-
حس خوب...
چهارشنبه 23 بهمن 1392 16:37
حس خوب ینی وقتی سر کار داری از خستگی میمیری زنگ میزنه و تند تند میگه:"فردا کلا مرخصی گرفتم..." بهش میگم:فردا دو میای خونه؟ میگه:"نه کلا مرخصی گرفتم!" ذوق میکنم...خستگیم درمیاد... تهش میگه:"شبم میام خونه ها...." آخ جووووون ، مرسی پدر اسمونی!♥
-
از باشگاه
چهارشنبه 23 بهمن 1392 14:56
خب وقتی وارد باشگاه میشم با خیلی چیزا برخورد میکنم که برای من علامت سوال خیلی جالبه!انقدر گذروندن وقت تو باشگاه برام شیرینه البته به گذروندن وقت توی جام تو تختم نمیرسه...به قول یکی همیشه به من میگفت تو عین این گربه کوچولوهایی که همیشه بدنشون دلش کش و قوس میخاد و دراز کشیدن... من عاشق دراز کشیدنم با چشای باز...خوردن...
-
بخند...منم میخندم
چهارشنبه 23 بهمن 1392 13:45
خب چند وقت پیش یه جعبه بزرگ مداد رنگی گرفتم که خیلی دوسش دارم...36 رنگه و فعلا جواب کار من رو میده...تو شهرکتاب مسول بخش هنر یه پسر جوونِ هنریه که هر وقت خرید دارم میرم پیش اون و خیلی خوب راهنماییم میکنه...اون روزم نشسته بودم جلوی قفسه مداد رنگیا و با دقت نگاشون میکردم که اومد و ازم سوال کرد که برای چه کاری میخام و...
-
یه دوربین به کجا که نرسید؟
چهارشنبه 23 بهمن 1392 09:00
اولش خیلی ذوق داشتم که ایده م رو هی بخونه...آخه من همیشه دوس دارم هی یه عینک بزنه به چشمش و عینِ همیشه که حواسش جمعه همه چی هست با دقت راجع به هر چیزی که میخایم بخریم بخونه و تحقیق کنه...راجع به کلاسایی که میرم بدونه و تحقیق کنه و بهم نظر بده...قبل از اینکه یه کفش رو بخرم خوب نگاش کنه و ببینه واسه کمرم ضرر نداره، جنسش...
-
بستنی و اسمارتیز
سهشنبه 22 بهمن 1392 22:45
سرمو میزارم رو پاش...داره تی وی میبینه از همون پایین بهش نگاه میکنم و میپرسم:"میدونی؟اسمارتیز و بستنی هیچ وقت با هم خوب نمیشن!اگه گفتی چرا؟" میگه:"چرا؟" میگم:"چونکه با بستنی که یخه اسمارتیز عین سنگ سفت میشه!حال نمیده..." میگه:اره عزیزم...راس میگی."
-
بغلی ترین دختر دنیا
سهشنبه 22 بهمن 1392 19:45
وقتی هنو داری تو فکرات و رویاها دست و پا میزنی و فک میکنی به اینکه "چی شد که ده ماه داره میاد؟چی شد که انقدر با هی حس راحتی کردی که ازش خواستی دوربین رو برات بخره؟(کاری که با هیچ کس نمیکردی!)چی شد که انقدر با این آدم راحت شدی که اگه بفلت نکنه شبا نمیخابی؟بعد با خودت فک کنی یادته اولین بار که تو مسج گفت بیا بغلم...
-
صدا و انرژی
سهشنبه 22 بهمن 1392 13:56
صب بین خواب و بیداری صداشو که بشنوی حس زندگیه ، صدای سرحال و خندونی که کلی قربون صدقت میره...دوباره خوابم برد با کلی حس خوب خوابیدم و ظهر بازم با صداش پاشدم... دوستت دارم♥
-
دلم یهو تنگ شد...
دوشنبه 21 بهمن 1392 23:24
وقتی دلت یهو میخاد باهاش حرف بزنی و میگن داره نماز میخونه... وقتی خیلی دلت تنگ شده! بالاخره باهات حرف زدم:)
-
وقتی هشتاد سالت شد...
