-
بیست و چهارمش
شنبه 25 آبان 1392 23:34
با اینکه کلی قویم اما بغضم رو انقدر نگه داشتم که گلوم درد گرفت یهو ترکید!دست خودم نبود دیشب...طهر بهم زنگ زده بودی و بخاطر همین زنگی که نفهمیدم و سرکار بودم کلی بشین پاشو رفتی:( امروز از کار اومدم و یه سره رفتم خونه مامانی...اینجا بهتره و کمتر تنهام...خونه مامان اینا شبا میان اینجا و من حوصله ندارم که بیام وخونه تنها...
-
بیست و سه
جمعه 24 آبان 1392 21:56
همه چیز تقصیر شرایط و امکاناته!اگر ما همدیگرو ندیدیم!امروز هفتمین ماه ما شروع شد و منم یه مقداری ناراحتی داشتم که همش رو چون نشد ببینمت بهت تو مسج گفتم... هفتمین مبارک وقت رفتنت بدترین لحظه س برام!
-
بیست و دومیش
پنجشنبه 23 آبان 1392 22:28
دیشب فشارم پایین بود و تا بابا اومد خونه رفتم درمانگاه...بعدشم که فهمیدم جمعه باید بریم مهمونی و نمیتونم نرم....بدجوری ضدحال بود که نشد این تعطیلات ببینمت!چون مامان اینا ظهر میرفتن ناهار سمت "هی"اینا و فهمیدم بچه ها اونجان...با اینکه حالم خوب نبود خیلی اما رفتم که حتی کوتاه هم ببینمش...نامه هم دستم...
-
بیست و یکم
چهارشنبه 22 آبان 1392 09:44
وقتی از خواب پا میشی و یادت میندازه به زودی هفتمین ماههتون شروع میشه!♥ هی که سرماخورده و امپولم زده و منم که هر چی بچه ها اصرار کردن نرفتم بیرون...عصرم که هی با دوستاش بود تا دیروقت و منم تنها خونه!
-
بیست
سهشنبه 21 آبان 1392 19:00
امروز بالاخره برگشتی...:) اما بعد از اینکه حرف زدیم فهمیدم که یه مشکلاتی هست که تا جمعه نمیتونم ببینمت!مشکل نه اما بیشتر یه سری جنبه دیگه داره...تو این هوا و سرما نداشتن وسیله و جا به جا شدن سخته و منم ترجیح میدم که اذیت نشی و این گونه است که تعطیلات نمیبینمت!با تمام وجود دلم میخاست باهم باشیم اما کمبود امکانات باعث...
-
نوزدهمین
دوشنبه 20 آبان 1392 21:23
این روزا خیلی از شرکت دیر بر میگردم....آخه کلی کار دارم!الودگی هوا باعث سردردم شده و خیلی پکرم:( هر موقع هم دلم میخاد بهت زنگ بزنم کلی شمارتو میگیرم و همش اون خانومه اجازه حرف نمیده...فردا مرخصی ساعتی میگیرم و میرم نامه ت رو بگیرم از دفتر مرکزی.
-
هجدهمین
یکشنبه 19 آبان 1392 21:07
نمیدونم برای تعطیلات هستی یا نه اما خودت گفتی حتما هستی و همین کلی خوشحالم میکنه...بالاخره بعد از کلی وقت میتونیم چند روز با هم باشیم!:) امروز هوس نون خامه ای کرده بودم...بابا برام خرید...امروز که باهات تلفنی حرف میزدم بهم گفتی:میام میریم نذری میخوریم کلی و منم کلی خوشحالم که میخای بیای.همه رفتن بیرون و منم نشستم خونه...
-
روز هفدهم
شنبه 18 آبان 1392 23:12
خداروشکر...عصر بهم زنگ زدی:)پبه سلامت رسیدی اونجا دوباره...
