-
هنوز اول راهه
پنجشنبه 26 دی 1392 23:45
اینجور که دارم حس میکنم هنوز اول روزای سختمونه...سختم نه...روزای سردرگمی...نمیدونم!امروز بعد از شرکت خونه بودم و وقتی هی عصر زنگ زده بود خواب بودم و دیگه ازش خبر نداشتم تا بیست دقیقه به یازده شب...اینروزا خیلی کلافه ام...کلافگیم واسه اینه که یه جوریم...نمیدونم اصن چیه!پنج شنبه تو خونه گذشت و بالاخره هم هی اومد تا...
-
صدای من بعد از خواب
چهارشنبه 25 دی 1392 22:38
گیج بین خواب و بیداریم...صدای موبایلمه...صدای هی پشت خطه...ساعت از هفت عصر گذشته و من انقدر خسته بودم که وقتی از سرکار رسیدم خوابیدم تا الان...اولش نگران میشه اما بعد که میفهمه خواب بودم کلی قربون صدقم میره:) صدای من تا چند دقیقه بعد از خواب شنیدنیه!!! و یه نکته جالب که من هر وقتی از خواب پاشم آروم پا میشم و معمولا با...
-
نهمی
سهشنبه 24 دی 1392 23:34
امروز پا به نهمیش گذاشتیم... وقتی میخام برم یه ورزش جدید و ازش میخام نظرشو بگه و میره تحقیق میکنه و بهم نظر میده!میخونه و بادقت بهم میگه که خوبه اما سخته...دوس دارم نظرش رو بدونم چون ادم دقیقیه...دوس دارم هرکاری که میخام بکنم رو بهش بگم و اونم نظرش رو بگه...نه همینجوری...با علت و تحقیق:) وقتی صدام میکنه....میگه خیلی...
-
چه خوبه با صدای هم از خواب پاشیم
یکشنبه 22 دی 1392 23:34
با وجود یه دنیا حال بد...صب زودی پاشدم و پیش بسوی دانشگاه...یه سری کار داشتم...وقتی صب زود هی رو از خواب بیدار کردم و گوشی رو قطع نکرده مسج داد که "دوستت دارم" هم حالم خوب شد...هم اینکه حس کردم امروز روز خوبی خواهد بود...بعد از کارای یونی با ال رفتیم ناهار خوردیم و بعدشم رفتیم و از یه لوازم ارایشی چند تا...
-
قول
شنبه 21 دی 1392 11:00
دوتایی خونه موندیم...وقتی مچاله میشم...حالم خوب نیست و خیلی بیحالم و بدنم درد داره و همش زیر سر دیشب و مهمونیه...وقتی باهم دردودل میکنیم و حرف میزنیم...وقتی هیچکی خونشون نیست و میشه اشپزکوچولو...وقتی هی بهم میگه:"ببین میشناسمت دیگه...دیشب گرمت شده رفتی جلوی پنجره که حالا سرما خوردی"وقتی هر بار کلی قربون صدقه...
-
خیالش از من راحته...ریش و قیچی دستِ منه
جمعه 20 دی 1392 23:56
تقریبن همه لباسای من هم خیلی کوتاهن و هم کمرتنگ و چین چین و رنگین!بعدش چون لاغرم این مدلیا بهم بیشتر میاد...اما با هی که حرف از لباس بود برای اولین بار نظرش رو شنیدم...هی یا هر مرد دیگه ای خیلی عادیه که مثل خانوما که روی مردشون حساسیت دارن روی زنی که دوس دارن حساس باشن...مثل من که رو هی حساسم...هی دوس نداره جایی که...
