-
پنجاه و شیش
چهارشنبه 27 آذر 1392 15:56
فردا میفهمیم چند ماه بعد رو کجا خواهی بود و کلی دعا کردم...فردا تموم میشه و باز پیش همیم:)
-
پنجاه و پنج
سهشنبه 26 آذر 1392 21:14
چیزی به آخرش نمونده... وقتی دوتایی سرحال سر به سر هم میذاریم و خوشحالیم که داره تموم میشه... خدایا شکر:) تموم شد.....دیگه تموم شد.
-
مگه قراره چندبار بدنیا بیام؟
سهشنبه 26 آذر 1392 19:00
یکی از بزرگترین آرزوها و علایقم میدونی چیه؟اینکه اگه روزی برای خودم یه خونه مستقل داشتم یه اتاق یا یه فضا داشته باشم فقط برای دیدن فیلم و یه قفسه گُنده سراسری پر از آرشیو فیلم ها موزیکا!راستش میدونید یه چیزی وجود داره که خیلی بده و اونم عادت های بعضی از آدماست...رسم امانت داری ها!مثلا همیشه به این فکر میکنم که اگه کسی...
-
پنجاه و چهار
دوشنبه 25 آذر 1392 14:01
امروز خیلی کار داشتم...خیلی خسته ام!
-
♥ روز پنجاه و سه ♥
یکشنبه 24 آذر 1392 14:01
امروز وارد هشتمیش شدیم...خدایا شکرت.خیلی وقته که روزامون قشنگ میگذره...مرسی♥ باهم کلی حرف زدیم و شوخی و خنده...بعد من رفتم ماست بادمجون اینا درست کنم و بعد دوباره بهت زنگ زدم و امروز رو بهت یاداوری کردم...آخه اونجا حواست نبود بهش...بعدش با دخترعموم رفتیم بیرون و پاساژها رو دیدیم و کلی چیزای خوب دیدم...شامم یه پیتزای...
-
روز پنجاه و دوم
شنبه 23 آذر 1392 23:45
امشب شب بدیه...بیدارم و خوابم نمیبره...دلیلش رو برات نوشتم "هی"...وقتی که اینجوری میشه یادت باشه تنها تو میدونی چقدر میترسم...یادت باشه تنهام نذاری...تنها کسی که از این قضیه باخبره فقط تویی! یادت باشه تنهام نذاری...
-
پنجاه و یک...
جمعه 22 آذر 1392 23:27
چند باری وسط شب بیدار شدیم باز خوابمون برد...ساعت 6 صب که پاشدم همون لحظه اونم بیدار شد...به دیروزمون فک میکردم که چه انرژی عجیبی تو دلمه...به حرکتای هی و شیطنتاش...به اون کلاه که هزار مدلش کرد...به لحن و حرفاش...به شوخیامون و بلوار شهرزاد...به خیلی چیزا...به دستامون...به دلخوشیامون...وقتی هی بهم گفت:" میخام...
-
پنجاه
پنجشنبه 21 آذر 1392 23:39
وقتی انقدر از با هم بودنتون انرژی میگیری...وقتی تخس و شلوغ کار میشه و حسابی اتیش میسوزونه...اون کلاه بامزه...وقتی دوتایی ترش ترین چیز ممکن رو میخورید...وقتی با هم اهنگ میخونید...وقتی شام یه غذای خیلی خوشمزه میخورید...وقتی واست کلی چیز اورده...نوشته های خوب خوبش...حال خوبتون...وقتی باهم اروم و خوشحالین...وقت...
