیر
جمعه 23 اسفند 1392 14:00
پنج شنبه ی دلگیری بود...شایدم من بهونه گیر شده بودم،به همه چیز پیله می کردم و غر میزدم و دلم میخاست یه دعوا را بندازم ! بعضی وقتا آدما اینجوری میشن دیگه...بچه ها زنگ زدن که شی پاشو بساطتو جمع کن،دخترونه داریم می ریم باغ خاله مریم...جمعه عصری میایم...انقد بی اعصاب بودم که وقتی گفتم نه . دوباره اصرار کردن حسابی بهشون...
-
در باب آرایشگاه و شوی لباس
چهارشنبه 21 اسفند 1392 22:00
چه بارون خوشگلیه...چه هوای قشنگیه!همین الان با هی حرف زدم...اونجا خیلی شلوغ بود و ترجیح دادم قطع کنم تا به کارش برسه و مشکلی پیش نیاد...حرف که زدیم گفت تنبیه شده و فردا نمیاد!خندیدم اما خوشحال نشدم که...اما خندیدم تا نارحت نباشه و خودشو سرزنش کنه...بهش گفتم اشکالی نداره و یه روز دیگه همدیگرو میبینیم...اما خدا میدونه...
-
یه صحنه جلوی چشمام بود که نمیرفت...
چهارشنبه 21 اسفند 1392 11:45
دیروز یه صحنه جلوی چشمام بود که نمیرفت...بعد از کار اومدم خونه و نشستیم پای فیلممون...اما این صحنه ذهنم رو مشغول کرده بود...تو مهمونی اون اولا خیلی وقت پیشا، وقتی من می رقصیدم و هی از دور رو یه مبل نشسته بود و نگام میکرد،انقدر دود قلیون جلوش بود که نمی دیدمش!دلم میخاست نگاش کنم،دلم میخاست برم پیشش اما فقط نگام...
-
مقاله ای در باب محل زندگی و آرزو بافی های شی(علمی-تخیلی)
سهشنبه 20 اسفند 1392 11:42
امروز شرکت تو یه سکوت قشنگ و عجیبیه!از صب یه سری کار داشتم که انجام دادم و الان نشستم جلوی پنجره و هرازگاهی بارون رو نگاه میکنم و چایی میخورم با تُبلرن و تایپ میکنم...امروز هی میاد خونه و تا فردا صب کنارمه دیروز داشتم برای خودم مثل خیلی وقتا که آرزوبافی میکنم آرزوبافی میکردم...یه بار یادمه هی فرق "رویا" و...
-
کول کاپ...
سهشنبه 20 اسفند 1392 08:45
دیروز بعد از شرکت با دوستم پریا رفتیم چندتا مرکز خرید دیدیم از جمله ونک...بیشتر از این که دلم بخاد خرید کنم دلم میخاست شوروشوق و تکاپوی سال نو رو ببینم...دست فروشای بغل خیابون...گل فروشا...صدای خنده و حرفا...پاساژای شلوغ...این ویترینا با سلیقه من اصلا جور درنمیاد و چیزی چشمم رو نگرفت جز ایستگاه شکم!توی پاساژونک روبروی...
-
نیمه گمشده
دوشنبه 19 اسفند 1392 14:00
دیروز عصری با هی نشستیم پای ومپایردایریز...از عصر ساعت هفت و نیم نشستیم پاش تا ساعت ده و نیم شب...این وسط یه ده دقیقه ایم استراحت و شام و اینا بود...بعدش که حسابی داره موضوع برام جالب میشه!هیجان انگیزه...چقدر خونه النا اینا خوشگله...و چقدر تختش دوس داشتنیه!تخت بزرگ و گرم و نرم...تازگیا دارم به این فک میکنم که چقدر...
-
تزریق انرژی
یکشنبه 18 اسفند 1392 11:00
دیروز انقدر تایپ داشتم که وقتی رسیدم خونه انگشتام درد میکرد!اما یه انرژی تو وجودم بود که از صب اول صب بهم تزریق شده بود...درست وقتی که ساعت 6:57 دقیقه صب یه روز اسفندی هی بهم مسج داده بود:"قربون چشمای بستت بشم"...و وقتی چند دقیقه بعد چشمام رو باز کردم و خوندمش وجودم پر از یه حس خوب شد که آثارش باهام باقی...