-
شونزدهم...حرف نداشت♥
جمعه 17 آبان 1392 23:12
هی-عززززیزم؟ شی-جانم؟ هی-قربونت بشم صب بخیر... شی که دلش خیلی تنگ شده بود واسه همه این حرفای هی...خواب الو تو جاش به این فک کرد که خوابه یا بیدار؟! وقتی" پرسید خوب خوابیدی؟" وقتی پرسید"صبونت رو خوردی؟"وقتی اون وقت صب... جمعه به اون زودی دوباره یه هی و یه شی کنار هم بودن!! ---- بعد از کلاس که دیدمت...
-
پونزدهمین که دوس داشتنی بود♥
پنجشنبه 16 آبان 1392 23:19
وقتی زنگ زدی و صداتو شنیدم انگار که دنیا بروم خندید پسر جون...برگشتی!وقتی دوباره بهم گفتی:"تو فقط برام بخند..."وقتی بهم گفتی:"شی...؟ارومی؟"وقتی گفتی:"میخام برام حرف بزنی....دلم حرفاتو میخاد."وقتی بهم گفتی"زود باش....لبخند میخام"وقتی فهمیدم همه این روزا رو برام نوشتی...:) هی...
-
چهاردهم
چهارشنبه 15 آبان 1392 23:57
بعد از سرکار با مامان و بابا رفتیم خرید واسه فردا شب...زنگ که زدی تو ماشین نتونستم خوب حرف بزنم....گفتی نمیای به احتمال زیاد و کلی پکرم کردی اما اصلا به روم نیوردم و گفتم بهت زنگ میزنم...خونه بهت زنگ زدم چون تنها بودم و بقیه مهمونی بودن ...بازم صدات خیلی گرفته!بهت که زنگ زدم گفتی اگه معلوم شه اومدنم بهت میگم تا فردا...
-
روز سیزدهه
سهشنبه 14 آبان 1392 22:13
امروزم کلی رنگ بازی کردم بعد از شرکت...هر چی بهت زنگ زدم موفق نشدم...خودت 9 اینا بود زنگ زدی...خیلی دیر بود...یه ذره نگران شده بودم...اما گفتی چند بار گوشیم روگرفتی و موفق نشدی...برای منم شماره ای نیفتاده بود...اشکال خط بوده...با گوشی خودت باهات حرف زدم
-
دوازدهمیش...
دوشنبه 13 آبان 1392 22:13
بعد از شرکت زیر نم بارون یه سر رفتم شهرکتا بو بعدشمیه سری خرید برای مامانی کردم و شام خونشون دعوت بودیم...بهم زنگ زدی...بهت زنگ زدم و کلی سر به سر هم گذاشتیم...صدای خنده هات و وقتی دیدم شاد و سرحالی شادم کرد پسر...الان عجیب سرحالم:)
-
روز یازدهم
یکشنبه 12 آبان 1392 22:19
دیشب خوابت رو دیدم و وقتی پاشدم انقدر دلم میخاست بازم خواب بودم:)وسط ظهر تو شرکت بهم زنگ زدی و میخاستی بری ناهار...راستش صدات زیاد سرحال نبود...معلومه دلت گرفته بود یا خسته بودی!چون دیشب تا صب بیدار بودی...اینجا روزا میگذره...خوش نمیگذره اما داره میگذره بی تو اما با یادت.
-
روز دهم...
شنبه 11 آبان 1392 21:56
بهم گفتی ایشاالله اخر این هفته میای:) خودم کلی بهت زنگ زدم که نمیگرفت و وصل نمیشد...باز نشستم پای کار طراحی که الهام و پریا اومدن و تو ماشین چایی بردم و پایین نشستیم و چایی خوردیم و حرف زدیم و دوباره برگشتم خونه...
-
روز نهم
جمعه 10 آبان 1392 21:23
کلی با game گوشیت بازی کردم...تا پنج سر کلاس بودم و ناهارم بیرون خوردم...یه چیزایی هست که برات تو دفترمون نوشتم تا بخونی و دوس دارم جوابش رو برام بنویسی تا بدونم!