-
جمعه عصر
جمعه 20 دی 1392 23:34
میای دنبالم...ساعت شیش شده...عصر جمعه!دستامو که میگیری کلی انرژی می گیرم،میریم همونجایی که همیشه ابمیوه میخوریم...یه سری به پاساژ میزنیم...حواسمون به مغازه ها و ادما نیست!حواسمون به حرفاییه که میزنیم...خاطره هایی که تعریف میکنی...حرفای من...تو پارک کلی پیاده روی میکنیم و حرف میزنیم...بعدم پیش بسوی غذا...شامو تو ماشین...
-
جمعه صب
جمعه 20 دی 1392 00:09
دیشب تا دیروقت تو جام غلت میزدم چرا هی اینجوری سردرد میگیره و قرص میخوره...چرا؟دیشب بعد از قرص دیگه هیچ مسجی نداد و کلی نگران شدم و اخرش که چشمامو بستم به این نتیجه رسیدم که قرصا گیجش کرده...صب پاشدم...شب 3 خوابیده بودم و صب 7 پاشدم...صب بخیر گفتم...جوابی نداد...خب صب جمعه ساعت 7 خواب بود..اما دلم نااروم...انقدر بیدار...
-
♥
پنجشنبه 19 دی 1392 23:57
وقتی هی بهم میگه... دختر رویایی من مردت تا عمر داره مالِ توئه،هیچ دختری نمیتونه بیاد این تو...چون مالِ توئه...تک و تنها! مزه اولین بوسه با تو بود و با توئم میمونه تا دفن بشه...
-
:)
پنجشنبه 19 دی 1392 22:23
درست وقتی وسط مهمونی به یادشی...یهو مسج میده :"دوستت دارم...خیال نکن حواسم بهت نیستا" اخه میدونید؟من هرجا باشم...مسافرت...مهمونی...بیرون...شب نشینی...با دوستام...هرجا اول هی الویتم میشه...ینی بیشتر پیگیرش میشم و حواسم بهش هست...تو مهمونی که دید اینجوریه گفت"مثل خانوما گوشیتو بذار تو کیفت از مهمونی لذت...
-
چهارشنبه ای که تلخ بود و من تلخش کرده بودم و هیچ ربطی به هی نداشت!
چهارشنبه 18 دی 1392 23:15
از همه مردا گله داشتم...همشون...که چرا انقدر بدبخت و لنگِ یه هوسید؟چرا؟چرا بیشترتون ضعیف النفس شدید؟چرا کارتون شده چرخیدن تو این سایتای بیخودکی و دیدن هیکل فلان خواننده و این هنر پیشه!دیدن فلان فیلم...تو خیابون و هرجا هم که چشمتون میچرخه و خلق خدا اسایش ندارن!با مجردا کاری ندارم...با شماهاییم که یه عشق دارید...حتی اگه...
-
ایده خلاقانه هی
چهارشنبه 18 دی 1392 16:56
امروز هی یه نظری داد در مورد اون کاری که هر ماه انجام میدیم(باز کردن حساب مشترک خیریه) که به نظرم فوق العادست...واقعن ایده ی قشنگیه و حتمن عملی میکنیمش...و شاید چند وقت بعد انقدر بزرگ و گستردش کردیم که ... فعلا چیزی رو لو نمیدم تا بعد. خدایا مچکریم من و هی...بابت همه چیز.
-
واسه من هی هست
سهشنبه 17 دی 1392 23:45
هی میگه:"شاید پررو باشم،کله شق باشم...شر باشم...اما واسه تو هی ام."
-
اولین
سهشنبه 17 دی 1392 15:46
دیشب رو تا آخر عمر فراموش نمیکنم... یکسال گذشت...یکسال مثل برق و باد که همش رو دوس داشتم!یکسال از اون شبی که با این گروه رفتیم بیرون دسته جمعی! از شرکت اومدی دنبالم...دعا واسه اینکه ماشین اتفاقی واسش نیفته...وقتی خاستیم بریم سینما و فیلم خوب نبود...وقتی رفتیم هات چاکلت و کیک خوردیم و حرف زدیم از کار و بازار...وقتی...