یکشنبه 20 بهمن 1392 23:00
وقتی به هی میگم:هی؟ میگه:جونِ دلم؟ میگم:من دوس دارم بشینم رو پات هی ازت سوال کنما... وقتی سی سالمونه...چهل...پنجاه...شصت...تا روزی که هستم و زنده ام میشینم رو پات و بازم ازت سوال میکنم و توام همیشه باید باهام صادق باشی.خُب؟ هی:خب نگو ! بخدا میکنم اون لبارو بعد تو جیغ میزنی! "هی خشن ناک و ترسناک میشود...اینجور...
-
یه تصمیم
شنبه 19 بهمن 1392 13:00
یه تصمیم گرفتم که یادم رفت با هی درمیون بذارم...از این به بعد میخام یه دفتر بردارم و توش اسم رستورانای خوب و ادرساش و کلا پاتوق های خوب رو بنویسم و بعدش وقتی با هی نشستیم تو ماشین مثل علامت تعجب و علامت سوال بهم نگاه نکنیم و هی بگیم کجا بریم؟ کجا بریم؟ میخام یه لیست تهیه کنم و هرجا رو رفتیم تاریخ بزنیم و تیک بزنیم و...
-
یه جمعه با طعم اولین کمک هی♥
جمعه 18 بهمن 1392 23:59
جمعه صب بعد از یه صبونه خوب و مفصل...شوی یکی از دوستان بودم...مانتو و پاپیون و اکسسوریز،کارای قشنگی بود...دوست پسر این دوستم کافه داره و اکثر دختر پسرای کافه باز اومده بودن و دوست پسرش هم بعد از نیم ساعت با یه دسته گل خیلی قشنگ رسید...با بچه ها کلی کارا رو دیدیم و بچه ها یه مقدار خرید کردن،غروبش قرار بود من برم برای...
-
چقدر سخته وقتی دلت تنگ شده...
پنجشنبه 17 بهمن 1392 23:45
پنج شنبه بعد از کار اومدم خونه و بعد از استراحت یه سری به میلادنور زدم و هوس خوردن سیب زمینی با سس زیاد و پودر پنیر و موسیر کردم!البته هدف اصلی سر زدن به شهر کتاب بود اما از اونجایی که شی شکموئه یهو دلش میخاد!...همینطوری که داشتم روی سیب زمینیا سس میریختم یهو یاد هی افتادم...یه لبخند اومد رو لبم که الان پشت میز داره...
-
مرسی عشق...مرسی نفس
چهارشنبه 16 بهمن 1392 23:59
وقتی قبل از خواب و بعد از مسباک یهو بهم میگه:هفت روز دیگه... میگم:هفت روز دیگه چی؟ میگه:میشه 9 ماه تموم... قلبم تکون میخوره...بین تاریکی اتاق بالشمو محکم بغل میکنم و ته دلم میگم:"یادشه..."این از هر چیزی برام باارزشتره... میگم:9 ماه عالی و طلایی،کلی چیزا ازت یاد گرفتم...مرسی عشق. میگه:منم،مرسی نفس... هردومون...
-
چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچ کس نیست..
چهارشنبه 16 بهمن 1392 22:45
باید برم برای دادن یه سری سفته واسه امضا...هی هم باید بره سر پستش...نگران هست اما خیالش رو راحت میکنم،میدونم اگه پستش طوری بود که اجازه داشت تلفن بزنه تا زمانیکه برسم حداقل یه بار زنگ میزد تا خیالش راحت بشه که همه چیز مرتبه اما خب کارش طوریکه فک کنم توبیخ میشه...تو ازانس که نشستم راننده پسر جوونی بود که آدم محترم و...
-
وقتی...
چهارشنبه 16 بهمن 1392 14:00
وقتی هی میگه... "به جون هی من با خندت زندگی میکنم...دعا کن بیام پیشت،اخه من و تو جز پدر اسمونی کسی رو نداریم" دلم گرم میشه...