-
روز هشتم
پنجشنبه 9 آبان 1392 22:45
زنگ که زدی صدات گرفته بود...حدس زدم سرما خوردی اما خب شایدم به خاطر دادو بیدادهاست...همه رفته بودن مهمونی اما من حوصله نداشتم ونشستم خونه به طراحی وکارای کلاسم...بچه ها هم رفتن مهمونی که خودم نرفتم و خیلی اصرار کردن اما حوصلش نبود و اینکه من بی تو مهمونی نمیرم!
-
روز هفتم
چهارشنبه 8 آبان 1392 23:34
روز هفتم جای خالیت کلی زیاد بود چون رفتم دانشگاه و با دوستات هم بودم...عصر هم که گوشیت دستم رسید...شبش هم مهمون بودیم و بعدم انق خسته بودم که بیهوش شدم!
-
روز شیشم
سهشنبه 7 آبان 1392 14:00
وسط کار بودم که قبل از ناهار برای اولین بار زنگ زد...نمیدونم چقدر خوشحال شدم...انقدر که همکارم گفت:"شی...چقدر چشمات میخنده!"دلم واسش یه ذره شده...واسم سرودشون رو نصف و نیمه خوند!ای جون با اون خوندنش:) از کار که برگشتم برای شب شام بچه اومدن دنبالم و رفتیم عطاویچ و اتفاقا بهم زنگ زدی:) شب انقدر خسته بودم که...
-
پنجمانه
دوشنبه 6 آبان 1392 22:13
روز پنجم و گذرش رو نفهمیدم چون سرکار خیلی شلوغ بودم...و تازه ساعت 5 ناهار خوردم!اونم ناهار نه میوه!اومدم خونه...اوج خستگی...بچه ها بازم میخاستن باهاشون برم بیرون که نرفتم بازم و تلفنی حرف زدیم!اما خب وقتی زنگ زدی و اروم گفتی:"شی همه چی خوبه؟" اروم گفتم :"اره..." گفتی:"جون هی؟"...
-
چهارمیش
یکشنبه 5 آبان 1392 22:23
صب که پاشدم اسمونم دلش گرفته بود...من که عاشق بارون بودم دیگه دوسش ندارم...!کل روز تو شرکت بودم و صدای بارون دیوونم کرد...حتما "هی" از سرما کلی یخ زده! اخه اونجا هوا سرده...شب که بهم زنگ زدی انگار دنیارو بهم دادن...درسته زمانش کوتاهه اما همینم عالیه و کلی حالمو خوب میکنه اما خب دلم رو چیکار کنم!بچه ها بهم...
-
سومین
شنبه 4 آبان 1392 20:56
هوای سرد و بارونی....من تنهایی...دق کردم...با اژانس برگشتم خونه...حوصله بارونو نداشتم...بخاطر شلوغی باهات کوتاه حرف زدم...امروز خیلی حالم یه جوریه..تنها دلخوشیم اینه که تو راضی و خوبی...همین. بچه ها اصرار کردن که بریم بیرون اما لی حوصله تر از اونم که برم بیرون...
-
روز دوم
جمعه 3 آبان 1392 23:18
تمام طول کلاس رو یادت بودم و هی چشمام تار میشد...!باهم حرف زدیم...عصرش دوستم اومد و منو برد بیرون...بیادت رفتیم رستوران همیشگی...اگه بدونی وقتی نیستی چقدر همه چی خوب نیست! حتی نوشتنم خوب نیست... حوصله ندارم! صبش زود پاشدم...یا هی بودم...بااینکه جمعه بود...سر کلاسم همش به فکرش بودم...دلمم واسش خیلی تنگ شده بود...صدای...