-
چهل ونه
چهارشنبه 20 آذر 1392 23:32
چقدر ارامش داره وقتی میدونم هستی حتی چندین کیلومتر دورتر...اما تو خونه ای:)
-
چهل و هشت
سهشنبه 19 آذر 1392 09:00
آخ جون...به زودی میبینمت:)
-
چهل و هفت
دوشنبه 18 آذر 1392 23:27
من عاشق تلپاتیامونم!وقتی که با خودم میگم الان زنگ میزنه و یه ثانیه نشده شمارت رو گوشیمه♥ امروز رفتم قلمو خریدم...آخه خراب شده بود...بعدم اومدم خونه و نشستم با کارای طراحیم...سرم بلند کردم و با خودم گفتم:"چقد دلم برای پسر کوچولو تنگ شده " یهو زنگ زدی:)) وقتی طراحیام رو میبینم عشق میکنم....:))
-
چهل و شیش
یکشنبه 17 آذر 1392 23:00
هی....میدونی چقدر خوشحالم؟باورم نمیشه این طرحا رو من میکشم:))) حالم خیلی بهتر شده اما صدام گرفتس هنوز...عصری بعد از اینکه بهم زنگ زدی همراه با شیم رفتم برای یه کاری که نمیخاست تنها بره و تو یه کافه منتظر شدیم تا سپهر دوستش اومد و مشغول کار شدن و منم هرازگاهی یه سرکی به کارشون میکشیدم:)) هی تمام مدتی که تو کافه بودیم...
-
چهل و پنج
شنبه 16 آذر 1392 22:57
امروز رفتم دکتر که هی کلم رو نکنه:)) عصر با بچه ها رفتم قنادی و شیرینی خریدیم...من نخوردم.اما برای خونه خریدم...امروز کلی زنگ زدم اما موفق نشدم بگیرمت هی:(
-
چهل و چهارم
جمعه 15 آذر 1392 21:24
بعد از کلاسم اومدی دنبالم...با هم رفتیم میدون پالیزی و اب پرتقال خوردم و تو معجون!البته منم از معجون شما فیض بردم آقای"هی"!بعدم اومدیم بالای کوه ها انار دون کرده خوردیم تو ماشین :) امروز خیلی سرد بود و کلی لباس پوشیده بودم.بازم دفترامون رو رد و بدل کردیم...بزودی داره تموم میشه.:)
-
چهل وسه
پنجشنبه 14 آذر 1392 23:22
بعد از شرکت اومدم و خوابیدم ... بین خواب بیداری بودم که مسج دادی رسیدی:)
-
روز چهل و دوم
چهارشنبه 13 آذر 1392 22:43
این چند روز که ننوشتم....حالم خوب نبود...ازت سرماخوردگی کرفتم و تو هم میخای پوستم رو بکنی:)))همش شرکت بودم و بعدشم میومدم خونه و بعدشم خواب...وسطشم یه آقای مهربون بهم زنگ میزد...گلوم درد داره:( فردا میای اگه برف نیاد.
-
سی ونهمیش
یکشنبه 10 آذر 1392 20:34
وقتی بهم میگی "یکی یه دونه" عالی ترین حس دنیاس!♥
-
سی و هشت
شنبه 9 آذر 1392 23:22
دعا میکنم زودی خوب شی مرد من:( کلی بی حال بودی و سرماخوردگیت شدید شده...دفترچه و نوشته هات عالی بودن...:)
-
سی و هفت♥
جمعه 8 آذر 1392 23:43
تصمیم گرفتیم با هم دوتایی که کلاس امروز رو نرم و به جاش با هم باشیم!اومدی دنبالم...حسابی سرماخوردی و هی تلاش میکنی که منم سرما نخورم...کلی سرفه میکنی...:( دوتایی بعد از کلی کشت و کشتار تصمیم میگیریم بریم"کباب خوری"...آخه من و هی وقتی بهم میرسیم نمیدونیم کجا بریم و یهو تصمیم میگیرم که کجا باید بریم...یهو...
-
سی و پنج و سی وشش
پنجشنبه 7 آذر 1392 14:52
الودگیه هوا سردردای بدی واسم میاره:( امروز داری میای...کوچولوی سرماخورده....حسابی مریض شدی!دلم برات تنگ شده.