-
آرامشم از توست
دوشنبه 16 دی 1392 23:45
از اون پنج شنبه تاحالا به دلایل مختلف نشد هی رو ببینم...پست جدیدش و تایم های نامشخص و هزار دلیل...دلم خیلی براش تنگ شده و ده روزی میشه به گفته خودش ندیدیم همدیگرو...کل روز دوشنبه پیش تا شنبه این هفته فقط از هم به اندازه یه تلفن چند دقیقه ای اخر وقتی با خبر بودیم اما با اینحال همه چیز خوب بود...حالا این هفته یه تایم...
-
یادمان باشد
دوشنبه 16 دی 1392 22:24
یادمان باشد وقتی کسی رابه خودمان وابسته کردیم دربرابرش مسئولیم… دربرابراشکهایش، شکستن غرورش لحظه های شکستنش درتنهایی ولحظه های بی قراریش… واگریادمان برود… درجایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ............. "مرسی از خواننده خوبم"
-
وجود من
یکشنبه 15 دی 1392 23:45
رابطه ای که دارم تجربه میکنم خیلی پاکه...خیلی زیاد...شکر...انقدر که همیشه بابتش ممنون هی هستم...دارم میبینم مردا و زنای این دوره رو...دوستی های یه شبه و بی سروته رو...خواسته های اضافی پسرا رو...لودگی های دخترا رو...و همیشه از خدا ممنونم چیزی نصیبم کرد که فهمیدس و عاقل...هی به چهارچوبای من احترام میذاره و این دنیای...
-
:)
یکشنبه 15 دی 1392 18:58
وقتی از شرکت میام بیرون و مسج میدی..."در آینده اگه زودتر از تو بیام،میام جلو شرکتت دنبالت" میگم" در آینده وقتی خسته میام...اخ جون میاد دنبالم" میگه"بعله عزیزم...نمیذارم خسته شی...میبرمت خوشمزه خوری"
-
وقتی...
شنبه 14 دی 1392 23:34
وقتی میگی بپر رو کولم بریم مسواک بزنیم... وقتی عین تخسا صدام میکنی و میگی..."از مسواک تو زدم..." بعد من میگم "گازت میگیرم" تو میگی"بگیر...بازم میزنم." باور کردنی نیست...لحظه هایی که باهات تجربه میکنم حتی تو رویاهام،انقدر ناب و جدیدن که هیج جا ندیدمشون و اینا منو عاشقتر میکنن♥
-
سکرت نایت...
دوشنبه 9 دی 1392 01:56
-
شیرینه
شنبه 7 دی 1392 23:34
وقتی مسج میده..."شی خوشحالم" میپرسم ازش :" چرا؟ " میگه: "تو عین خودمی...از حرف زدن و درک کردن تو...انقدر راحت!خوشحالم...شکرت خدا" و من:" تو هم عین خودمی...خدا جون مرسی " از ته دلم خوشحالم که باعث خوشحالیتم و خداروشکر میکنم که همچین توانایی دارم که شاد نگهت دارم...دوس دارم بهم...
-
دردودلام
شنبه 7 دی 1392 23:00
درددل چندین ماهم سرباز کرد...گفتم من از دوستات میترسم...من از گذشتشون زیاد شنیدم...با همه اعتمادم به هی دوس ندارم خیلی مثل سابق باهاشون همپا باشه...بره و بیاد چون دوس ندارم تو جووشون باشه...با همه شناختم ازش این حرف رو میزنم...من از دوستای هی بعضی وقتا انقدر میترسم که وقتی هی باهاشونه حس میکنم هی رو از من میگیرن!با...