-
عوضش شام رو با هی عزیزم میخورم♥
سهشنبه 15 بهمن 1392 23:58
خیلی برف اومده...ساعت نه و ربِ شب انقدر بچه ها بهم زنگ میزنن تسلیم میشم که باهاشون برم بیرون،میدونم هی تا یه ربع دیگه میاد خونه...حواسم پیش بچه ها نیست...پیش هیِ...تا میرسه بهش میگم با بچه هام و دلم نمیخاد تنهاش بذارم...بچه ها پیاده میشن برف بازی کنن و من همچنان تو ماشین کنار هی:) بهش میگم هنوز شام نخوردم و میخام خونه...
-
بعد از سه هفته!
پنجشنبه 10 بهمن 1392 23:29
پنج شنبه بعد از سه هفته! دیدمش...موهاشو کوتا کرده:)میریم به گردش...خیابون شریعتی از پایین تا تجریش...اون پمپ بنزین آخه هی بهم بنزین زدن یاد داااااد! همینجوری پشت هم تعریف میکنه و بعد نوبت من میشه...از اون روز خیابون پیروزی و دسته چک میگم که نارحت میشه که چرا به کسی نگفتم و رفتم!خب یه جورایی بهش حق میدم...بد...
-
اگر نزدیکترین ادم بهتون بغیر از عشقتون که خیلی هم دوسش دارید مسج ها و مکالماتتون رو بخونه چه حسی بهتون دست میده؟
چهارشنبه 9 بهمن 1392 23:59
اگر نزدیکترین ادم بهتون بغیر از عشقتون که خیلی هم دوسش دارید مسج ها و مکالماتتون رو بخونه چه حسی بهتون دست میده؟ روش فک کنید.این بحث،بحث خاله زنکی نیست و یه چیزیه مربوط به پرایوسی ما آدمها! مخاطب بعضی حرفا فقط و فقط یک نفره...ینی کسی جز اون نمیتونه بفهمه چی میگی و چرا میگی...شاید اگر نفر سومی بخونه بخنده یا با خودش هر...
-
:)
دوشنبه 7 بهمن 1392 11:16
یه موقع مچ خودم رو گرفتم...راستش اگه اوضاع بهمین منوال پیش میرفت من میرفتم تو اون لاکِ خودم!نشستم و فک کردم و تصمیم گرفتم و با حرفای هی مصمم شدم،بعد از یه مدت دوباره برمیگردم به شی سابق...روزا پیاده روی میکنم...یه روزایی باشگاه میرم ورزش...یه روزایی میرم و یه سری به پاساژها میزنم و کلاس جمعه ها هم به قوت خودش باقیه!
-
:(
دوشنبه 7 بهمن 1392 09:00
متاسفانه به دلایلی نشد امروزم بشه که بیاد!اما خب اشکال نداره...چیزی نیست که دست خودش باشه و کاره سختیم نیست تحملش،بالاخره میبینیم همدیگرو و این دوران تموم میشه:) اینروزا شب تا میاد اول شام و بعدم مسج بازی و بعدم خواب،شنبه کلی پیاده روی کردم تا باشگاه و اسمم رو تو کلاس Trxنوشتم و بعدم پیش بسوی فروشگاه و کلی گشت و...
-
هوهو چی چی!
یکشنبه 6 بهمن 1392 23:54
ما هر شب با هم مسباک میزنیم! وقتی هی میگه:"بپر سفت گردنمو بگیر کوچولو...وقته مسواکه" میگم:"میشه گازم گرفت؟" میگه:"ارومش رو اره..." در راه به سمت مسواک...گازش نمیگیرم..
-
هورا
شنبه 5 بهمن 1392 20:09
وقتی دیشب بهم میگه:"دلم دیگه نمیتونه" میفهمم چقدر دلم واسش تنگ شده...چقدر زیاد...یادم میاد دلم واسه دستاش تنگ شده... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی هی الان بهم زنگ زد و میگه دوشنبه با همیم!♥ خبر از این بهترم میشه؟جووووونم به این...