-
به داشتنت افتخار میکنم
شنبه 17 اسفند 1392 10:10
پنج شنبه...روز خوبی بود...تا شب خونه بودم و شب به پیشنهاد مامان و بابا خانوادگی رفتیم خرید آذوقه ولی از اونجایی که شی زود خسته میشه وسط فروشگاه با کلی خرید تنهاشون گذاشتم و رفتم تو قسمت لوازم ارایشی و زنگ موها و شامپوها...بعدشم چون دیدم خسته ام رفتم تو کافی شاپش نشستم کنار یه پیرمرد و پیر زن و با گوشی از اینترنت...
-
مروری بر گذشته(پستی طولانی)
جمعه 16 اسفند 1392 20:00
نمیدونم چی شد...داشتم به کل رابطمون فک میکردم که آیا تاحالا بهم بی احترامی کردیم؟سر هم داد زدیم؟با هم تند رفتار کردیم؟هر چی فک کردیم چیزی یادم نیومد...ما تابحال نه داد زدیم،نه قهر کردی،نه حرمت شکستیم ...ما از هم نارحت شدیم اما بی احترامی نکردیم...وقتی نارحت شدیم سکوت کردیم...که تنها ناراحتی که شد سکوت طولانی ما مربوط...
-
جونم به جونش بسته س!
پنجشنبه 15 اسفند 1392 08:34
شی داره از تو تخت خوابش براتون مینویسه...ساعت ۸ صبح روز پنج شنبه ست و دیروز یه روز خیلی خوب بود!امروز شرکت نمیرم چون حالم خیلی خوب نیست...البته به هی نگفتم چونکه دلم نمیخاد وقتی تو پاسگاه و سر پستشه اذیت شه و به فکر و نگران باشه...دیروز بعد از کار هی اومد خونه و نزدیکای تعطیل شدنم گفت میاد دنبالم!خیلی حس خوبیه...آخه...
-
حس ساعت حوالی شیش 13 اسفند!
چهارشنبه 14 اسفند 1392 09:00
دیروز روز عجیبی بود!خب با کار شروع شد...کارای بیرون...ملاقات با آقای توسلی یکی از سهامدارامون،رفتن به روزنامه رسمی کشور و بدو بدوهای اونجا،رفتن به دفتر مرکزی...دست آخر هم از یه مغازه یه سری خرت وپرت خریدم...سس هاینز،چندتا شکلات تُبلرون،چند تا بسته شکلات افتر ایت و پودر سوخاری KFC و اینا! از کار یه راست رفتم خونه خاله...
-
در باب خرید جو
دوشنبه 12 اسفند 1392 19:30
دیروز از هایپر استار یه نوتلایی خریدم با یه بسته پنیر هالومی(نوعی پنیر کبابی که برای اولین بار دبی خوردمش و مزش فوق العادس!)با یه تیرامسوی نسکافه ای ...بعدشم طبق راهنمایی و تماس های تلفنی مکرر روزبه(پسر همکارم که توی کامپیوتر و لپ تاپ وارده)یه لپ تاپ دوس داشتنی خریدم...اسمش رو میخام بذارم جو...آخه قیافش خیلی خستس و...
-
بیشتر بهت گره میخورم...
یکشنبه 11 اسفند 1392 12:46
دیروز هی قبل از اینکه من از سرکار بیام خوابش برد و این خواب انقدر سنگین و طولانی بود که تا هشت شب ادامه پیدا کرد...حساب کنید از چهار دیگه خوابید تا هشت،این وسط هی مسجارو می دید و دوباره می خابید...بهش زنگ زدم اما نخیر...آقا خوابش سنگین بود،با خودم گفتم حقم داره...طفلکی خستس...بعد سومین بار زنگ زدن دیگه ترسیدم که نکنه...