-
وقتی
جمعه 6 دی 1392 22:45
وقتی بهت میگه: "من تو رو میکنم خوشحالترین دختر دنیا که هیچی از خدا نخاد جز شکر کردنش" وقتی بهش میگی: "من تو رو میکنم کبودترین مرد دنیا" *زیاد گازش میگیرم در آینده تُقس رو!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 دی 1392 23:29
باید یه جزوه از دوستم بگیرم...میگه" رسیدی بگو بیام دنبالت"با خودم فک میکنم کلی باید معطل شه..میگم:"تاکسی هست خودم میرم"میگه:"ساکت شو،همین که گفتم..."دلم میشکنه...باز تکرار میکنه:"میفهمی؟؟؟ساکت.همینی که گفتم..."بغض میکنم...با خودم میگم من فقط نمیخاستم باعث زحمت شم...وگرنه دلم...
-
مگه میشه کسی یکی رو دوس داشته باشه اما ناراحتش کنه؟
چهارشنبه 4 دی 1392 23:00
امروز که بودی کم و بیش ازت با خبر بوودم...عصری با بابام بیرون بودم که مسج دادی امشبم میمونی!...خندم گرفت...میگی"دلت نمیخاد سرباز کوچولو دو شب پیش دوستاش باشه؟"دوشب که چه عرض کنم...هر چقدر دوس داری باش...به این فک میکنم تو کل این هفته 4 ساعت با من بودی اما با دوستات خیلی بیشتر بودی...نصف یه روز جمعه...یه روز...
-
امروز
سهشنبه 3 دی 1392 23:34
قبل از هر چیزی باید بگم...دیدنت برام اب رو اتیشه "هی"...وقتی دستامو میگیری محکم تو دستات حتی وقتی رانندگی میکنی...وقتی نگام میکنی...وقتی ارومم میکنی♥ امروز با هم بودیم...اول ابمیوه همیشگی...عکس با کلاهت و عینکت...گل نرگس(بهترین گل نرگس عمرم)...حرفامون....شام و اون پیتزا...امروز عالی بود فقط ته دلم نااروم بود...
-
وقتایی که بهونه گیر میشم...
دوشنبه 2 دی 1392 23:34
امروز خونه بودم و دلم گرفته...میخام یه سری تنهایی برم بیرون!صب هی رفت خونه دوستش و تا ظهر اونجا بود و دوباره ظهر هم دوستش اومد دنبالش برن دنبال یه کاری...خیلی یهویی...هی میخاست بیاد بریم بیرون اما گفت همه جا بستس و اربعینه و نرفتیم و قرار شد فردا بریم... دلم یاد روزایی افتاد که خونه بند نمیشدم و همش اینور و اونور...
-
آیا شما هم؟
یکشنبه 1 دی 1392 17:45
نمی دونم کی بود،اما با دیدن یه فیلم و خونه جنگلی کلی یادِ بچگیام افتادم و آرزوهای بچگی!همیشه وقتی فیلمای خارجی رو میبینم با خودم میگم بچه هایی که اونجا بزرگ میشن و نوع تربیتشون کجا و بچه های ایران کجا!همیشه تو فیلماشون نوع تفریحایی که میدیدم دلمو کلی آب میکرد،خونه هایی که اتاق زیر شیروونی داشتن،حیاط با پرچینای...
-
یه جمعه!
جمعه 29 آذر 1392 23:21
امروز قرار بود همدیگرو ببینیم که نشد...آخه هر دومون درگیر بودیم...هم ما باید میرفتیم مهمونی و هم شما مهمون داشتید و من گفتم ساعت 6،7 خونه ام و اگه شد میبینیم همدیگرو اما تو عصر با دوستات برنامه داشتی و رفتید خونشون و بعدم کلی تفریحات مفرح رفتید آب بازی و شام و ساعت 12 شب خونه بودی....بعد این همه وقت لازم بود واست:)...
-
پنجاه و هفت
پنجشنبه 28 آذر 1392 23:45
خیلی دیر رسیدی خونه و کلی نگران بودم...اما خداروشکر... هی عزیزم تموم شد...باهمیم و ماههای آینده اینجا پیش خودمی♥