-
آیا براستی ازدواج مرگ عشق است؟شماره دو
پنجشنبه 3 بهمن 1392 21:34
من تو این سری از بحثام دلم میخاد حرفایی رو بزنم که وقتی میخونید بتونید ارتباط برقرار کنید و دوس دارم مشکل گشای آدما باشم هرچند در جایگاه اظهار نظر نیستم اما این ها همه تجربه ها و شواهدی هست که میبینم و دلم میخاد گامی بردارم در جهت شاد کردن ادمای جامعه ام و سالم کردن این جامعه!میدونم قدمام کوچیکه اما میدونم خیلیاتون...
-
این روزا
چهارشنبه 2 بهمن 1392 20:34
این روزا که داره میگذره هی معمولا 5 صب میره و شبم تا ده خونست،تو این فاصله شی سرکار میره و میاد و بعدم تو خونه خودشو سرگرم میکنه و بعد هی دوساعتی شارژ داره تقریبا و بعد هم خوابش میبره و شی باز شب زنده داری میکنه تا بالاخره خواب مهمون چشاش شه...این روزا اینجوری میگذره.
-
آیا براستی ازدواج مرگ عشق است؟شماره یک
سهشنبه 1 بهمن 1392 22:13
از تیتر معلومه...میخام یه موضوعی که مدتیه بهش فک میکنم رو راجعش بنویسم... قبل از هرچیزی اینجا قبلا فقط از لحظه هامون مینوشتم اما حالا تصمیم دارم علاوه بر دونفره هامون و لحظه های خودمون یه سری از موضوعات اجتماعی ، معضلات جامعه ،روزانه های خودم یه سری پیشنهاد رستوران و فیلم و موزیک رو اضافه کنم .موضوعی که بالا نوشتم...
-
یک روز تعطیل و من
یکشنبه 29 دی 1392 11:09
امروز تعطیل بود...هی باید میرفت سر پستش،صب که رفت نشستم پای خوندن"چهل نامه عاشقانه به همسرم"اثر نادر ابراهیمی فک کنم که هنوز تموم نشده...نوشته هاشو باید مزه مزه کرد...خیلی قشنگ بودن...توصیه میکنم دانلود کنید و بخونید...بعد هم رفتم سراغ یه خورده طراحی و کارای خونه و موزیک...از صب یه سره فرهاد گوش دادم...یه...
-
واسه هی از من سخت تره
شنبه 28 دی 1392 23:45
دلم یه دنیا گرفته...مثل هوای امروز...صب هی میره و مطمئنش میکنم از اون نارحت نیستم...زنگ که میزنه بعد از دو یا سه روز صداش رو میشنوم...دلم برای صداش تنگ شده بود...توضیح میده که تا دوشنبه نمیاد خونه و باید وایسته اونجا...ینی امروز و فردا و احتمالا دوشنبه شب میاد خونه...پس این دو روز هم به اندازه همون تلفنای چند دقیقه ای...
-
دردودلای شی از همه جا(این پست قصد بی احترامی به هیچ احدی رو نداره)
شنبه 28 دی 1392 23:45
اما امروز صب که پاشدم دلم واسه خودم تنگ شد...خیلی زیاد...دلم واسه "شی" قبلی تنگ شد...شی قبل خیلی اکتیو و سرزنده بود ولی الان خیلی داغون شده...انقدری که حوصله هیچی رو نداره... خودشم نمیدونه چه مرگشه ! شی قبل با شی امروز خیلی فاصله گرفته...همینطور که هی رو بدرقه کردم و عقربه ساعت افتاد رو 8 و نیم دوباره سرم رو...
-
من درکت میکنم هی
جمعه 27 دی 1392 23:57
صب جمعه...زود پاشدم...هفت بود...وقتی به هی مسج می دادم تقریبا هر پنج دقیقه جواب میداد...خب اخه باید میرفت و حتما داشت اماده میشد...یه لحظه با خودم فک کردم"چقدر سهم ما از هم کم شد،فقط نیم ساعت صبا اونم اگه من بیدار باشم و یه ساعتم شبا و بعدم خودم عمدا شبا میگم که زود بخوابه چون میدونم خستس و از صب سرپا بوده...سهم...
-
برهنگی بیماری عصر ماست...
جمعه 27 دی 1392 23:39
جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی،... جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه...