-
یک جمعه
جمعه 9 اسفند 1392 23:45
شب قبل خیلی خوب نخوابیدم و بیدار بودم و وقتی هی پاشد هم بیدار بودم و خداحافظی کرد و رفت...برای خودم قهوه دم کردم...صب جمعه و همه خواب و من بیدار...ساعت 9 راهی کلاس شدم ،حس خوبیه وقتی در کیفت رو باز میکنی و عطر نرگس میپیچه...از اتفاقای دیروز یه لبخند رو لبم نشست... دلم هوای هی رو کرد...از ته دلم هی رو دعا کردم... بچه...
-
پنج شنبه با طعم عشق
پنجشنبه 8 اسفند 1392 23:56
پنج شنبه...این روزم از اون دسته ای هست که خاطره هاش توی ذهنم حک میشه...هی بلوزی رو پوشیده بود که باهم خریده بودم و خیلی هم بهش میومد...خیابون شریعتی جاییکه هی بدنیا اومده ، امروز شد جایی که یه خاطره قشنگمون ثبت شد و هر بار از اون خیابون نزدیک تجریش رد شیم یاد اولین بارمون میفتیم...پاستیل و دنت...خجالت من و خنده و بغل...
-
چیدن یا چیندن...مسئله اینست!
چهارشنبه 7 اسفند 1392 23:58
بعد از شرکت با مامان و بابا رفتیم هایپر استار تا یکم بگردیم و خرید کنیم...یه سری به آدیداس و منگو زدم...همون اول فروشگاه مامان و بابا گفتن میرن سمت خوراکی ها و خرید و منم رفتم سمت آدیداس و منگو بنتون...تنها جایی یه چیزی خوشم اومد منگو بود و اونم یه کیفش که خیلی خوشگل بود...بعدش رفتم سمت دوربین عکاسی ها و لپ تاپ...
-
وقتی یه عشق تو زندگیت هست دنیا برات بهشته!
چهارشنبه 7 اسفند 1392 11:40
دیروز همینطور که تو شرکت کار میکردم چشمام به ساعت بود تا هی برسه...اما نیومد!حدس میزدم که کاراش زیاد بوده و نتونسته...اما دلم نگران بود،تحمل کردم تا وقتی از شرکت رسیدم خونه...زنگ زدم و متوجه شدم نیست و حتما بیرون گذاشتنش سر پست...مطمئن شدم امروز هم اومدنی نیست...باور حجم دلتنگیم برای خودم باورکردنی نبود...تصمیم گرفتم...
-
چرا آدمها عاشق و معشوق نمیمونن تا برای هم جذاب و خواستنی بمونن؟
چهارشنبه 7 اسفند 1392 09:07
آدمهای زیادی هستند که با وجود عشق و علاقهی وافر پیش از ازدواج و تلاش زیاد در راه وصال یار، چند سالی که از ازدواجشون میگذره، بیحوصلگی و روزمرگی و غرولند جای شور و شوق و هیجان و حرفهای عاشقانهی روزهای نخست زندگیشون رو میگیره. و چه بسا که بعد از مدتی احساس کنن که انتخابشون اشتباه بوده... سرخورده و مأیوس میشن و...
-
مای بِست فِرند...
سهشنبه 6 اسفند 1392 21:00
یکی از قشنگترین لحظه ها وقتیه که یه دوستِ صمیمی که چندی سالیه رفته فرنگ رو وایبر بهت مسج بده و بعد از چهارسال بگه که داره میاد ایران!این دوستم چهارسال پیش رفت امریکا و درارتباط دورادور بودیم...اونجا مشغول تحصیل بود...تو اوج روزای دبیرستان باهم بودیم و یه رابطه خاصی بینمون هست،دوس داشتنیه!خواهرش با یه مرد المانی ازدواج...
-
داستان شماره یک
سهشنبه 6 اسفند 1392 18:00
سیما و وحید قبل از ازدواج هشت سالی با هم دوست بودند و وقتی بهم رسیدند فک کردن دیگه هیچ اتفاقی بهترین از این ممکن نیست!برای رسیدن بهم خیلی صبر کردن...درواقع سیما صبر کرد و خواستگاراش رو رد کرد چون عاشق وحید بود...وحید هم عاشقانه سیما رو دوس داشت و شب و روز زحمت کشید و یه سرمایه ای برای زندگیش فراهم کرد و سربازی هم...
-
باارزش های دوس داشتنیِ شی
سهشنبه 6 اسفند 1392 09:43
همیشه اینکه یه چیز باارزش و قدیمی داشته باشم که از مامانِ مامانِ مامانِ مامانم بهم برسه برام یه آرزو بوده،وقتی مامانم یه چیزی بهم بده و بگه این رو بده به دخترت و اگه دختر نداشتی به عروست بده تا اونم بده به دخترش یا عروسش و به این ترتیب یه چیز گرانبها از یه نسل بمونه!مامانم چندوقت پیش برام یه آویز خریده بود و یه پلاک...
-
دوران دوستی مجالی است برای ساختن بستر برای داشتن زندگی بعد از ازدواج بهتر نه صرفا تفریح و ارضای نیازها !
دوشنبه 5 اسفند 1392 21:00
موضوع طولانی اما کاملا جامع هست...آمار طلاق خیلی بالا رفته و از طرفی آمار ازدواج هایی که سنتی نیست و بیشتر دوستی قبل از ازدواج هم هست بالا رفته و یه رابطه مستقیم بین این دو وجود داره! یکی از دلایل شکست خوردن روابط دوستی قبل از ازدواج اینه که دل شما خیلی جلوتر از عقلتان حرکت خواهد کرد و هر آلارمی که عقل و هوش و حواستان...
-
دو حس دیشب
دوشنبه 5 اسفند 1392 13:30
دیشب مراسم سالگرد عروسی آرش و الناز بود و آرش یه انگشتر جواهر برای الناز خریده بود که خیلی خوشگل بود...خانواده آرش یعنی مامانش و خواهرش و شوهرش و خاله و همه بودن و ماها....شام خوشمزه،یه کیک کاراملی فوق العاده و دسر توتفرنگی...تمام مدت دخترخاله کوچولو خواب بود....و منم بغل تختش نشسته بودم تا چشماش رو باز کنه،خاله میگه...
-
لیست خرید
یکشنبه 4 اسفند 1392 15:43
یکی از حسای خوبی که به ادم دست میده وقتایی که یهو یه چیزی از کمدت پیدا میکنی که یادت رفته بوده داریش...تو کمدم داشتم میگشتم که کارتون کفشای رانینگم رو پیدا کردم....یه رانینگ نوی نایک که یکی دوبار تو باشگاه قبلا پام کرده بودم اتفاقن تو فکر خرید یه رانینگ رنگی و جیغ بودم که میخرمش اما اینم پیداش شد!بعد اینکه بدم نمیاد...
-
چرا که نه؟
شنبه 3 اسفند 1392 23:58
امروز شرکت خیلی سرم شلوغ بود و حسابی کار داشتم،دوستم پریا با یه شاخه گل آخر وقت اومد پیشم و منتظر موند تا کارم تموم شه،شاخه گل هارو هر دفعه مهدی براش میخره و پری هم چون نمیتونه ببره خونه یا پیش اون میذاره یا پیش من مونده!همراه با مهدی آدم جدیدش از صب رفته بودن جایی و بعد هم اومده بود پیش من تا منو ببره خونشون،همین طور...
-
:(
شنبه 3 اسفند 1392 22:18
از ظهر دلم خیلی میخاست که با هی حرف بزنم و تصمیم داشتم وقتی رفتم خونه شب بهش زنگ بزنم اما هربار که زنگ زدم یه چیزی پیش اومد که نشد، کار هی اونجا یه جوریه که باید حواسش خیلی جمع باشه و کارش رو باید بادقت انجام بده...دفعه سوم که خواستم زنگ بزنم دیگه مامان و بابا رسیدن خونه و نشد زنگ بزنم و چون فهمیدم منتظر که دوباره زنگ...
-
نامه ای برای دختر یا پسر آینده من
شنبه 3 اسفند 1392 10:00
عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی من فقط می خوام تو خوشبخت باشی اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر . از "ترین" پرهیز کن خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی حتی نخواه خوشبخت ترین باشی بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن همین...