-
روز اول
پنجشنبه 2 آبان 1392 22:57
بالاخره رفت... روز تعطیل بود و چشمام خیلی تابلو بود...خودمو زدم به خواب تا همه برن بیرون...نمیفهمیدم چمه؟نرفته بود که دیگه نیاد...میومد...اما نمیدونم چم بود!روز خسته کننده ای بود!ساعت سه اینا بود که هی زنگ زد...وقتی صداشو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن...عالی بود...روز اول رو گذروندم...عصرشم بچه ها اومدن و واسه عوض کردن...
-
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
چهارشنبه 1 آبان 1392 15:56
اخ که چه حالی بود این اولین روز ابان 92...چشم که باز کردم ساعت چهار صب بود...به خاطر سردرد دیشب نتونستم بیدار بمونم و به خاطر قرصا خوابم برده بود و هی یه عالمه مسج داده بود...تو جام دراز کشیده بودم و هر یه مسج رو که مبخوندم اشکام از چشمام میومد پایین...وقتی نوشته بود مراقب خودت باش,خوب غذا بخور...وقتی گفته بود حق...
-
دیدار قبل از سفر
سهشنبه 30 مهر 1392 22:00
جلوی خیابون شرکت منتظرمه...عینکش خیلی به صورتش میاد...ریبن...میریم اب انار همیشگی...تو کلی ترافیک میریم و تو کلی ترافیک میایم...دستامو از دستاش درنمیارم...نمیخام این ساعتا تموم شن...اما تموم میشن...موقع خداحافظی...دلم هنوزم میخادش...اما باید بره...وقتی از ماشین پیاده میشم اشک چشمام رو تار میکنه...بر نمیگردم .و میرم...
-
دیشب
سهشنبه 30 مهر 1392 08:00
دوستش بهم زنگ میزنه تا یه برنامه سورپرایزی براش ترتیب بدیم....وسط هفتس و ما باید زود برگردیم اما هر جوریه تصمیم میگیرم برم و سورپرایزش کنم...شده فقط یه ساعت ببینمش...تمام روز فکر و ذکرم پیش اینه که وقتی سورپرایز میشه چقدر خوشحال میشه...از شرکت میام سریع اماده میشم و همراه دوستام میریم...نمیشه به مامان و بابا بگم چون...
-
:)
دوشنبه 29 مهر 1392 08:00
بهترین حالت تو دوستی اینه که دوتا ادم باهم راحت باشن...از هیچی نترسن...حرفاشون نمونه ته دلشون...ما خیلی وقته این مرحله رورد کردیم و حرفامونو راحت بهم میزنیم...این روزا که اخرشه یه ذره برام سخته...داره میره و نبودش برام سخته...روزایی که انقدر داره مطمئنم میکنه که حاضره دوماه گوشیش دستم باشه...رمز همه چیز دستم...
-
قشنگ ترین
شنبه 27 مهر 1392 13:13
اینروزا قشنگ ترینان برام چون هی همونیه که میخام و هر روز تلاش میکنه واسه اینکه اونی بشه که من دوس دارم....اولین جریان قشنگش یه صب قبل از ورود به شیشمین ماهمون بود که بهم یاداوری کرد دو روز دیگه می ریم تو شیش ماه...اینکه یادش بود حس عالیی بود!بعدشم روز شیشمین ماهمون که دوتایی رفتیم بیرون...اون شاخه گل...کتابا و دفتری...
-
وقتی
جمعه 26 مهر 1392 22:56
وقتی کلافه و عصبی میشم و سعی میکنه ارومم کنه...وقتی اسممو صدا میکنه و میگه :"چی شده؟اروم باش...باهام حرف بزن!بگو...بیا بغلم دختر...واسه یه لحظه اروم شو....بگو من بدونم چی شده."بعد که براش تعریف کردم خیلی مختصر گفت:"ببخشید من اشتباه کردم" شب با هم تلفنی حرف میزنیم و میبینم چه سوتفاهمی بوده...هر...