-
سی و چهار
سهشنبه 5 آذر 1392 23:12
اینروزا دلم میخاد خودمم بهت زنگ بزنم اما انقدر همه خونه ان که نمیشه!:( امروز از خواهر "هی"پرسیدم که کارا تموم شد....که گفت:"تموم شد" ♥ شُکر
-
سی و سه
دوشنبه 4 آذر 1392 17:56
امروز با خواهر هی دوتایی رفتیم سازمان...کارا به سرعت انجام شد...و فردا دیگه تمومه:) خدارو شکر... ظهر رسیدم شرکت و ادامه کارها...لبخند رو لبمه،چون کارت تموم شدس:)
-
سی و دومین
یکشنبه 3 آذر 1392 22:12
اتفاق باورنکردنی که رخ داد خیلی جالبه...تماس و مکاتبه های من با یکی از کارمندای سازمان بود!:)))اگه بدونی چقدر خوشحالم که کارات داره جلو میفته...میدونی "هی"؟راستشو باید بهت بگم....تو که اینجارو نمیخونی و نمیدونم کی قراره بخونی...اما من اگر از ته دل کمکت میکنم و کارات رو انجام میدم حاضرم قسم بخورم که دلیلی...
-
سی و یک
شنبه 2 آذر 1392 23:24
رفتن به مرکز شهر برای اولین بار تنهایی برام یه تجربه کاملا جدید بود!علت رفتنم درست کردن و پیگیریه کارای هی بود...اخه خودش نیست و از من خواسته کمکش کنم و منم با کمال میل کاراش رو انجام میدم:)صب مرخصی گرفتم و روونه سازمان شدم و کارا تا ظهر تموم شد...البته بماند که برای یه پرداخت اینترنتی کارتم به مشکل خورد و گیر کردم و...
-
سی ام
جمعه 1 آذر 1392 21:46
کلاس رنگ تشکیل نشد و برای ظهر اومدیم محله طرف،یه مقداری خونه دوستمون بودیم و بعد برای ناهار رفتیم همونجایی که یه روز خودمون با دوستاش رفته بودیم:)کاش بودی...
-
بیست و نه
پنجشنبه 30 آبان 1392 23:34
امروز با دوستم رفتم دکتر که تنها نباشه و بعدش اومدیم خونشون و باهات حرف زدم:) عصرش هم با چند تا از بچه ها شام رفتیم بیرون.
-
بیست و هشت
چهارشنبه 29 آبان 1392 23:34
خیلی کارم زیاد بود....انقدر که وقت نکردم ناهار بخورم و برگشتنی رفتم و نشستم و یه پرس به تنهایی غذا خوردم...خیلیا براشوت عجیب بود یه دختر تنها چرا اومده نشسته داره غذا میخوره؟و گُنده ترین جواب گشنگی بود:) بهت زنگ زدم و کلیم راجع به تاییدیه ازت پرسیدم...این روزا بیشتر از هر چیزی به این فکر میکنم که کارتو تموم...
-
بیست و هفتم
سهشنبه 28 آبان 1392 21:21
این نوه کوچیکه خونواده هنوز نیومده جای منو گرفته:( شام امروز همه لازانیا مهمون بودیم...وسط حرف زدنم باهات پیگیر نامه شدم که آقای حواس جمع یادش نبود که باید به من بگه که مدارک رو بذارم رو سایت...خلاصه خودم هماهنگ کردم و مشغول کارش میشم:)
-
بیست و ششم
دوشنبه 27 آبان 1392 23:34
وقتایی که لوبیا پلو میخورم خیلی یادت میکنم:)
-
بیست و پنجمین
یکشنبه 26 آبان 1392 23:24
این روزا بعد شرکت پیش مامان بزرگم...میگذره روزام...همش کلی زنگ میزنم اما موفق نمیشم بگیرمت و وصل نمیشه!دلم برات تنگ شده!