-
چکیده ای از دیدار جمعه
جمعه 2 اسفند 1392 23:45
هی دوباره منوال برنامه هاش تغییر کرده و شبا نمیاد خونه،فعلا،پنج شنبه هم که عصر یه سری به دوستم شیما زدم و پسرعموش و دوستاشون هم جمع شدن و بعد از مدتها همه رو دیدم و تا بعد از شام اونجا بودم و میدونستم کلاسم کنسلِ فردا صب و دلم رو صابون زده بودم واسه خواب جمعه اما وقتی گوشیم رو روشن کردم مسج اومده بود که کلاس تشکیل...
-
جدی نوشت
پنجشنبه 1 اسفند 1392 13:08
و خیلی جالبِ که بااینکه هی خودش به من میگه گوشیش رمز داره وقتایی که خونه نیست واتزآپش تایماش بازهم مثل قبل بعضی روزا یا وقتا (نه همیشه) عوض میشه و پنج شنبه ظهر وقتی من آنلاین بودم،آنلاین بود!حالا باز خوبه که مسج هامون روپاک میکنه اما خب فک کنم میتونید بفهمید چه حسِ بدیه کلا ، مخصوصن وقتی هی بهت میگه رمز داره و بازهم...
-
به این میگن یه آخر سال ایده آل
چهارشنبه 30 بهمن 1392 15:42
امروز جواب آزمایشام حاضر میشه و بعد از شرکت میرم که اونا رو بگیرم،آزمایشام چک آپه...از امپول زدن و خون دادن و عمل و دندون پزشکی و اینا هم میترسم و هم وحشت دارم اما هی گفته اگه وقتایی که مریض میشم امپول نزنم ازم نارحت میشه،چون میگه با امپول زودتر خوب میشی...منم با خودم فک کردم میتونم درد و ترس امپول رو تحمل کنم اما...
-
حس خوب
چهارشنبه 30 بهمن 1392 09:00
حس خوبیه وقتی نصف شب که میخاین بخابید و میگه:واست چی بیارم...؟ میگی:نوتلا...چند دقیقه بعد عکسی میفرسته از نوتلایی که اورده! و بعد میگه:تو ویارِِ منی دیگه! حس خوبیه وقتی میگه:میخام صدای قلبتو گوش کنم،ملودی زندگیِ منه... حس خوبیه وقتی صب بهت میگه:دست کوچولو جادو میکنه،جووونم به این زندگی. حس خوبیه وقتی میگه خدایا...
-
تو خونه هر شکمویی!
سهشنبه 29 بهمن 1392 22:00
از سرکار میرسم خونه و وسایل ورزشم روبرمیدارم،رانینگ های عزیزم،لباسای ورزش،بطری اب که توش لیمو تازه ریختم...هندزفری خرابه و فعلا موزیکای باشگاه رو گوش میدم ولی باید یه هنذزفری خوب بخرم!همینطور که با مامان حرف میزنم یه مقداری میوه و برشتوک میخورم و بعد راهی باشگاه میشم،باشگاه خیلی شلوغه امروز و مربی هم نیست...شروع میکنم...
-
که دنیا ندیده!
سهشنبه 29 بهمن 1392 18:00
پشت میز ناهار همزمان با رئیس فعلی ناهار خوردم،مرد خیلی خوبیه...از اون دسته ایه که هر چی میگذره توگذر زمان جاافتاده تر و بهتر میشه و معلومه ورزشای جوونی الان آثارش رو نشون داده و هنوزم چهارشونه و رو فرمه...هر روز یه ست شیک می پوشه و بوی عطرش کل شرکت رو برمیداره...خودش خیلی وقت پیش ها گفته بود تو دهه بیست سالگیش تنیس...
-
عاشقانه آرام و بی انتها
دوشنبه 28 بهمن 1392 17:15
کاش وقتی همخونه هی شدم...کاش وقتی شبا خواستم پیشش بخابم تا صب، انقدر خوابش سبک باشه...انقد حواسش به من باشه که وقتایی که حالم خوب نیست ،سردمه ،گرممه...بفهمه... عاشق این دیالوگ شدم وقتی یه مرد بعد از سال ها ازدواج سرمیز صبونه به عشقش، زنش گفت:"دیشب اتاق گرم بود عزیزم؟خیلی عمیق نفس می کشیدی تا صب..." و این...
-
کسی که باهام صادقه حتی اگه راستش برام خوشایند نباشه...
یکشنبه 27 بهمن 1392 17:40
الان که از پشت میزم تو شرکت آپ میکنم میدونید بعد از یه روز کاری شلوغ یهو چی لبخند رو لبم آورد...وقتی پنجره نیمه باز بود یه نسیم ملایم میخورد به صورتم...وقتی به صدای سوت زدن رییس گوش می دادم که آشپزخونه مشغول خوردن قهوه بود و بوش دیوونه کننده بود... آروم سوت میزد و امروز خوشحال بود و فهمیده بودم سالگرد دهمین سال...
-
اینطوری...
یکشنبه 27 بهمن 1392 08:00
دیروز که هی ساعت نه و نیم شب رسید و مسج داد:"اومدم نفسم،سلام عمرِ من"انگار دوباره انرژیم برگشت! بعدشم که شام خوردیم و هی پُرتره منو کشید یکی از بهترین طراحاس!بعدشم که ساعت از ده و نیم که گذشت دیگه از هی خبری نداشتم...ینی اولش گفتم حواسش نیست ولی بعد که ساعت شد یازده کم کم نگران شدم!اما از یه طرف حدس زدم...
-
دلم میخاد با هی ...
شنبه 26 بهمن 1392 09:00
دلم میخاد با هی یه سریال رو دوتایی ببینیم اما هی وقتش رو نداره دلم خیلی وقته که سریال "ومپایر دایریز" رو میخاد تا شبا که هی میرسه ساعت 10 هر شب یه سریال 45دقیقه ایش رو دوتایی ببینیم.خُب آخه دلم میخاد!حالا باید یه فکری کنم اما خب هر جوریه ومپایر دایریز رومیخام...دلم میخاد با هی یه سریال رو از اولش ببینیم♥
-
در بابِ ولنتاین
جمعه 25 بهمن 1392 23:25
وقتی بعد از یه روز کاری شلوغ برمیگردی و بهم میگی:"کل دلتو بریز بیرون..." بعدم از دیشب و قضیه اینستاگرام میگیم...و من بازم برات شفاف میکنم که " هی !تو فالو نکردی،اینو مطمئنم...اما مطمئنم یکی اینکارو کرده وقتی من و تو شام میخوردیم. . .و این برام مهمه که چه کسی و چرا دوباره اون چیزی رو که آنفالو شده دوباره...
-
یک جمعه
جمعه 25 بهمن 1392 18:55
جمعه از صب تا شب رو خونه ام،کلی میخابم و استراحت میکنم...طرفای ظهر دارم برای خودم چایی دم میکنم و اهنگ زمزمه میکنم که وایبرم صدام میکنه...کسی خونه نیست،انقدر سکوت اینجوری که با خودم تنهام رو دوس دارم و باهاش حال میکنم...خاله واسم عکس فسقلی رو فرستاده بود...دختر کوچولوی بامزه...بعدشم دیدم محمد علی زیاد بی راه نمیگه که...
-
در استانه دهمین ماه...
جمعه 25 بهمن 1392 09:18
با مشورت تصمیم میگیریم که هی بیاد و امروز بریم به یه جای قدیمی تهران تا هم اونجارو ببینیم و هم هی خرید کنه...تا هی بیاد آماده میشم و منتظرم...میرسه زنگ میزنه میگه اگه تا دو دقیقه دیگه پایین نباشی امشب نه کولت میکنم نه میبرمت مسواک! میخندم...امروز به یاد اون اردیبهشت کنار همیم... تو پارکینگ لاله زار ماشین رو پارک...
-
ازدواج و عشق...
پنجشنبه 24 بهمن 1392 14:05
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.. چند روز بعدش بهم گفت کتابت رو خوندی...
-
می خوام این نامه رو به بچگی آدم بزرگا تقدیم کنم...
پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:34
همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را، یک...
-
تلخ و جدی...
چهارشنبه 23 بهمن 1392 20:53
دلم میخاد یهو برم با دقت تمام کسایی رو که هی فالو میکنه نگاه کنم و ببینم چندتاشون رو دوس دارم،کارداشیان، ال پاچینو،رابرت دنیرو،سلنل،زک افرون،جنیفر،شاکیرا،لیدی گاگا،ریحانا،مگان فاکس،پیج مخصوص شعرا...همینجوری نگاه میکنم میبینم تا میرسم به چندتایی که یه ذره شاخام درمیاد!یه سری توی همشون میزنم تا ببینم سلیقه هی به کدوم...